شعر زیبا در وصف شب قدر

شعر زیبا در وصف شب قدر

پیشنهاد شما مخصوص شما :

خواص دارویی و گیاهی

شعر زیبا در وصف شب قدر

شعر زیبا در وصف شب قدر

غزل زیبای حافظ شیرازی در مورد شب قدر

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

شعر زیبا در وصف شب قدر

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد

اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود

که ز بند غم ایام نجاتم دادند

فال حافظ

سلامت و پزشکی
سبک زندگی
گیاهخواری
اطلاعات دارویی
خواص ها
مد و فشن

سرگرمی
چهره ها
عکس های جالب و دیدنی
اشعار زیبا
آهنگ
ویدیو کلیپ
آهنگ تولدت مبارک

کپی برداری ممنوع !

© کپی بخش یا کل هر کدام از مطالب کوکا به هر نحو غیر مجاز می باشد.
هر گونه کپی برداری از محتوای سایت کوکا پیگرد قانونی دارد.
استفاده از مطالب سایت کوکا در سایت های خبر خوان و دارای آی فریم نیز اکیدا ممنوع است.

مطالب بخش سلامت و پزشکی سایت کوکا فقط جنبه اطلاع رسانی و آموزشی دارند. این مطالب توصیه پزشکی تلقی نمی شوند و نباید آنها را جایگزین مراجعه به پزشک جهت تشخیص و درمان کرد.

شعر

ارسال دیدگاه

شعر های شب قدر بسیار زیبا ، شعر شب قدر از حافظ شیرازی ، مجموعه ای از اشعار شاعران نامی درباره شب قدر ، شعر درباره شب قدر لیله القدر شبی که سرنوشت انسان رقم خواهد خورد .

شب قدر است و من قدری ندارم
چه سازم ؟ توشه قبری ندارم

اگر امشب به معشوقت رسیدی
خدا را درمیان اشک دیدیشعر زیبا در وصف شب قدر

کمی هم نزد او مارادعا کن
کمی هم جای ما اوراصدا کن

بگو یارب فلانی رو سیاه است
دودستش خالی و غرق گناه است

بگو یارب تویی دریای جوشان
دراین شب رحمتت بر وی بنوشان

شعر شب قدر

شعر شب قدر و شهادت امام علی

شبهای قدر افضل اعمال یاعلی ست

اشک به حال غربت مولای ما علی ست

شبهای قدر اعظم شبهای ماتم است

باور کنید حال خدا نیز درهم است

 

شعر برای شب های قدر

شعر مناجات شب های قدر

تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی

شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی

لیله القدر عزیزی است بیا دل بتکانیم

سهم ما چیست از این روز همین خانه تکانی

شعر در مورد شب های قدر

شعر در وصف شب های قدر

دیشب که میهمان به سرایم قدم گذاشت
از سفره غیر نان و نمک هیچ بر نداشت

از خانه ام که رفت دلم تاب و تب گرفت
می رفت و همچو این دل من ماه شب گرفت

گفتم بیا تو این سحری را بمان مرو
سوزانده است قلب مرا این اذان مرو

جانسوز تو نگاه بر این آسمان مکن
خاک عزا بیا و سر خاندان مکن

می رفت و گفت موعد دیدار آمده
وقت زیارت رخ دلدار آمده

می رفت و گفت گشته دلش تنگ فاطمه
می برد با خودش دل پر خون ما همه

خالی ست جای فاطمه تا دیده تر کند
یا ناله ای کشد همه را خون جگر کند

خالی ست جای فاطمه یار پدر شود
در کوچه های کوفه برایش سپر شود

آتش دگر به شهپر روح الامین نشست
فرق علی شکافت و روی زمین نشست

محراب مسجد است چنین پر شکوفه است
امشب سیاه پوش علی شهر کوفه است

ای خاک بر سرم سر بابا شکسته است
انگار باز پهلوی زهرا شکسته است

انگار تازه گشته مرا داغ مادرم
افتاده یاد کوچه دوباره برادرم

انگار تازه روضه ی شهر مدینه شد
روی پدر خضاب از آن خون سینه شد

رضا رسول زاده

شعر برای شب قدر

شعر درباره شب قدر

یارب العفو که این بنده ی فرّار آمد

شعر زیبا در وصف شب قدر

از گنه خسته شد و بر در تو زار آمد

شب قدر است ببین عبد گنهکار آمد

عاشق و در به در حیدر کرار آمد

شعر زیبا برای شب قدر

شعر راجع به شب قدر

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

یا رب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است

تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد

هر دلی از حلقه‌ای در ذکر یا رب یا رب است

شعر شب قدر از حافظ

شعر شب قدر است و ما قدری نداریم

متن شعر شب شب قدره قدر خودتو بدون

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

امشب تمام آینه ها را صدا کنید

گاه اجابت است رو به سوی خداکنید

ای دوستان آبرودار در نزد حق

درنیمه شب قدرمرا هم دعا کنید

 

شعر شب قدر است ومحتاج دعایم

شعر شب قدر و شهادت امام علی

امشب خدا بگشود درهای سما را

پیوسته می خواند به خود اهل دعا را

گر پهن کردی ساعتی سجاده ات را

یاد آر یاران و ببرهم نام ما را

شعر کامل شب قدر است ومن قدری ندارم

شب قدر در شعر فارسی

شب عفو است و محتاج دعایم

زعمق دل دعایی کن برایم

اگر امشب به معشوقت رسیدی

خدا را در میان اشک دیدی

کمی هم نزد او یادی زما کن

کمی هم جای ما او را صدا کن

بگو یارب فلانی رو سیاه است

دو دستش خالی و غرق گناه است

شعر برای شب قدر

شعر به مناسبت شب قدر

امشب این دل یاد مولا می کند

لیله القـدر است و احیا می کند

بشنو ای گـوش دلها بی صدا

نغمه ی فـزت و رب الکعبه را

 

شعر نو برای شب قدر

شعر مربوط به شب قدر

شب قدر است جسم تو کز او یابند دولت‌ها

مه بدرست روح تو کز او بشکافت ظلمت‌ها

مگر تقویم یزدانی که طالع‌ها در او باشد

مگر دریای غفرانی کز او شویند زلت‌ها

شعر شب قدر علی

شعر شب قدر است و من قدری ندارم

در شب قدر تمام آینه ها را صدا کنید

گاه اجابت است رو به سوی خداکنید

ای دوستــان آبــرودار در نزد حق

در نیمـه شب قــدر مرا هم دعا کنید

شعر قشنگ شب قدر

شعر شب قدر است و باز بی قدرم

مطالب مرتبط با این نوشته :

متن تسلیت شهادت امام علی (ع) همراه با شعر زیبا در وصف او

پروفایل شهادت امام علی (ع) – عکس نوشته ضربت در شب قدر

عکس پروفایل شب قدر 

 

شعر شب قدر

متن شعر شب قدر است ومن قدری ندارم

شب قدر شعر فارسی

شعر شب قدر و علی

شعر شب های قدر

شعر های زیبای شب قدر

شعر زیبا در مورد شب های قدر

شعر های زیبا شب قدر

شعر زیبا درباره ی شب قدر

حافظ درباره زیباترین شب شب قدر شعر شعر شب قدر

شهریور ۵, ۱۳۹۷

مرداد ۲۸, ۱۳۹۷

آذر ۲۵, ۱۳۹۶

آذر ۲۴, ۱۳۹۶

آذر ۲۳, ۱۳۹۶

فروردین ۱۹, ۱۳۹۴

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاه

شاعران دریاره شب قدر و ضربت خوردن حضرت علی ( ع ) شعر سرودند.

به گزارش مشرق،‌ شاعران کشورمان همواره در موضوعات مختلف به سرودن شعر پرداخته اند.یکی از این موضوعات شب های قدر و ضربت خوردن حضرت علی ( ع ) در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان است.در اینجا به برخی از این اشعار اشاره می کنیم:

محمد حسین رحیمیان

دیگر برایم دلخوشی معنا ندارد
وقتی تو را بابای من دنیا ندارد

رفتی یتیم بی قرار شهر کوفه
حس کرد تازه طفلکی بابا ندارد

رفتی برای زینب تو خستگی ماند
دیگر پرستارت به پیکر نا ندارد

خونت نوشته گوشه محراب مسجد
این کوه طور عاشقی موسی ندارد

دنیا پدر جان تا خود روز قیامت
مانند تو گریه کن زهرا ندارد

رفتی و از این شهر بردی مهربانی
کوفه برای ماندن ما جا ندارد

رفتی خیال دشمن تو گشت راحت
در سر به غیر از فکر عاشورا ندارد

فکری به حال روزگار دخترت کند
در روزهایی که حرم سقا ندارد

سید حمید رضا برقعی

زخمی ام التیام می خواهم
التیام از امام می خواهم

السلام وعلیک یا ساقی
من علیک السلام می خواهم

مستی ام را بیا دوچندان کن
جام می پشت جام می خواهم

گاه گاهی کمی جنون دارم
من جنونی مدام می خواهم

تا بگردم کمی به دور سرت
طوف بیت الحرام می خواهم

لحظه مرگ چشم در راهم
از تو حسن ختام می خواهم

در نجف سینه بی قرار از عشق
گفت لایمکن الفرار از عشق

وقت پرواز آسمان شده بود
گوئیا آخر جهان شده بود

کعبه می رفت در دل محراب
لحظه ی گریه ی اذان شده بود

کوفه لبریز از مصیبت بود
باد در کوچه نوحه خوان شده بود

شور افتاد در دل زینب (س)
پی بابا دلش روان شده بود

در و دیوار التماسش کرد
در و دیوار مهربان شده بود

شوق دیدار حضرت زهرا
در نگاه علی عیان شده بود

خار در چشم و تیغ بین گلو
زخم ،مهمان استخوان شده بود

سایه ای شوم پشت هر دیوار
در کمین علی نهان شده بود

ناگهان آسمان ترک برداشت
فرق خورشید خون فشان شده بود

در نجف سینه بیقرار از عشق
گفت “لا یمکن الفرار” از عشق

رضا رسول زاده

دیشب که میهمان به سرایم قدم گذاشت
از سفره غیر نان و نمک هیچ بر نداشت

از خانه ام که رفت دلم تاب و تب گرفت
می رفت و همچو این دل من ماه شب گرفت

گفتم بیا تو این سحری را بمان مرو
سوزانده است قلب مرا این اذان مرو

جانسوز تو نگاه بر این آسمان مکن
خاک عزا بیا و سر خاندان مکن

می رفت و گفت موعد دیدار آمده
وقت زیارت رخ دلدار آمده

می رفت و گفت گشته دلش تنگ فاطمه
می برد با خودش دل پر خون ما همه

خالی ست جای فاطمه تا دیده تر کند
یا ناله ای کشد همه را خون جگر کند

خالی ست جای فاطمه یار پدر شود
در کوچه های کوفه برایش سپر شود

آتش دگر به شهپر روح الامین نشست
فرق علی شکافت و روی زمین نشست

محراب مسجد است چنین پر شکوفه است
امشب سیاه پوش علی شهر کوفه است

ای خاک بر سرم سر بابا شکسته است
انگار باز پهلوی زهرا شکسته است

انگار تازه گشته مرا داغ مادرم
افتاده یاد کوچه دوباره برادرم

انگار تازه روضه ی شهر مدینه شد
روی پدر خضاب از آن خون سینه شد

حسن لطفی:

آن که امشب در تب وصل خداست
سفره دار مردمان بی نواست

آن که گوید راز دل را با زمین
نیست مردی جز امیر المومنین

پُر شده گوشِ تمامی فلک
از صدای لطمه ی خیلِ مَلک

مرد می آید به سوی سجده گاه
ماه می گوید که بر بندید راه

در میان کوچه، بالِ جبرئیل
بسته راه رفتنِ پیرِ دلیر

کی خدای بیت! راه بیت گیر
دست ما بر دامن پاکت امیر

عالمی را غرقه در ماتم نکن
سایه ات را از سرِ ما کم نکن

یا به تنهایی مرو مولای من
یا کسی بفرست دنبال حسن

دستِ هستی شد گره بر دامنش
بادها بستند راهِ رفتنش

نوح آمد با تمام انبیا
مرتضی در ازدحام انبیا

هر یک از خیل رسل تا می رسید
آستینش یا عبایش می کشید

کی خدای بیت! راه بیت گیر
دست ما بر دامنِ پاکت امیر

ماه، پیش پاش صد چاک افتاد
عشق، پاره پاره بر خاک افتاد

می روی از عشق هم دل می بری
باید از نعش من اول بگذری

کاش از مشرق نیاید آفتاب
تا نبیند کس، غروب بوتراب

تا عبایِ خویش را بالا گرفت
دامنش از دامنِ دریا گرفت

در میان کوچه، کوچه باز شد
نوحه خوانیِ فلک آغاز شد

خوش خرامان، خوش قدم، خاموش رفت
هر کسی در پیش پاش، از هوش رفت

آن که راه خویش را وا می کند
زیر لب آرام نجوا می کند

کی دلِ غمدیده ام، آرام گیر
ساعتی دیگر زبان در کام گیر

تا که چشم خویش را بر هم زنی
تا لقاء الله همراه منی

صبر جایز نیست، وقت رفتن است
خسته ام دیگر، زمان خفتن است

زندگی بی یار طولانی شده
آسمان سینه، طوفانی شده

دود بود و دود بود و دود بود
گل میانِ آتش نمرود بود

سعید بیابانکی

ای سجود باشکوه و ای نماز بی‌نظیر
ای رکوع سربلند و ای قیام سر به زیر

در هجوم بغض‌ها ای صبور استوار
در میان تیرها ای شکست‌ناپذیر

شرع را تو رهنما عقل را تو رهگشا
عشق را تو سر پناه مرگ را تو دستگیر

فرش آستانه‌ات بوریایی از کرم
تخت پادشاهی‌ات دستبافی از حصیر

کاش قدر سال بود آن شب سیاه و تلخ
آسمان تو غافلی زان طلوع ناگزیر

بعد از او نه من نه عشق از تو خواهم ای فلک
یا ببندی‌ام به سنگ یا بدوزی‌ام به تیر

دست بی‌وضو مزن بر ستیغ آفتاب
آی تیغ بی‌حیا شرم کن وضو بگیر

لَختی ای پدر درنگ پشت در نشسته‌اند
رشته‌های سرد اشک، کاسه‌های گرم شیر

سید محمد جواد شرافت:

تیغی فرود آمد و فرقت شکست آه
فرقت شکست و موی تو در خون نشست آه

خون قطره قطره از تب پیشانی ات گذشت
چشم تو را در آن سحر تیره بست آه

دوران ناب ساغر عمرت به سر رسید
دیگر خمار مرگ شد آن چشم مست آه

زخم سرت عمیق شد اما تو را نکشت
آری تو را که طاقت این درد هست، آه

از آن دمی که ماه تو در خاک و خون نشست
در بین کوچه آینه ی تو شکست آه

زخم دل تو سر زد و جان تو را گرفت
زخمی که بر نداشت دمی از تو دست آه

حالا دوباره همدم زهرای خود شدی
دیگر بس است ناله و دیگر بس است آه

محمد سهرابی:

دل که عاشق شود شرر دارد
آتش از حال ما خبر دارد

عاشقی قصه ای است دیرینه
که دو صد لیکن و اگر دارد

هر که مست است مثل انگور است
چون که او هم لباس تر دارد

ما که رندیم و باده نوش چه غم
گر کسی جا نماز بردارد

آن که حال مرا نمی داند
چه نصیب از دل و جگر دارد

نکشم پا ز آستانه دوست
سائلش ز آن که تاج سر دارد

لب من در ترّنم یادش
ذکر او هر شب و سحر دارد

عَجَز الواصفون عَن صفتک
ما عَرفناک حقّ معرفتک

السلام ای حقیقت ایمان
ای رسول زمین امام زمان

یا علی ای حدوث را ممکن
یا علی ای وقوع را امکان

با تو هر لحظه می شود صادر
بر خلایق ز مهدی ات فرمان

لب لعل تو چشمه احیا
چشم پاک تو چشمه حیوان

موی تو لیلة المبیت من است
کاش جای دلم شوم قربان

تویی آن شیر کز دم تیغت
دشمن و دوست می شود نهان

دشمن از ترس می رود به خفا
دوست بهر نظر شود پنهان

جای باران سر از هوا ریزد
ذو الفقارت اگر دهد جولان

شیعیان را به جای خون باشد
حبّ زوج بتول در شریان

ما همه در صفیم بذلی کن
که قبول خدا شود قربان

ماه میلاد توست ماه رجب
گاه میعاد توست در رمضان

پای بوس تو ماه ذی القعده
دست بوست محرّم و شعبان

می سزد گر محبّ تو ز شعف
دف به کف در نجف کند طغیان

هم? انبیا به وسع وجود
چیده اند از درخت تو ایمان

مصطفی نیز در میان همه
شرح داماد کرده در قرآن

ای که در یک شب از کرامت خویش
در چهل خانه بوده ای مهمان

جای دارد که از نزول شما
هر پدر صد پسر کند قربان

سخت گیری مکن به سائل خویش
رد مکن این شکسته را آسان

هست روز جزا و وقت حساب
حبّ تو در صحیفه ام عنوان

بی تو جنت جهیم پر آتش
با تو دوزخ بهشت بی پایان

ای که از کعبه گشته ای ظاهر
شد در این کار نکته ای پنهان

ضلع تسبیح را شکستی تو
ز آن که تسبیح بر تو شد تبیان

بطن سبحان ربّی الاعلی
هست تقدیس زاده عمران

می کشم نعره از جگر شب و روز
تا نصیم شود ز حق غفران

عجز الواصفون عن صفتک
ما عرفناک حقّ معرفتک

یا علی ای امیر هر میقات
یا علی ای ظهیر فُلک نجات

این محال است که شوی موصوف
ز آن که تو برتری ز حدّ صفات

در مثل رشحه غمت دجله
در بزرگی ترنّم تو فرات

دوستانت کلیددار بهشت
عاشقان تو رشته دار حیات

جای دارد که منکران تو را
جا ببخشند در جهان ممات

ای کریم مدینه و مکّه
ای جوان مرد کوفه در خیرات

یک ابوذر کفایت است که ما
بر کرامات تو کنیم اثبات

ای که دادی به دست سلمانت
جلوه طور را به پیر برات

مالک اشتر تو را باید
خواند مجموعه همه ملکات

کوی آشفتگان تو مشعر
صف دلدادگان تو عرفات

همه مردم تو را به حکم بنون
جمله زن ها تو را به حکم بنات

هر یکی از نوادگان تو را
می توان خواند حاکم عرصات

همسر توست شیشه ای نازک
خاندان تو در مثل مشکات

تویی آن روزه دار تابستان
در زمستان تویی امیر صلات

در تصرف به ما ز ما اولی
صاحب مال ما ز خمس و زکات

بر تو از ما ز خالق تو درود
بر تو از ما ز فاطمه صلوات

گر درختان قلم شوند همه
آب ها گر همه شوند دوات

می سزد گر نویسم این جمله
تا قیامت به قامت صفحات

عجز الواصفون عن صفتک
ما عرفناک حق معرفتک

یا علی ای سرادق توحید
ای امیر فرشته در تجرید

یکی از طائفان تو افلاک
یکی از حائران تو خورشید

ما که مُردیم از جدایی تو
پس مکن این فراق را تمدید

یا علی ای قدیم تر ز قدیم
یا علی ای جدید تر ز جدید

تویی آن آفتاب لم یزلی
که به خود از وجود خود تابید

غیر تو هیج کس وجود نداشت
چشم تو وا شد و علی را دید

نخل ها را به آب دیده بند
تا که از غصه رو کنند به عید

خانه جان من ز بت پر شد
ای تبردار فتح کعبه رسید

با تو هر کس که در جدل افتاد
گردن خود نهاد زیر حدید

از پدر می رسد پسر را فیض
از تو دارد حسین نام شهید

می رسد از محیط بر گوشم
که همه گفته اند بی تردید

عجز الواصفون عن صفتک
ما عرفناک حق معرفتک

جگر اهل درد خرّم باد
دل اهل مراد بی غم باد

ماه فضل است و عارفان جمع اند
تا ابد جمعتان منظم باد

فخر حوّا از کعبه بیرون شد
باز روشن دو چشم آدم باد

پدر کعبه کعبه را بشکافت
پر بکا دیدگان زمزم باد

هر کجا طفل شیر خواری هست
آب خوردن بر او مقدم باد

کربلا خشک شد بهر حسین
چشم اهلش همیشه پر نم باد

قهر کرده فرات از اصغر
دست عباس سوی پرچم باد

روی دست پدر پسر جان داد
همه ماه ها محرّم باد

عجز الواصفون عن صفتک
ما عرفناک حق معرفتک
 

کليه حقوق اين سايت متعلق به پایگاه خبري-تحليلي مشرق نيوز مي باشد و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

«شب قدر» اصطلاح غریبی ست؛ ترکیبی عاشقانه، عارفانه و البته شاعرانه که مورد توجه شعرای متقدم و متأخر بوده و هست.

خبرگزاری مهر – گروه فرهنگ: بر اساس متون دینی، شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان، محتمل‌ترین زمان به عنوان شب قدر است و انجام مهم‌ترین اعمال عبادی و معنوی، در این شب وارد شده است.

این مفهوم البته در شعر شاعران گذشته و حال ایران زمین هم نمود ویژه‌ای دارد؛ چراکه هر انسانی بر این باور است که زمان، محدود است و باید قدر آن را دانست و اگر این مسئله با زلف شب، گره بخورد و اصطلاحی شگرف مانند «شب قدر» بسازد، البته محتاج عنایت و توجه است.

حضرت مولانا از شاعرانی است که بارها به این مهم توجه داشته است و در یکی از اشعارش، شب قدر را شب إحیا و شب زنده داری می داند و چنین می سراید:

مهمان توام ای جان زنهار مخسب امشب
ای جان و دل مهمان زنهار مخسب امشبشعر زیبا در وصف شب قدر

روی تو چو بدر آمد امشب شب قدر آمد
ای شاه همه خوبان زنهار مخسب امشب

ای سرو دو صد بستان آرام دل مستان
بردی دل و جان بستان زنهار مخسب امشب

ای باغ خوش خندان بی ‌تو دو جهان زندان
آنی تو و صد چندان زنهار مخسب امشب

مولانا همچنین شب قدر را شب طهارت و رهایی از پلیدی‌ها می خواند:

اى مه عید روى تو، اى شب قدر موى تو
چون برسم به جوى تو، پاک شود پلید من

مولانا البته شعر بلند دیگری هم در همین موضوع دارد و اینگونه می‌سراید:

امشب عجبست اى جان گر خواب رهى یابد
وان چشم کجا خسپد کو چون تو شهى یابد

اى عاشق خوش مذهب زنهار مخسب امشب
کان یار بهانه جو بر تو گنهى یابد

من بنده آن عاشق کو نر بود و صادق
کز چستى و شبخیزى از مه کلهى یابد

در خدمت شه باشد شب همره مه باشد
تا از ملاء اعلا چون مه سپهى یابد

بر زلف شب آن غازى چون دلو رسن بازى
آموخت که یوسف را در قعر چهى یابد

آن اشتر بیچاره نومید شدست از جو
می گردد در خرمن تا مشت کهى یابد

بالش چو نمی یابد از اطلس روى تو
باشد ز شب قدرت سال سیهى یابد

زان نعل تو در آتش کردند در این سودا
تا هر دل سودایى در خود شرهى یابد.

این شاعر برجسته قرن هفتم در ادامه همین شعر، شب قدر را شب خاموشی، خدمت و شیدا شدن دلهای خداجو بر می‌شمرد:

امشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت کن
تا هر دل اللهى ز الله ولهى یابد

اندر پى خورشیدش شب رو پى امیدش
تا ماه بلند تو با مه شبهى یابد.

و اما این شعر مولانا هم، شعری شگرف در مفهوم شب قدر است:

حق شب قدرست در شبها نهان
تا کند جان هر شبى را امتحان

نه همه شبها بود قدر اى جوان
نه همه شبها بود خالى از آن

سعدی نیز از شاعرانی است که به این عنوان، توجه دارد و در شعری، درک شب قدر را با روزه داری پیوند می زند:

 اى دوست روزهاى تنعم به روزه باش
باشد که در افتد شب قدر وصال دوست

و اما شب قدر در شعر لسان الغیب، حافظ شیرازی نیز جلوه گر است:

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
یا رب این تاثیر دولت از کدامین کوکب است

تا به گیسوی تو دستِ ناسزایان کم رسد
هر دلی ازحلقه ای، در ذکر یا رب یا رب است

حافظ همچنین در این غزل زیبا، عنوان شب قدر را با صبوحی و سرخوشی معنوی پیوند داده است:

در شب قدر ار صبوحی کرده ‌ام عیبم مکن
سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد
دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود

حضرت حافظ همچنین با وامگ‌یری از آخرین آیه مبارکه سوره قدر می‌سراید:

شب قدر است و طی شد نامه ی هجر
سلام فیه حتی مطلع الفجر

از او همچنین می‌خوانیم:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادندشعر زیبا در وصف شب قدر

و اکنون شعری می‌خوانیم از محمدخلیل مذئب درباره شب قدر: 

شب قدر است امشب مست مستم‌ ای خدا با تو
شدم تا مست دانستم كه هستم ای خدا با تو

در این خلوت تو من یا من تو، انصاف از تو می‌خواهم
تو با من مست یا من مست هستم ای خدا با تو

مخواه از من كه هرگز راه عقل و عافیت پویم
كه من دیوانه از روز الستم ای خدا با تو

دویدم سال‌ها اما به دور افتادم از كوی ات
چو افتادم ز پا در خود نشستم ای خدا با تو

سر از خاک زمین تا برگرفتم عشق ورزیدم
ولی آزاد از هر بند و بستم ای خدا با تو

تو هرجا جلوه كردی من تو را دیدم پرستیدم
به هر صورت جمالی می‌پرستم ای خدا با تو 

محمدعلی ساکی نیز از شاعرانی است که در این مفهوم شعری دارد و شب قدر را، شب توبه و بازگشت معرفی می‌کند:

ای غافر مستعان ذوالعرش بصیر
با شوق به سویت آمدم، اما دیر

سوگند تو را به حق اولاد علی
در این شب قدر توبه ام را بپذیر

و اکنون شعری از علیرضا قزوه را با هم مرور می‌کنیم:

 چه شب‌هایی که پرپر شد چه روزانی که شب کردم
نه عبرت را فراخواندم نه غفلت را ادب کردم

برات من شبی آمد که در آیینه لرزیدم
شب قدرم همان شب شد که در زلف تو تب کردم

شب تنهایی دل بود؛ چرخیدم؛ غزل گفتم
شب افتادن جان بود رقصیدم؛ طرب کردم

مرتضی امیری اسفندقه نیز شعری زیبا و مناجات گونه در مفهوم شب قدر دارد و این شب را، شب تقسیم زندگی و درخواست بندگی و باز شدن درهای معنوی به روی انسان می‌داند:  

 روزه هایم اگرچه معیوب است
رمضان است و حال من خوب است

رمضان است و من زلالم باز
صاحب روزی حلالم باز

می‌زند موج بی کران در من
پهنه در پهنه آسمان در من

چشم‌هایم ندیدنی را دید
رمضان است و من پُر از خورشید

الفتی پاک با سحر دارم
تشنه ی لحظه‌های افطارم

رمضان است و گفتنم هوس است
راز از تو شنفتنم هوس است

از تو ای با من آشنا! از تو
از تو ای مهربان خدا! از تو

ای خدایی که جود آوردی
از عدم در وجود آوردی

ای خدایی که هستی ام دادی
حرمت حق پرستی ام دادی

ای سوال مرا همیشه جواب
ای سبب! ای مسبب! ای اسباب!

پیش پایم همیشه روشن باش
با تو ام من، تو نیز با من باش

در نگاهم گناه می جوشد
تو نپوشی کسی نمی پوشد

با من ای مهربان، مدارا کن
گره از کار بسته ام وا کن

رمضان است و زنده ام، هستم
گفتگو با تو دارم و مستم

مستم از شربت و شرابی ناب
صمغ خورشید و شیره ی مهتاب

از شرابی که قسمت من بود
مثل من بود، صاف و روشن بود

از شرابی شبیه آزادی
لطف کردی خودت فرستادی

از شرابی که درد می افزود
نه زمینی، نه آسمانی بود

رمضان است و ماه نیمه ی بدر
شب تقسیم زندگی، شب قدر

شب قدر است و من همان تنها
دورم از هی هی و هیاهوها

نیست قرآن برابرم امشب
دست مولاست بر سرم امشب

ای خدای بزرگ بنده نواز
خالق خلسه های راز و نیاز

اولین اشتیاق شوق انگیز
آخرین شوق اشتیاق آمیز

می چکد شور تو در آوایم
می زنی موج در دعاهایم

هایِ تو هویِ من مرا دریاب
خسته ام، خسته، ای خدا دریاب

شب قدر است و می کنی تقسیم
برسان سهم دوستان یتیم

سهم من چیست؟ بندگی کردن
پاک و پاکیزه زندگی کردن

بار من ای یگانه سنگین است
سبُکم کن که سهمِ من این است

شب احیا تو با منی آری
من بخوابم اگر، تو بیداری

لطف داری به دست کوتاهم
می دهی آنچه را که می خواهم

ای خدا ای خدای پنهان، فاش
هم در اینجا تو را ببینم کاش

تا بمیرم زلال و دل بیدار
مرگ من را بدست من بسپار

بسپارش به من به آگاهی
تا بمیرم چنان که می خواهی

بعد یک عمر خون دل خوردن
مطلع کن مرا شب مردن

ای خدا ای خدای نومیدان
زنده ی تا همیشه جاویدان

ای سزاوار گریه و خنده
مهربان هماره بخشنده

پاکبازم اگر چه گمراهم
از تو غیر از تو را نمی خواهم

بار تشویش از دلم بردار
وَ قِنا ربّنا عذاب النّار

شب قدر است و من چنین بی تاب
اِفتَتِح یا مُفَتِّحَ الابواب.  

و اما محمد فردوسی در شعر خود، شب قدر را شب بخشش معرفی می‌کند:

امشب ای خالق یکتا همه را می‌بخشی
در شب قدر، خدایا همه را می‌بخشی

ای کریمی که همه ریزه خورخوان تواند
سفره ات هست مهیّا همه را می‌بخشی

گر چه ما غرق گناهیم ولی از سر لطف
می کنی باز مدارا همه را می بخشی

به علی، احمد و زهرا، به حسین و به حسن
تو، به این حُرمت اَسما همه را می بخشی

مِهر و کینه دو پر و بال عروج دل ماست
به تولّی و تبرّی همه را می بخشی

شیعه ی حیدر و آتش … چقَدَر بی معناست
مطمئنّم که به مولا همه را می بخشی

دست خالی نرود هیچ کسی از اینجا
تو در این لیله ی احیا همه را می‌بخشی

آن قدر لطف و عنایت به همه داری که
نه فقط اهل دعا را همه را می‌بخشی

یک نفر گر که دعایش به اجابت برسد
شک ندارم که تو یکجا همه را می بخشی

به خدایی تو سوگند که در وقت سحر
وسط گریه و نجوا همه را می بخشی

پر توبه بده تا سوی تو پرواز کنم
تا ببینم که چه زیبا همه را می بخشی

من زمین خورده ام امّا نه شبیه عبّاس
به زمین خوردن سقّا همه را می‌بخشی

و اکنون نوبت این شعر زیبا از علیرضا بدیع است که اگرچه عنوان شب قدر در آن نیامده است، اما کاملا در حال و هوای این شب نورانی است:

رنگ دنیا را گرفتم، از خودم شرمنده ام
شیشه ی عطرم ولی از بوی بد آکنده ام  

کم نخواهد کرد اشکم چیزی از بار گناه
من که خود آگاهم از سنگینی پرونده ام  

دشمنی حاجت روا شد، ای بخُشکد اشک من
دوستی رنجیده شد، ای وا بماند خنده ام

بازگشتم تا ببندی بالهایم را به شوق
بارالها! باز کن در را به رویم … بنده ام!

و اما در شعری جدید از محسن زعفرانیه که با حال و هوای نصرت و یاری مسلمانان و مدافعان حرم سروده شده است، می خوانیم:

در شب قدر که دل پاک و معطر گردد
قلبم از نور خداوند منور گردد

به اجابت برسد حاجت مظلومان و
دل ما مقصد الطاف مکرر گردد

کوری چشم همه داعشیان
مرگ و نابودی کفار مقرر گردد

یک شب جمعه به منظور دفاع از حرمین
سفر کرب و بلا باز میسر گردد

من هم از حضرت حق خواسته ام تا مرگم
در جوار حرمت کاش مقدر گردد

اینگونه است که در این شب مبارک و استثنایی، باید رو به درگاه پروردگار یکتا آورد و با تمسک به حبل متین ثقلین، چنین به خود نهیب زد که:

شاید اجل تو در کمینت باشد
شاید لحظات واپسینت باشد

پس قدر بدان، برای خود کاری کن
شاید شب قدر آخرینت باشد

All Content by Mehr News Agency is licensed under a Creative Commons Attribution 4.0 International License.





شعر زیبا در وصف شب قدر








گذشته از آنکه بنویسند جزای همۀ را


می سپارند به تو قدر و قضای همۀ را



شب قدر هست ولی قدر نمی دانیمت


که تو باید بدهی اجر و سزای همۀ را



ما برای فرجت آمده ایم امشب، کاش


به اجابت برسانند دعای همه ی را



هر چه از دامن تو دور شود دستی باز


می کشاند وسط احسان تو پای همه ی را



ای گل فاطمه! یابن الحسن! آقاجانم!


بشنو داد همۀ را بشنو صدای همه ی را



کربلایی؟ نجفی؟ سامره ای؟ یا مشهد؟


هر کجا هستی خالی کن جای همۀ را



زائران حرم جد تو را می بخشند


امشب آقا بده پس کرب و بلای همه ی را


محمد بیابانی





یارب بده پناهم الهی العفو


ببین غرقِ گناهم الهی العفو



اگر رفتم به راهی کردم گناهی


بنده‌ی رو سیاهم الهی العفو

شعر زیبا در وصف شب قدر



امان از خلوتی که حرمت شکستم


چو افتاده به چاهم الهی العفو



زمانی که درونِ قبرم گذارند


وای از عمرِ تباهم الهی العفو



در آن تاریکی ای نور به فریادم رس


رحیمِ دادخواهم الهی العفو



به روز محشر آیم به پای میزان


با لوحِ اشتباهم الهی العفو



چه می‌شود ببخشی تو عبدِ خود را


کریمِ پادشاهم الهی العفو



سر را به پای عفوت نهاده‌ام من


با سوز و اشک و آهم الهی العفو



با اشک دیده و دل دارم تقاضا


جز بخششت نخواهم الهی العفو



من نوکرِ حسینم، دل کربلایش


محتاجِ یک نگاهم الهی العفو




شب های احیا در فراق تو گذر شد


عمرم تباه هست و ز هجر تو سپر شد



ای روضه خوان و یوسف زهرا کجایی


آقا بیا روزم شب و شب هم سحر شد



از اول ماه خدا یاد تو هستم


اما چرا این ناله هایم بی اثر شد



آقا اجازه شب شب قدر هست و روضه


از کوفه تا کرب و بلا خاکم به سر شد



مولای دین رفت و جسارت ها شروع شد


در سینه هاشان بغض مولا پر ثمر شد



اما امان از روضه ای که خون تو گریی


آقا اسارت رفت و زینب در خطر شد



بی تو چه سخت هست از سر و سرنیزه گفتن


مولا بیا چون یک سه ساله در به در شد



طشت طلا و خیزران ها بر حسینت


بزم شراب و دختری غرق نظر شد



وقتی جسارت بر سر ببریده کردند


مویش سپید و زینب تو خون جگر شد



این بار در شام و پلیدی های بسیار


گوید رقیه ای پدر وقت سفر شد



مولا حلالم کن ولی ای صاحب من


چشمان زهرا مادرت از گریه تر شد


محمد مهدی عبداللهی




ای خدا، ای بی نیاز چاره ساز


بارالها، خالق بنده نواز


ای کریم ذوالعطا و فضل وجود


ای به سمتت کلَّ شیٍ فی السجود


ای مناجات شب شبگردها


همنشین مهربان دردها


ای نوای بی نوایان، ای اله


روسیاهم، روسیاهم، روسیاه


روسیاهم ای کریم دستگیر


دست خالی آمدم، دستم بگیر


دست خالی آمدم ای جان پناه


کوله باری دارم از جرم و گناه


هیچ می دانی چرا دورم ز تو


سالهای سال مهجورم ز تو


نفس با ابلیس تا همدست شد


بنده ی تو از گناهان مست شد


هی گنه پشت گنه پشت گنه


پیش تو واشد دگر مشت گنه


یارب امشب جرم و عصیانم ببخش


من پشیمانم، پشیمانم ببخش


تا که با جرم و گنه آمیختم


آبرویی از امامم ریختم


از من آلوده دامن هر گناه


خنجری شد بر دلش بنشست، آه!


یوسف زهرا ببین چاه مرا


بشنو از چاه گنه، آه مرا


گوشه چشمی کن به من، آقای من


سیّدی، یابن الحسن، مولای من


با دعای آتشینت کار کن


بهر این آلوده استغفار کن


ای پناه انس و جان، صاحب زمان


الامان و الامان، صاحب زمان


ماه، ماه روزی داری و دعاست


شب شب قدر و دل من در کجاست؟!


شب شب قدر و ز اشکم منجلیست


من دلم در کوفه همراه علیست


کوفه امشب با دلم بد تا نکن


خون به قلب دختر زهرا نکن


آی کوفه! دختر خیرالنسا


امشبی شد میزبان مرتضی


بود از افطار تا وقت سحر


میهمان دختر زهرا پدر


آفتابی میهمان ماه شد


ام کلثم سفره دار شاه شد


آن امام مهربان ساده زیست


سفره ی افطار را دید و گریست


در دلش انگار یاد یار کرد


باز با نان و نمک افطار کرد


در دلش آشوب بود و زمزمه


بارها گفت: “ادرکینی فاطمه”


شد دل دختر دوباره غرق خون


تا شنید ” انّا الیه راجعون”


شد سحر، حیدر کمر را بست باز


تا رود مسجد به محراب نماز


می شنید از درب ها، دیوارها


از لب مرغان، لب مسمارها


امشب ای شیر خدا، مسجد نرو!


مرتضی ای مرتضی! مسجد نرو!


حیدر اما راهی کوچه شد و


با دلی شیدا به مسجد آمد و


خویش را آماده بهر یار کرد


قاتلش را هم خودش بیدار کرد


سمت کعبه، کعبه ی اهل نیاز


گفت اذان و شد مهیاّی نماز


تا که او را دشمنش در سجده دید


ناگهان شمشیر جهلش را کشید


ابن ملجم آن لعین بی حیا


ضربتی زد بر سر شیر خدا


باز قلب آفرینش آب شد


مقتل شیر خدا محراب شد


ناله ی محراب را مسجد شنفت


مرتضی فُزتُ وربّ الکعبه گفت


” قد قتل” از عرش می آمد بگوش


نالۀ جبرییل آمد در خروش:


“اهل عالم! رشته شد ارکان دین


کشته شد دیگر امیرالمومنین”


مجتبی این را شنید و دلپریش


باز هم در کوچه ها افتاد پیش


کوچه ها را پابرهنه می دوید


تا به محراب علی؛ آقا رسید،


صبحدم در پیش چشمش تار شد


گفت داغ مادرم تکرار شد


ناگهان در آن دم پر شور و شین


درب مسجد وا شد و آمد حسین


وای از وقتی که شاه کربلا


دید غرق خون سر شیر خدا


آه از چشمان بر در دوخته


دختری در داغ مادر سوخته


دید وقتی دختر شیر خدا


مرتضی را غرق خون با مجتبا


از سویدای جگر آهی کشید


گفت یارب باز فصل غم رسید


داغ روی داغ، یارب صبر ده


بر دل بریان زینب صبر ده


دلخوشی هایم همه رفته ز دست


از برایم دو برادر مانده است


آه اگر یک روز از غم تا شوم


بی حسین و بی حسن، تنها شوم


آه اگر روزی به صحرایی عجیب


بی برادر گردم و گردم غریب


آه اگر در قتلگه با شور و شین


بین قاتل ها شود تنها حسین


آه اگر بر حنجرش خنجر رود


از تنش بر روی نیزه سر رود




فعل مرا دیدی ولی چیزی نگفتی


بنده همان بنده ، خدا مثل همیشه


از ما توسل از تو لطف و دست گیری


آقا همان آقا ، گدا مثل همیشه




ممنون از اینکه دست ما را رو نکردی


مثل همیشه باز هم ستار بودی


چه خوب شد در معصیت مرگم نیامد


ممنون از اینکه باز با ما یار بودی




با این گناهانی که من انجام دادم


باور نمیکردم که دستم را بگیری


تو آن قدر لطف و کرامت پیشه ای که


روزی هزاران بار توبه میپذیری




جا مانده بودم تو مرا اینجا رساندی


من خواب بودم تو مرا بیدار کردی


وقتی سحر های مناجاتت نبودم


آن شب به جای من ، تو استغفار کردی




آن قدر خوبی ِ مرا گفتی به مردم


آنقدر که حتی خودم هم باورم شد


آه ای کرامت پیشه دیدی آخر کار


این مهربانی های تو دردسرم شد




هر چند از دست خودم دل گیرم اما


احساس دلتنگی در این شب ها نکردم


سوگند بر سجاده خانوم رقیه(س)


من مهربان تر از خودت پیدا نکردم




در را به روی ما گنه کاران نبندید


ما هم دلی داریم گرچه رو سیاهیم


گفتند اینجا بار عصیان میپذیرند


دیدیم بیش از عالمی غرق گناهیم




الهی به این بنده فرصت بده


به توفیق بر نفس رخصت بده


الهی کمیلی ابوحمزه ای


مرا با مناجات عادت بده


شب چارمی بازهم آمدم


خودت روز محشر شهادت بده


عوض کن مزاج مرا با دعا


به من حس سبز عبادت بده


سر سفره ات زاهدان سائلند


به این هم نشینی سعادت بده


اگر اوج انسانیت بندگی ست


به آزادی من اسارت بده


…چه می خواهی از من سر و دست و پا


بهایت چقدر است قیمت بده


تو که هر قدر داشتی داده ای


مرا با خودم آشتی داده ای


مرا عفو کن تا کمیلت شوم


ز خود بگذرم باب میلت شوم


نبینم خودم را خدایی شوم


شب چارمی کربلایی شوم


شبیه مظاهر حبیب آمده


پر از عطر خوش بوی سیب آمده


حسین امشب آمد به بالین من


برای مریضت طبیب آمده


سراغ من خسته انگار که


غریبانه حس غریب آمده


کنون وقت گریه است زینب بیا


به گودال آن نانجیب آمده


گلی را که گم کرده ای روی نیزه


بمیرم که شیب الخضیب آمده


تمام وجودم همین مطلب است


که امشب خدا ضامنم زینب است




رویم نمیشود که بگویم مرا ببخش


با این همه گناه ولیکن خدا ببخش


شاید دلت گرفته ازاین توبه های سست


اینبار چندمین ولی آخر بیا ببخش


ای مهربان عرش نشین ای همیشه خوب


این بنده ی به خاکِ غم افتاده را ببخش


شاید چنان بدم که نمیخواهی ای عزیز!


از جرمهام بگذری ، اما چرا؟ببخش


حالا تو هستی و من و تصمیم آخرت


یا غرق کن درون عذابم…ویا ببخش


کوه گناه خالص و خوبی همه ریا


رویم نمیشود که بگویم مرا ببخش





غیر از تو ای خدا به کسی رو نمی زنم


جز در مقام قرب تو زانو نمی زنم


با کشتی شکسته ز امواج معصیت


جز در کرانه های تو پهلو نمی زنم


بعضی مواقع از سر تکرار معصیت


با غافلین درگه تو مو نمی زنم


با این که روسیاه ترین خلق عالمم


چنگی به غیر نغمه ی «ارجو» نمی زنم


خواهی مرا بری به جهنّم ببر ولی …


… این را بدان که بانگ هیاهو نمی زنم


این بار اگر ردم نکنی قول می دهم


سنگی دگر به روی ترازو نمی زنم


تنها امید من پسر فاطمه بُوَد


بیهوده دل به این سو و آن سو نمی زنم


امشب دلم کبوتر بام رضا شده


پَر جز هوای ضامن آهو نمی زنم


زهر جفا توان پرش را گرفته بود


مانند مادرش کمرش را گرفته بود



بیشتر بخوانید:

تاریخ دقیق شب قدر در تقویم سال ۹۸ چه زمانی است ؟


اس ام اس زیبای شب قدر


۳ انشای زیبا درباره موضوع شب های قدر (سال ۹۸)

© تمامی حقوق این سایت برای شرکت آرادپرداز محفوظ است ؛ هر گونه استفاده از مطالب دلگرم با رعایت شرایط بازنشر امکان پذیر است.




اشعار کوتاه در مورد شبهای قدر


::

شبی است که «لیلة البراتش» خوانند:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادندشعر زیبا در وصف شب قدر


 

::
تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی
شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی
لیله القدر عزیزی است بیا دل بتکانیم
سهم ما چیست از این روز همین خانه تکانی
شب قدر است و من قدری ندارم
چه سازم توشه قبری ندارم
::
مبادا لیله القدرت سرآید
گنه بر ناله ام افزون تر آید
مبادا ماه تو پایان پذیرد
ولی این بنده ات سامان نگیرد
::
خدایا قدر ما را به قدر مولاعلی(ع) نزدیک فرما.
::
الهی آن شب که همه قرآن به سر می کنند ما را توفیق بده قرآن را به دل کنیم.

امشب تمام آینه ها را صدا کنید
گاه اجابت است رو به سوی خداکنید
ای دوستان آبرودار در نزد حق
درنیمه شب قدرمرا هم دعا کنید
::
چون نامه جرم ما به هم پیچیدند
بردند به دیوان عمل سنجیدند
بیش ازهمگان گناه مابود ولی
ما را به محبت علی(ع)بخشیدند.
با عرض تسلیت در لیالی قدر این حقیر را ازدعای خیرخویش فراموش نکنید.التماس دعا
::
مارا به دعا کاش فراموش نسازند
رندان سحر خیز که صاحب نفسانند
::
از عرش صدای ربنا می آید
آوای خوش خدا خدا می آید
فریاد که درهای بهشت باز کنید
مهمان خدا سوی خدا می آید
::
گویند کریم است و گنه می بخشد
گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم
::
یا رب ز تو امروز عطا می طلبم
هشیاری و بخشش خطا می طلبم
مقبولی روزه و نماز و طاعات
از درگه لطفت به دعا می طلبم
::
ز مردم دل بکن یاد خدا کن
خدا را وقت تنهایی صدا کن
در آن حالت که اشکت می چکد گرم
غنیمت دان و ما را هم دعا کن
::
شب قدر است و من قدری ندارم
چه سازم توشه ی قبری ندارم . . .
::
امشب …
از آسمان باران انا انزلنا بر فرق زمین می بارد …
امشب چشمانم را با آب توبه می شویم
و کلام قرآن در دهانم می ریزم
تا خواب چشمانم را نیازآرد …
::
مبادا لیلة القدرت سر آید
گنه بر ناله ام افزونتر آید
مبادا ماه تو پایان پذیرد
ولی این بنده ات سامان نگیرد


شعر زیبا در وصف شب قدر

شعر زیبا در وصف شب قدر

0

پیشنهاد شده برای شما :
0 حاج صمد تهرانی عکس دسامبر 21, 2018
برچسب ها :

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *