دانلود رمان عاشقانه غمگین کوتاه

دانلود رمان عاشقانه غمگین کوتاه

پیشنهاد شما مخصوص شما :

خواص دارویی و گیاهی

دانلود رمان عاشقانه غمگین کوتاه

دانلود رمان عاشقانه غمگین کوتاه

اینم لینکش بزن بیا

www.telesmchat.com

دانلود رمان عاشقانه غمگین کوتاه

[email protected]

من پریا23ساله وعشقم فرهاد27 سال.

سال 88داشگاهی که دوست داشتم تورشته موردعلاقم قبول شدم 

.دانشگاه طباطبایی
روانشناسی بالینی.

تااون
روزسرم تودرس وکتاب بودوالبته تودوران دبیرستانم یه تصادف 

کردم که باعث شدچندتا
جراحی داشته باشم وهمین باعث شده بودکه به 

هیچ جنس مخالفی فکرنکنم،وارد دانشگاه
شدم ترم اول خیلی خوب 

گذشت وکم کم داشت ترم دومم شروع میشه بااینکه دوروبرم 

پرازپسربود حتی نمیدیمشون چه برسه به فکرکردن بهشون خلاصه 

هرروزداشت میگذشت ومن
کسی توزندگیم نبودودوستام که با عشقشون 

قرارمیزاشتن خندم میگرفت ومیگفتم عشق
؟؟؟؟؟همش کشکه

،هوس،بچگی و………….. .خلاصه ترم اول سال 90 داشت شروع 

میشدامابخاطرکاربابامجبوربودبره همدان خوب منم که دختریکی یه 

دونه 

مامان بابا که
تااون روزهمه نازم رامیکشیدن نمیتونستم باهاشون 

نرم.خلاصه کارای انتقالیموگرفتم
ورفتم همدان کم کم دیگه ترم داشت 

دانلود رمان عاشقانه غمگین کوتاه

تموم میشدوقتی واردترم جدید شدم با یه گروهی
آشناشدم که انجمن 

روانشناسی دانشگاه بودن عضوگروهشون شدم یکی ازروزا که رفتیم 

سرجلسه دلم یه طوری شده بود چی شده بود؟آره دلم پروازکرده بود 

پیش فرهادعشق اولم
خیلی وابستش شدم ولی نمیتونستم بهش بگم 

چقددوسش دارم چون من دربرابر پسرا کمی
مغرورم.هرروزکه 

میگذشت بیشترعاشقش میشدم وبیشتردوستش داشتم ولی افسوس که 

نمیتونستم
بگم اون سال گذشت وروزایی که نمیدیدمش برام 

هزارروزمیگذشت وبعضی وقتا که بچه
هاقرارمیزاشتن بریم اردویی 

جایی تاصبح ازذوق دیدنش خوابم نمیبرد.وسطای سال یه
کارگاه داشتیم 

که مدرکاش دست من بود سال جدیدکه شروع شدفهمیدم فرهاد درسش 

تموم شده
ودیگه نمیتونم ببینمش .یه روزکه جلسه داشتیم بابچه های 

انجمن وقتی وارداتاق شدم
خشکم زدفرهاداومده بود به بچه ها سربزنه 

اونروزیکی ازبهترین روزام بود.وقتی که
جلسه تموم شداومدپیشم گفت

بقیه در ادامه مطلب 

سلام

داشتم از راه مدرسه ب خانه میامدم ک متوجه ی پسر شدم ک ب 

دنبالم 

افتاد اولش مثل بچه ها تند تند عرق میکردم تا رسیدم سرکوچمون 

شمارشو بای دست گل تحویل داد اولش دوستداشتم پارش کنم ولی 

بعدش 

ب خودم گفتم ن بزار زنگ بزنم بهش زنگ زدم باهام ابزارعلاقه 

کردیم

و منو وابسته خودش کرد ودوستیمون 6سال. طول کشید تای روز ک 

میشه روز1391.11.25روز والنتاین بود باهم ب بیرون رفتم هوا 

نسبط سرد بود یدفعه داشتیم راه میرفتم ک متوجه شدم از دهان 

ودماغ 

علی خون میاد سری بهش دستمال دادم و ماشین گرفتم سری اون ب 

بیمارستان رسوندم سری علی بستری کردن من مثل باران اشک 

مریختم 

وقتی اقای دکترامد ازش سوال کردم اقای دکترچیشد و دکترباصدای 

لغزنداش گفت خانم متاسفم اقای شما مبطلا ب سرطان خون هس 

همونجا دنیا ب سرم زهرمار شد

بقیه در ادامه مطلب

سلام

روز 6.3خرداد بود که اولین عشقمو پیداکردم از طریق دوستم مهناز 

اولین پسری بود ک باهاش حرف زدم .قرارشد ک برم و ببینمش. رفتم 

ودیدمش خیلی خوشگل بود ب دلم نشست ی ماه بود خیلی رابطمون 

خوب بود قراربود برج بعدی بیاد خاستگاری خیلی خوشحال بودم 

.دقیق

بقیه در ادامه مطلب 

سلام

.اسم من مازیار 18 سال دارم شاید بگید این بچه چی میدونه ازعشقوعاشقی ولی باید بگم 

من 

عاشق نمیشم اما اگه بشم بدجور عاشق میشم.میرم سراصل مطلب.درست 5سال پیش یه خانواده 

ی نچندان مذهبی یه خونه تو کوچمون گرفتن 5نفر بودن 3تا دخترباپدرومادریکی 

ازدخترا20سال 

داشت یکی دگه15واون یکی12  دیگه کوچه ی ماپر دختر شد6تا پسر بودیم 8تا دختر فرداش 

رفتم کوچه برای بازی داشتم با بچها فوتبال بازی میکردم.که دخترای کوچه هم سروکلشون 

پیداشد که چشمم به یکی افتاد  که چی بگم.اونقدر ناز بود که باور نمیکنید. دخترا که بعضی 

هاشونم باهام فامیل بودن اونو باماآشناکردن خلاصه فهمیدم اسمش نیوشاست اون روز گذشت 

شب شد باورتون میشه بگم شبو اونقدر بهش فکر کردم که هوا روشن شد.فردا که رفتم کوچه 

دیدم چه بزن برقصی راه انداختن بافامیلاشون تو حیاطشون  از اون روز همه میگفتن اینا 

خانواده 

خوبی نیستن ولی ازنظر من اونا بهترین کارو می کردن. بیخیال غموغصه آدمای باحالی بودن اما 

کارم سخت شد.رفته رفته بانیوشا خودمونی شدم منم به خودم خیلی میرسیدم اصلا متحول شده 

بودم  خیلی ازپسرا دوسش داشتن البته تو کوچه ی ما فقط من عاشقش بودم اون با هیچکس 

دوست نمی شد ولی بامن خوب بود.یه روز  توکوچه باهم حرف میزدیم که از پشت صدام زدن 

برگشتم که ببینم کیه یکدفعه یه 

                                     بقیه  در ادامه مطلب

سلام به همگی 

.من سن کمی دارم اما ازهمین حالا دردو باتموم وجودم حس کردم میدونم ومیفهمم که چقدر 

سخته کسی رو که به حد پرستش دوست داری ازدست بدی یعنی بهتره بگم بهت خیانت کنه 

وبره 

بعد توبمونی ویه دنیا غصه .خلاصه داستان زندگیمو براتون مینویسم شاید باورتون بشه عشق پاک

نیست.4سال تموم عاشق یکی بودم از ته قلبم اما نفهمیدم پشت اون چهره ش چ جونوری مخفی 

شده هروقت میدیدمش قلبم اتیش میگرفت اونم خیلی ادعا میکرد که منو دوس داره شاید همین 

باعث شد که بیشتر عاشقش بشم.خلاصه بعد کلی سختی وعذاب تازه فهمیدم که اجیر شده تا مثلا 

ابروی منو ببره ازون روز به بعد دیگه مثل مار زخمی شدم هرکی اطرافم میومد رو نیش میزدم 

.بچه ها عشق دروغه یعنی عشق واقعی دروغه.من داستان زندگیمو خیلی ساده وخلاصه براتون 

نوشتم اما زندگیم بیشتر ازاین چیزها عذاب اور بوده وهست .ببخشید که سرتون رو درد اوردم 

امیدوارم همتون به ارزوهاتون برسین به امید روزی که هیچکس در هیچ جای دنیا هیچئ غمی 

نداشته باشه ……..تنهای تنها….

همه چیز را یاد گرفته ام !

.

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

.

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم

.

تو نگرانم نشو !!

.

همه چیز را یاد گرفته ام !

.

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

.

یاد گرفته ام ….نفس بکشم بدون تو……و به یاد تو !

.

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن…

.

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

.

تو نگرانم نشو !!

.

همه چیز را یاد گرفته ام !

.

یاد گرفته ام که بی تو بخندم…..

.

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم…و بدون شانه هایت….!

.

یاد گرفته ام …که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

.

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ….

.

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

.

اما هنوز یک چیز هست …که یاد نگر فته ام …

.

که چگونه…..!

.

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم …

منبع :پت و مت

به گزارش مجله اینترنتی کمونه ، داستان عاشقانه یک زن اهل پنسیلوانیا که نامزدش دچار جراحت مغزی شد ولی با وجود این ناتوانی باز هم تصمیم گرفت با او ازدواج کند، اکنون سروصدای زیادی به راه انداخته است.

لن و لاریسا مورفی اولین بار در سال ۲۰۰۵ در کالج با یکدیگر آشنا شدند و تصمیم گرفتند خیلی زود پس از فارغ التحصیلی از کالج در دسامبر سال ۲۰۰۶ با یکدیگر ازدواج کنند.

ولی پیش از آن زمان، حادثه ناخوشایندی پیش آمد. در ۳۰ سپتامبر همان سال لن در مسیر رفتن به سر کارش در پیتزبرگ دچار یک تصادف شدید شد.

او در آن تصادف دچار آسیب شدید مغزی شد، لاریسا ولی به جای ترک وی و ازدواج با یک مرد سالم، به خانه آنها نقل مکان کرده تا با خانواده لن از او مراقبت کند.

اگرچه لن نمی توانست حرف زده و ارتباط برقرار کند ولی او همچنان او را با خود به بیرون می برد. لاریسا در این باره می گوید:”من می دانستم او هنوز مرا دوست دارد. او نه می توانست حرف بزند و نه چیزی بخورد . در تمام مدت فقط من با او حرف می زدم.”

همچنان که حال لن رو به بهبودی می رفت، احتمال ازدواج قوی تر می شد. لاریسا تنها منتظر یک ارتباط از جانب لن بود تا بتواند با او ازدواج کند. همچنان که لن بهتر می شد، پدرش دچار سرطان مغزی شد.

بیماری پدر لن بیشتر لاریسا را تحت تاثیر قرار داد، زیرا می دانست او چقدر دوست دارد که آنها با یکدیگر ازدواج کنند. زمانی که لن تا حدی بهتر شد، لاریسا او را با خود به نزد دادگاه برد تا بتوانند جواز ازدواج بگیرند. به گزارش پرشین وی البته این ازدواج به موقع انجام نشد و پیش از آن پدر لن از دنیا رفت.

لن پیش از تصادف

آنها در یک مراسم که تنها دوستان و خانواده حضور داشتند حضور پیدا کردند و لاریسا با لن که هنوز به شدت ناتوان است ازدواج کرد. او حتی باید در تمام مدتی که خطبه عقد را کشیش می خواند به او کمک می کرد تا بتواند بایستد. البته او باید در تمام کارهای روزمره به او کمک کند.

لاریسا می گوید:” ازدواج ما آن هم در دهه ۲۰ سالگی مان توام با ناراحتی های فراوانی بود، من دوستان و خواهرانم را دیدم که همگی با شوهران سالم ازدواج کردن ، در مراسم عروسی قدم به قدم آنها را همراهی کرده و در کنار آنها سوار بر ماشین عروس به کلیسا می رسیدند ولی با تمام این وجود ارزش آن را داشت تا با عشق زندگی ام ازدواج کنم.”

برای دیدن  عکس  بر روی ادامه مطلب کلیک کنید منبع:http://kamooneh.com/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%88%D9%81%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8/

سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟ ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد، دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی.

حرف های ستوان را شنید ، اما سرباز تصمیم گرفت برود به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند، او را روی شانه های خود گذاشت و به سنگر خودشان برگرداند ترکش هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد.

وقتی که دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند، فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد، دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح و زخمی است.

سرباز گفت: ولی ارزشش را داشت ، ستوان پرسید منظورت چیست؟ او که مرده، سرباز پاسخ داد: بله قربان! اما این کار ارزشش را داشت ، زیرا وقتی من به او رسیدم او هنوز زنده بود و به من گفت: می دانستم که می آیی….

می دانی ؟! همیشه نتیجه مهم نیست . کاری که تو از سر عشق وظیفه انجام می دهی مهم است. مهم آن کسی است یا آن چیزی است که تو باید به خاطرش کاری انجام دهی. پیروزی یعنی همین.

منبع:انجمن دانش اموزان و دانشجویان دانش فروم

گفتم:میری؟

گفت:آره

گفتم:منم بیام؟

گفت:جایی که من میرم جای 2 نفره نه 3 نفر 

گفتم:برمی گردی؟ 

فقط خندید 

اشک توی چشمام حلقه زد 

سرمو پایین انداختم 

دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو بالا آورد

گفت:میری؟

گفتم:آره

گفت:منم بیام؟

گفتم:جایی که من میرم جای 1 نفره نه 2 نفر 

گفت:برمی گردی؟ 

گفتم:جایی که میرم راه برگشت نداره 

من رفتم اونم رفت ولی اون مدتهاست که برگشته 

و با اشک چشماش خاک مزارمو شستشو میده

منبع:http://www.sadstory.blogfa.com/

یه چند مدتی چت کردیم بعدش  مخالف میل باطنیم شمارمو بهش دادم

 جواب یکیو دادم

 هر روز بی توجه تر میشدم و اون وابستهتر

تا اینکه یه روز با بغض گفت نرجس من تورو واسه دوستی دو روزه نمیخوام

چرا نمیخوای بفهمی؟/

گفتم خب که چی؟

گفت یعنی میخوام برای همیشه کنارم باشی..

گفتم فعلا زوده برای این حرفا

گفت من امسال دارم برای کنکور میخونم

در ضمن 4 ماهه باهمیم کجاش زوده؟

ازم خواست بهش یه فرصت بدم منم اینکارو کردم

کم کم سعی کردم بهش دل ببندم

هر روز بیشتر دلبسته میشدم

کم کم ازش خوشم میومد…

 دیگه نمیتونستم زیاد بهش بزنگم

فقط گه گه گاهی از گوشی مامانم ابجیم

یا تلفن خونه بهش زنگ میزدم

بعد چند ماه گوشیمو بهم پس دادن

اما من هنوز با اون در ارتباط بودم

اون رفت داشنگاه اصفهان

ما برای تمام زندگیمون اینده حال همه چی برنامه ریختیم

همه بهمون میگفتن لیلی و مجنون

هرکی باهاش حرف میزد

بقیه در ادامه  مطلب 

منبع :http://moji-tanha.blogfa.com/post/4

مادری که دنیا هیچوقت اورا فراموش نمیکند

مادری که دنیا هیچوقت اورا فراموش نمیکند :

وقتي گروه نجات زن جوان را زير اوار پيدا کرد , او مرده بود اما کمک رسانان زير نور چراغ قوه چيز عجيبي ديدند.زن با حالتي عجيب به زمين افتاده , زانو زده و حالت بدنش زير فشار اوار کاملا تعقيير يافته بود . ناجيان تلاش مي کردند جنازه را بيرون بياورند که گرماي موجودي ظريف را احساس کردند . چند ثانيه بعد سرپرست گروه ديوانه وار فرياد زد :بياييد , زود بياييد ! يک بچه اينجاست . . بچه زنده است .  

وقتي اوار از روي جنازه مادر کنار رفت دختر سه_چهار ماهه اي از زير ان بيرون کشيده شد . . نوزاد کاملا سالم و در خواب عميق بود . مردم وقتي بچه را بغل کردند , يک تلفن همراه از لباسش به زمين افتاد که روي صفحه شکسته ان اين پيام ديده ميشد : عزيزم , اگر زنده ماندي , هيچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامي وجودش دوستت داشت . . .

یه روز بهم گفت: 

«می‌خوام باهات دوست باشم؛آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام»

بهش لبخند زدم و گفتم: 

«آره می‌دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام»

یه روز دیگه بهم گفت: 

«می‌خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام»

بهش لبخند زدم و گفتم: 

«آره می‌دونم فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام»

یه روز دیگه گفت: 

«می‌خوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه

بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام»

بهش لبخند زدم و گفتم: 

«آره می‌دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام»

یه روز تو نامه‌ش نوشت: 

«من اینجا یه دوست پیدا كردم آخه می‌دونی؟من اینجا خیلی تنهام»

براش یه لبخند كشیدم وزیرش نوشتم: 

«آره می‌دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام»

یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت:

«من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام»

براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: 

«آره می‌دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام»

حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم

و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه 

(من هنوز هم خیلی تنهام)

دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم…. کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک برگشت و دید کسی‌ نیست. کوروش گفت:اگر عاشق بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی

یه زن و شوهر عاشق اما فقیر سر سفره شام نشستند غذاشون خیلی مختصر و کم بود که یک نفر را به زور سیر میکرد مرد به خاطر اینکه زنش بیشتر غذا بخوره گفت بیا چراغ را خاموش کنیم و توی تاریکی بخوریم زن قبول کرد چند دقیقه چراغها را خاموش کردند ولی بعد که روشن کردند غذاها دست نخورده توی ظرف مونده بود.

اینکه تو سوال کنی من بپرسم چــــــــــــــــــــراا؟؟؟

منبع:http://www.niusha75.blogfa.com/

بقیه در ادامه مطلب

حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.

منبع:http://www.ashpazonline.com/weblog/nima204/326507

http://www.ashpazonline.com/weblog/dardodel/55692

-هر دفعه که همینو میگی مگه بهت نگفته بودم بدون پول اینجا نیای.
-وضعم خیلی خرابه داش اکبر به دادم برس.
-به درک به من چه ربطی داره!
هر دفعه کفگیرت به ته دیگ می‌ رسه میای سراغ من.
وقتی این کثافتو دستت گرفتی باید فکر این روزها رو می‌کردی.
وقتی به حرف‌های اکبر فکر کرد تمام وجودش سوخت.
سرش را بالا گرفت و به اکبر گفت:
“یادت رفته من کی بودم اکبر!
تمام محله‌ های این اطراف زیر دست‌های من می‌چرخید.
یادت رفته خودت یه بار با قدرت دعوات شده بود و اگه من پا جلو نمی‌ ذاشتم الان توی قبرستون خوابیده بودی،
اینارو همه یادت رفته؟!
-نه هیچکدوم از اینارو یادم نرفته ولی دیگه زمونه فرق کرده!
الان اگه پول نداشته باشی کسی جواب سلامتو هم نمیده.
سعی کرد در را ببنده ولی عزت دستش را لای در گذاشته بود و به او التماس می‌کرد.
در باز شد و عزت خودش را روی پاهای اکبر انداخت و با تمام قدرتی که در بدن داشت التماس می‌کرد.
اکبر وقتی دید سرو صدای زیادی راه افتاده مواد را به عزت داد و او شادمان به سمت خرابه‌ اش راه افتاد.
وقتی مواد را مصرف کرد دنیای اطرافش به حالت عادی قبل بازگشت بعد به زنش فکر کرد و به طرف خانه راه افتاد.
به پله‌های خانه که رسید از داخل اتاق صدای یک مرد غریبه را شنید از وقتی
معتاد شده بود این رفت و آمدها برایش کاملا عادی شده بود و اهمیتی به آن
نمی‌داد.
مرد غریبه اتاق را ترک کرد…
بالا رفت و زنش را دید که داشت لباس‌ هایش را تن می‌کرد.
رو به مهناز کرد و گفت:
دیگه نمی‌خواد این کارو بکنی من می‌خوام همه‌ چی رو درست کنم
-آره ارواح عمه‌ات تو گفتی و من باور کردم.
-دارم راستشو بهت می‌گم به خدا من خیلی فکر کردم.
-هزار باره که داری این حرف‌ها رو میزنی ولی تا حالا هیچی فرق نکرده.
-قسم می‌خورم که این دفعه فرق می‌کنه.
و سه بار به ارواح مادرش قسم خورد که قصد دارد اوضاع را تغییر دهد و خودش و مهناز را از این زندگی سگی نجات دهد.
وقتی مهناز جدیت عزت را دید و می‌دانست که اگر او به خاک مادرش قسم بخورد
حتما در کارش جدی است خوشحال شد که پس از یک عمر زندگی مانند حیوان،
سرانجام می‌توند زندگی درست و حسابی داشته باشد.
آنشب مهناز از اینکه شوهرش قصد دارد زندگی آنها را به حالت اولیه اش
بازگرداند خیلی خوشحال بود و مدام از نقشه‌های عزت برای آینده می‌پرسید و
عزت با حوصله به سوالاتش جواب می‌داد و نقشه‌های فردا را در ذهنش مرور
می‌کرد.
مهناز پرسید: “یعنی ما می‌تونیم عین قبل زندگی کنیم.”
-البته که می‌تونیم تو زندگی خیلی بدی با من داشتی من و حلال کن.
-اگه بتونیم مثل قبل زندگی کنیم می‌تونم همه‌ی اینها رو فراموش کنم صبح روز
بعد وقتی عزت از خواب بیدار شد اولین تغییر زندگی‌ اش را انجام داده بود و
سر بی جان مهتاب را روی پایش گذاشته بود و وداع آخرش را با او کرد. سپس او
را خواباند و چادرش را که دور گردنش پیچیده بود روی مهناز انداخت و بلند
شد تا کار دومش را انجام دهد. وقتی صدای اکبر را از حیات شنید تمام عزمش را
جمع کرده بود تا کارش را به درستی انجام دهد.
اکبر وقتی پشت در عزت را دید می‌خواست به حرف بیاید که ضرب چاقوی عزت که
داخل قلبش فرو رفته امکان حرف زدن را از او گرفت… عزت تا وقتی که اکبر جان
بکند بالای سرش بود و وقتی مطمئن شد که کارش را به درستی انجام داده است به
سمت خرابه برای انجام کار آخرش راه افتاد در خرابه طنابی که به سقف بسته
شده بود انتظار عزت را می‌کشید.

دانلود رمان بغض یعنی نودهشتیا

 

نام رمان:بغض یعنی نویسنده:رحیمی ژانر: عاشقانه pdfتعداد صفحات :۳۴۰ خلاصه:من ابتین زاده درد هستم ، تو اوج جوونی قتلی رو که انجام نداده بودم رو گردن گرفتم واسه اون قتل خیلی تقاص پس دادم ، قلبم عشقم رو از دست دادم ، زندگیم رو هویتم رو از دست دادم وکلا یه ادم دیگه از اب در اومدم همیشه حادثه خبر نمیده گاهی بی گناه واسه خودت کلی داستان میسازی ولی بخاطر انتخاب خودت تا اخرش پاش می ایستی ، همیشه میگن بی گناه تا پای چوبه دار میره

ادامه مطلب

دانلود رمان گلبرگ نودهشتیا

دانلود رمان عاشقانه غمگین کوتاه

ادامه مطلب

دانلود رمان محبس نودهشتیا

 

ادامه مطلب

دانلود رمان ساعت اخر نودهشتیا

ادامه مطلب

دانلود رمان زلزله مخرب نودهشتیا

ادامه مطلب

دانلود رمان

دانلود رمان

عاشقانه اشعار و عکس های عاشقانه داستان کوتاه عاشقانه و غمگین واقعی پی دی اف عکس های عاشقانه غم انگیز سایت عاشقانه 30love داستان عاشقانه غم انگیز تصاویر متفاوت از چهره های مشهور در شبکه های اجتماعی (48) پرشین وی لوریس چکناواریان هنر از مردم می‌آید صدای ایران متن های عاشقانه و غم انگیز آذر ۹۲ داستان های کوتاه عاشقانه و گریه دار واقعی یک داستان غم انگیز،واقعی نیست ساخته ذهن خودمه دلنوشته های عاشقانه داستان واقعی و بسیار غم انگیز از یک خودکشی ایران ناز 12 واقعیتهای عاشقانه نسخه پلازا مارکت ایرانی اندروید داستان های عاشقانه غمگین و واقعی داستان عاشقانه واقعی غمگین جدید داستانهای عاشقانه واقعی بدون سانسور داستانهای عاشقانه واقعی ایرانی داستان عاشقانه

داستان عاشقانه و غم انگیز عروس

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو.

داستان های عاشقانه واقعی غم انگیز داستان های عاشقانه واقعی ایرانی داستان های عاشقانه واقعی غمگین داستان های عاشقانه واقعی کوتاه داستان های عاشقانه واقعی گریه دار 

دانلود رمان عاشقانه غمگین کوتاه

مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

داستان های عاشقانه واقعی غم انگیز داستان های عاشقانه واقعی ایرانی داستان های عاشقانه واقعی غمگین داستان های عاشقانه واقعی کوتاه داستان های عاشقانه واقعی گریه دار 

 

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

داستان های عاشقانه واقعی غم انگیز داستان های عاشقانه واقعی ایرانی داستان های عاشقانه واقعی غمگین داستان های عاشقانه واقعی کوتاه داستان های عاشقانه واقعی گریه دار 

 

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

داستان های عاشقانه واقعی غم انگیز داستان های عاشقانه واقعی ایرانی داستان های عاشقانه واقعی غمگین داستان های عاشقانه واقعی کوتاه داستان های عاشقانه واقعی گریه دار 

 

غم انگیز گریه دار داستانهای عاشقانه غم انگیز واقعی رمان عاشقانه یاسمین Mobp30 داستان های عاشقانه لاور فان داستان خیلی عاشقانه Searchable openedhost com Blu ray 1080p Archives مستر مووی دانلود فیلم و سریال جدید با داستان عاشقانه واقعی داستانهای طلاق‎ ‎عاشقانه غم انگیز واضح سیلپ seelp رز داستانهای عاشقانه واقعی گریه دار وب تفریحی تنها داستان عاشقانه واقعی غم انگیز داستان کوتاه عاشقانه/داستان غمگین93 دلشکسته عکس های جالب شخصیت های کارتونی بر روی لب های یک دختر آرایشگر داستان های غم انگیزه عاشقانه داستان عاشقانه واقعی ایرانی داستان کوتاه عاشقانه ی غم انگیز داستان عاشقانه غم انگیز واقعی غار عشق داستان عاشقانه ی غم انگیز داستان کوتاه بهترین و بدترین بنده خدا داستانی عاشقانه و غم انگیز عاشقانه بزرگترین سایت عاشقانه ایران عنوان های عشق یخی MJLove ir عشق یخی

داستان عاشقانه احتیاج قلب

سر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت كنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی كه من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

عاشقانه های من و تو رمان ایرانی و عاشقانه یک شنبه ی غم انگیز havva7 کاربر انجمن داستان های عاشقانه و غم انگیز کوتاه اس ام اس خاطره های عاشقانه و غمگین تیر 93 سایت umap ir رمان PDF داستان های عاشقانه غمگین واقعی جدید داستان عاشقانه و غم انگیز جدید داستان عاشقانه غم انگیز جدایی موضوع رمانی عاشقانه و زیبا که هرگز از خوندنش پشیمون نمیشین داستان غم انگیز و زیبای اطلاعات لطفا اس ام اس خور داستان عاشقانه واقعی جدیدچشمانش را باز كرد..دكتر بالای سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دكتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت كنید..درضمن این نامه برای شماست..!دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاكت دیده نمیشد. بازش كرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

 عشق واقعی وپاک داستان عاشقانه و غم انگیز قرار! داستان هاي عاشقانه واقعي سایت pixelco ir داستان های عاشقانه سایت عاشقانه 6لاو خاطره های عاشقانه

دختر نمیتوانست باور كند..اون این كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره های اشك روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نكردم…

 

 

و زیبا و غم انگیز ترین عشق دنیا [آرشیو] انجمن داستان غم انگیز واقعی حتما حتما بخونین حتما طوفان راز شب بارانی یک داستان عاشقانه بسیار زیبا و غم انگیز داستان واقعی غم انگیز ورود عاشقانه ها داستان عاشقانه واقعی شاد داستان عاشقانه واقعی گریه دار داستان داستان های کوتاه عاشقانه واقعی ایرانی داستان عاشقانه واقعی و غمگین داستان های واقعی از عشق های باورنکردنی پارسینه داستانهای واقعی عاشقانه اس نوزده داستان عاشقانه غم انگیز واقعی داستان کوتاه عاشقانه/داستان غمگین93 دلشکسته داستان های عاشقانه غم انگیز و کوتاه داستان های عاشقانه غمگین واقعی داستان عاشقانه داستان داستان های کوتاه آموزنده داستان عاشقانه واقعی ایرانی اینتر نیرنگ رمان و داستان عاشقانه

داستان عاشقانه و زیبای معنی عشق

 سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

 گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

 لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

 دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق… ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو

 دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

 معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

 لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

مطالب ابر داستان عاشقانه واقعی یه داستان بسیار زیبا و غم انگیز از امتحان عشق تنهاترتنهاخودم دنیای داستان v2 1 برنامه های اندروید در اپینیک مجله سرگرمی و خبری تو دی فان داعش هم نتوانست مانع حکایت عاشقی بهرام رادان و شیلان رحمانی بشود عکس عاشقانه وبگرد داستان عاشقی غم ناک خداحافظی آنجلینا جولی با بازیگری و ورود به عرصه کارگردانی

 و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم

 با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص

دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین

 عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم

دانلود رمان عاشقانه غمگین کوتاه

 خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری…

داستان عاشقانه و غم انگیز ستاره و پرهام بازی آنلاین داستان عاشقانه و غم انگیز قرار! بیتوته داستان عاشقانه و غم انگیز کوتاه داستان عاشقانه جذبه سایتی متفاوت و جذاب داستانهای عاشقانه داستانهای عاشقانه واقعی داستان های عاشقانه واقعی و غمگین

 من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش

 فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای

 عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب

 بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری

 برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت

 خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم

 بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق

 یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد

 باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم

 موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این

 مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست

 عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو

 می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می

 کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم

 که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم

 بخاطر من برو … و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی

 حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع

 غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم

 اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام

 فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم

 من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما

 توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من

 زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

 دوستدار تو (ب.ش)

وقتی دختر بیمار شهریار را دلداری داد / داستان عاشقی و طبابت سایت داستان عاشقانه ی غمگین و گریه دار و غم انگیز پیامک های من بود داستان عاشقانه واقعی بدون سانسور داستان های غمگین عاشقانه و گریه دار داستان های کوتاه عاشقانه واقعی گریه دار داستان کوتاه عاشقانه و غم انگیز قرار! سایت عاشقانه لاور 98 داستان عاشقانه و غم انگیز داستان عاشقانه واقعی ایرانی جدید داستان هاي عاشقانه واقعي كوتاه شعر داستانهاي عاشقانه غم انگيز داستان

 لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم

 گمان می کنم جوابم واضح بود

 معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

 لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم

 مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی

 از بستگان

 کوتاه عاشقانه واقعی ایرانی داستان عاشقانه غم انگیز گریه دار 5 داستان غم انگیز فارس نویس داستان غم انگیز خودکشی نوجوان17ساله متفاوت ترین سایت عاشقانه داستانهای عاشقانه غم انگیز داستان های غمگین عاشقانه و گریه دار ازدواج غم انگیز دختر 11 ساله داستانهای عاشقانه [بایگانی]

 لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

 ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

 دستای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

 آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن…

 لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

 خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

 خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

 

انجمن تفریحی سرگرمی پاتوق من معروفترین داستانهای عاشقانه تاریخ و ادبیات گزارش تصویری سیمرغ جملات عاشقانه یک احساس داستان کوتاه عاشقانه و غم انگیز – لوتی داستان عاشقانه غم انگیز کوتاه داستان عاشقانه واقعی کوتاه داستان عاشقانه واقعی و غمگین داستان عاشقانه جدید غمگین Archives دانلود آهنگ جدید دانلود کتاب داستان عاشقانه واقعی غم انگیز تک پیامک داستان عشق غم انگیز 4 داستان كوتاه و بسيار غمگين و سوزناك شعر عاشقانه کندو دنیای داستان برای اندروید در رابطه های دختر و پسری قبل ار ازدواج چقدر به هم نزدیک شویم متن سوزناک و دلنوشته غم انگیز تیر ۹۲ داستان های واقعی ورمان های عاشقانه داستان جالب و واقعی عشق غم انگیز داستان عاشقانه واقعی سایت عاشقانه عشق تو داستان عاشقانه غم انگیز روزنه «عطش»داستان کوتاه غم انگیز و تکان دهنده! شعر داستان کوتاه داستان های غم انگیزه عاشقانه وبلاگ غم انگیز داستان های عاشقانه و غم انگیز جدید داستان عاشقانه غمگین واقعی کوتاه داستان عشقی غم انگیز عشق و عاشقی داستان عاشقانه بسيار زيبا سري 2 بهترین های اینترنت داستان های عاشقانه واقعی و غم انگیز شهریور ٩۱ عاشقانه ترین وبلاگ جهان نامردی داستانی غم انگیز و واقعی ویژه داستان آتیش لاو انجمن تفریحی کفشدوزک آبی داستان های عاشقانه مطالب ابر آندروید و تبلت داستان واقعی دختری که بدبخت شد!!! داستان داستان غم انگیز ( عاشقانه ) – پارس ناز جدید دانلود 93 داستان عاشقانه مطالب ابر داستان غم انگیز مهدی(واقعی) داستان عاشقانه غم انگیز جدید عشق یـخی یک داستان عاشقانه و غم انگیز زیبا از یک دختر داستان های کوتاه عاشقانه و غم انگیز خانه رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه 57 رمان یک شنبه ی غم انگیز داستان غم انگیز ( عاشقانه ) پارس ناز داستان عاشقانه واقعی و غمگین معروفترین داستانهای عاشقانه تاریخ و ادبیات عشق یا دروغ جملات عاشقانه داستان عاشقانه واقعی غمگین داستان عاشقانه و غم انگیز قرار داستان های عاشقانه Photo Gallery Hot Actress Hot Models Wc lt عکس های عاشقانه ی غمگین و دخترانه ی زیبا پیکومیک داستان عاشقانه متن ها و جمله های فوق العاده زیبای احساسی و عاشقانه سـه علی سـه داستانی عاشقانه و پند آموز سایت 7khone ir داستان عاشقانه واقعی غمگین متن های عاشقانه و غم انگیز آذر ماه رضا کلیپ داستان عاشقانه واقعی جدید گریه دار داستان عاشقانه واقعی غمگین ایرانی داستان عاشقانه غمگین واقعی جدید یک داستان عاشقانه بسیار زیبا و غم انگیز دلتنگی‌ !! رمان عاشقانه واقعی کوتاه داستان های عاشقانه mohammad انجمن وبلاگ نویسان داستان هاي عاشقانه و غم انگيز تالار وبلاگ نویسان ‫داستانهای عاشقانه غم انگیز مهرداد Facebook سایت عاشقانه 98 لاو داستان عاشقانه واقعی غمگین کوتاه داستان عاشقانه غم انگیز جستجو بهتینا متن غم انگیز همه چی!!! داستان های عاشقانه واقعی و کوتاه داستان عاشقانه و غم انگیز قرار!(بخونيد من كه اشكم در اومد) انجمن داستان عاشقانه واقعی بسیار غمگین داستان های واقعی و عبرت انگیز داستانهای عاشقانه واقعی غم انگیز داستان های کوتاه عاشقانه واقعی ایرانی داستان های عاشقانه دی 92 اس ام اس جديد داستان های عاشقانه و غم انگیز کوتاه یه داستان کوتاه جالب عاشقانه و خیلی غم انگیز دنیای من کره داستان های عاشقانه غمگین واقعی جدید سایت عاشقانه و تفریحی ترنم اشک انواع فال داستان رمان مدل و مد شعر داستان عاشقانه واقعي گريه دار رابطه ی دختر ها و پسرها عاشقانه I LOVE YOU rOsE My vEbLaG عصر ايران داستان های عاشقانه ی واقعی ایرانی رمان عاشقانه ایرانی واقعی داستانهای عاشقانه غم انگیز کوتاه داستان عاشقانه ی غم انگیز خداحافظ عاشقی داستان غمانگیز داستان عاشقانه واقعی گریه دار داستان عاشقانه واقعی شاد داستان های عاشقانه و غم انگیز آپدیت اسفند 92 سایت شخصی مهران داستان های عاشقانه واقعی فازتوفان داستان عاشقانه غم انگیز واقعی دنیای داستان کوتاه در کافه بازار برای اندروید داستان عاشقانه غم انگیز داستان عشق غم انگیز داستان عاشقانه غم انگيز داستان یک عشق غم انگیز داستان ترسناک واقعی ایرانی و عاشقانه 99 ایکس پاتوق کده » داستان جالب و واقعی عشق غم انگیز پاتوق کده پاتوق کده فیلم های برنده اسکار Archives مای کره Mykorea داستانهای عاشقانه ی غم انگیز داستان عاشقانه غم انگیز گریه دار كد مطالب انجمن داستانهای عاشقانه به صورت فهرست وار تالار گفتمان داستان کوتاه عاشقانه واقعی تلخ داستان کوتاه عاشقانه/داستان غمگین93 دلشکسته ریورسینگ موسیقی های مطالب جدید داستان کوتاه عاشقانه داستان عاشقانه غم انگیز جدید هستی من داستان های غم انگیز و عبرت آمیز دنیای داستان برای آندروید منتشر شد ! • اطلاعیه ها و اخبار • انجمن اس ام اس های عاشقانه خیلی خیلی زیبا 7 اردیبهشت پرشین جوک داستان های عاشقانه ی کوتاه واقعی داستان عاشقانه واقعی غمگین ایرانی داستان عاشقانه غم انگیز جدایی آرزوی دیدار داستان غم انگیز عشق داستان عاشقی غم انگیز داستان عاشقانه واقعی کوتاه داستان عاشقانه غم انگیز و زیبا ! داستان عاشقانه غم انگیز علی و مریم سایت عاشقانه AloneBoy com داستانهای عاشقانه واقعی کوتاه داستان عاشقانه غم انگیز جدایی داستان کوتاه عاشقانه اس ام اس خاطره های عاشقانه و غمگین تیر 93 جدیدترین اس ام اس داستان عاشقانه غم انگیز کوتاه یک داستان عاشقانه و غم انگیز زیبا از یک دختر عاشقانه هایم را از داستان عاشقی و غم انگیز داستان غم انگیز Archives اس ام اس برای همه داستان های عاشقانه واقعی و غم انگیز داستان داستان عاشقانه و غم انگیز مجله اینترنتی عاشق چهره facelover ir داستان بسیار غم انگیز عاشقانه دیدار آخر و دوباره عاشقی (از دست ندید داستان عاشقانه ی غمگین واقعی www mardeparsi blogfa com داستان عاشقانه غم انگیز داستان غم انگیز و عاشقانه جدایی سایت عاشقانه لحظه ها داستان عاشقانه واقعی بدون سانسور

دانلود رمان عاشقانه غمگین کوتاه

دانلود رمان عاشقانه غمگین کوتاه

0

پیشنهاد شده برای شما :
0 man عکس نوامبر 8, 2018
برچسب ها :

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *