داستان موش و گربه

داستان موش و گربه

پیشنهاد شما مخصوص شما :

خواص دارویی و گیاهی

داستان موش و گربه

داستان موش و گربه


 


داستانی از داستان‌های کلیله و دمنه

 


 

برای دانلود قانونی کتاب داستان موش و گربه و دسترسی به هزاران کتاب و کتاب صوتی دیگر، اپلیکیشن کتابراه را رایگان دانلود کنید.

برای دانلود قانونی کتاب داستان موش و گربه و دسترسی به هزاران کتاب و کتاب صوتی دیگر، اپلیکیشن کتابراه را رایگان دانلود کنید.

داستان موش و گربه: اقتباس از کلیله و دمنه

 

برای دانلود کتاب داستان موش و گربه و دسترسی قانونی به هزاران کتاب و کتاب صوتی دیگر، اپلیکیشن کتابراه را نصب کنید.

کتابراه مرجع قانونی دانلود کتاب الکترونیکی و دانلود کتاب صوتی است که امکان دسترسی به هزاران کتاب، رمان، مجله، و کتاب صوتی و همچنین خرید کتاب الکترونیک از طریق موبایل تبلت و رایانه برای شما فراهم می کند. شما با استفاده از کتابراه همیشه و همه جا به کتاب‌ها و کتابخانه خود دسترسی دارید و می‌توانید به سادگی از هر فرصتی برای مطالعه استفاده کنید. در کتابراه برای همه سلیقه‌ها از داستان، رمان و شعر تا روانشناسی، تاریخی، علمی، موفقیت و… کتاب‌هایی پیدا می شود. همچنین در کتابراه هزاران کتاب رایگان نیز قابل دانلود است. اپلیکیشن کتابخوان کتابراه برای اندروید، IOS و ویندوز در دسترس است.

اگر داری تو عقل و دانش و هوش

 

بیا بشنو حدیث گربه و موش

 

بخوانم از برایت داستانی

 

که در معنای آن حیران بمانی

 

ای خردمند عاقل ودانا

 

داستان موش و گربه

 

قصهٔ موش و گربه برخوانا

 

قصهٔ موش و گربهٔ منظوم

 

گوش کن همچو در غلطانا

 

از قضای فلک یکی گربه

 

بود چون اژدها به کرمانا

 

شکمش طبل و سینه‌اش چو سپر

 

شیر دم و پلنگ چنگانا

 

از غریوش به وقت غریدن

 

شیر درنده شد هراسانا

 

سر هر سفره چون نهادی پای

 

شیر از وی شدی گریزانا

 

روزی اندر شرابخانه شدی

 

از برای شکار موشانا

 

در پس خم می‌نمود کمین

 

همچو دزدی که در بیابانا

 

ناگهان موشکی ز دیواری

 

جست بر خم می خروشانا

 

سر به خم برنهاد و می نوشید

 

مست شد همچو شیر غرانا

 

گفت کو گربه تا سرش بکنم

 

پوستش پر کنم ز کاهانا

 

گربه در پیش من چو سگ باشد

 

که شود روبرو بمیدانا

 

گربه این را شنید و دم نزدی

 

چنگ و دندان زدی بسوهانا

 

ناگهان جست و موش را بگرفت

 

چون پلنگی شکار کوهانا

 

موش گفتا که من غلام توام

 

عفو کن بر من این گناهانا

 

مست بودم اگر گهی خوردم

 

گه فراوان خورند مستانا

 

گربه گفتا دروغ کمتر گوی

 

نخورم من فریب و مکرانا

 

میشنیدم هرآنچه میگفتی

 

آروادین قحبهٔ مسلمانا

 

داستان موش و گربه

 

گربه آنموش را بکشت و بخورد

 

سوی مسجد شدی خرامانا

 

دست و رو را بشست و مسح کشید

 

ورد میخواند همچو ملانا

 

بار الها که توبه کردم من

 

ندرم موش را بدندانا

 

بهر این خون ناحق ای خلاق

 

من تصدق دهم دو من نانا

 

آنقدر لابه کرد و زاری کردی

 

تا بحدی که گشت گریانا

 

موشکی بود در پس منبر

 

زود برد این خبر بموشانا

 

مژدگانی که گربه تائب شد

 

زاهد و عابد و مسلمانا

 

بود در مسجد آن ستوده خصال

 

در نماز و نیاز و افغانا

 

این خبر چون رسید بر موشان

 

همه گشتند شاد و خندانا

 

هفت موش گزیده برجستند

 

هر یکی کدخدا و دهقانا

 

برگرفتند بهر گربه ز مهر

 

هر یکی تحفه‌های الوانا

 

آن یکی شیشهٔ شراب به کف

 

وان دگر بره‌های بریانا

 

آن یکی طشتکی پر از کشمش

 

وان دگر یک طبق ز خرمانا

 

آن یکی ظرفی از پنیر به دست

 

وان دگر ماست با کره نانا

 

آن یکی خوانچه پلو بر سر

 

افشره آب لیمو عمانا

 

نزد گربه شدند آن موشان

 

با سلام و درود و احسانا

 

عرض کردند با هزار ادب

 

کای فدای رهت همه جانا

 

لایق خدمت تو پیشکشی

 

کرده‌ایم ما قبول فرمانا

 

گربه چون موشکان بدید بخواند

 

رزقکم فی السماء حقانا

 

من گرسنه بسی بسر بردم

 

رزقم امروز شد فراوانا

 

روزه بودم به روزهای دگر

 

از برای رضای رحمانا

 

هرکه کار خدا کند بیقین

 

روزیش میشود فراوانا

 

بعد از آن گفت پیش فرمائید

 

قدمی چند ای رفیقانا

 

موشکان جمله پیش میرفتند

 

تنشان همچو بید لرزانا

 

ناگهان گربه جست بر موشان

 

چون مبارز به روز میدانا

 

پنج موش گزیده را بگرفت

 

هر یکی کدخدا و ایلخانا

 

دو بدین چنگ و دو بدانچنگال

 

یک به دندان چو شیر غرانا

 

آندو موش دگر که جان بردند

 

زود بردند خبر به موشانا

 

که چه بنشسته‌اید ای موشان

 

خاکتان بر سر ای جوانانا

 

پنج موش رئیس را بدرید

 

گربه با چنگها و دندانا

 

موشکانرا از این مصیبت و غم

 

شد لباس همه سیاهانا

 

خاک بر سر کنان همی گفتند

 

ای دریغا رئیس موشانا

 

بعد از آن متفق شدند که ما

 

می‌رویم پای تخت سلطانا

 

تا بشه عرض حال خویش کنیم

 

از ستم‌های خیل گربانا

 

شاه موشان نشسته بود به تخت

 

دید از دور خیل موشانا

 

همه یکباره کردنش تعظیم

 

کای تو شاهنشهی بدورانا

 

گربه کرده است ظلم بر ماها

 

ای شهنشه اولم به قربانا

 

سالی یکدانه میگرفت از ما

 

حال حرصش شده فراوانا

 

این زمان پنج پنج میگیرد

 

چون شده تائب و مسلمانا

 

درد دل چون به شاه خود گفتند

 

شاه فرمود کای عزیزانا

 

من تلافی به گربه خواهم کرد

 

که شود داستان به دورانا

 

بعد یکهفته لشگری آراست

 

سیصد و سی هزار موشانا

 

همه با نیزه‌ها و تیر و کمان

 

همه با سیف‌های برانا

 

فوج‌های پیاده از یکسو

 

تیغ‌ها در میانه جولانا

 

چونکه جمع آوری لشگر شد

 

از خراسان و رشت و گیلانا

 

یکه موشی وزیر لشگر بود

 

هوشمند و دلیر و فطانا

 

گفت باید یکی ز ما برود

 

نزد گربه به شهر کرمانا

 

یا بیا پای تخت در خدمت

 

یا که آماده باش جنگانا

 

موشکی بود ایلچی ز قدیم

 

شد روانه به شهر کرمانا

 

نرم نرمک به گربه حالی کرد

 

که منم ایلچی ز شاهانا

 

خبر آورده‌ام برای شما

 

عزم جنگ کرده شاه موشانا

 

یا برو پای تخت در خدمت

 

یا که آماده باش جنگانا

 

گربه گفتا که موش گه خورده

 

من نیایم برون ز کرمانا

 

لیکن اندر خفا تدارک کرد

 

لشگر معظمی ز گربانا

 

گربه‌های براق شیر شکار

 

از صفاهان و یزد و کرمانا

 

لشگر گربه چون مهیا شد

 

داد فرمان به سوی میدانا

 

لشگر موشها ز راه کویر

 

لشگر گربه از کهستانا

 

در بیابان فارس هر دو سپاه

 

رزم دادند چون دلیرانا

 

جنگ مغلوبه شد در آن وادی

 

هر طرف رستمانه جنگانا

 

آنقدر موش و گربه کشته شدند

 

که نیاید حساب آسانا

 

حملهٔ سخت کرد گربه چو شیر

 

بعد از آن زد به قلب موشانا

 

موشکی اسب گربه را پی کرد

 

گربه شد سرنگون ز زینانا

 

الله الله فتاد در موشان

 

که بگیرید پهلوانانا

 

موشکان طبل شادیانه زدند

 

بهر فتح و ظفر فراوانا

 

شاه موشان بشد به فیل سوار

 

لشگر از پیش و پس خروشانا

 

گربه را هر دو دست بسته بهم

 

با کلاف و طناب و ریسمانا

 

شاه گفتا بدار آویزند

 

این سگ روسیاه نادانا

 

گربه چون دید شاه موشانرا

 

غیرتش شد چو دیگ جوشانا

 

همچو شیری نشست بر زانو

 

کند آن ریسمان به دندانا

 

موشکان را گرفت و زد بزمین

 

که شدندی به خاک یکسانا

 

لشگر از یکطرف فراری شد

 

شاه از یک جهت گریزانا

 

از میان رفت فیل و فیل سوار

 

مخزن تاج و تخت و ایوانا

 

هست این قصهٔ عجیب و غریب

 

یادگار عبید زاکانا

 

جان من پند گیر از این قصه

 

که شوی در زمانه شادانا

 

غرض از موش و گربه برخواندن

 

مدعا فهم کن پسر جانا

 

 

ترانه های کودکان: یکی بود یکی نبود. یک روز موش کوچولویی در میان باغ بزرگی می گشت و بازی می کرد که صدایی شنید: میو میو. موش کوچولو خیلی ترسید. پشت بوته ای پنهان شد و خوب گوش کرد. صدای بچه گربه ای بود که تنها و سرگردان میان گل ها می گشت و میومیو می کرد.

 

 

 

 

 

موش کوچولو که خیلی از گربه ها می ترسید، از پشت بوته ها به بچه گربه نگاه می کرد و از ترس می لرزید. بچه گربه که مادرش را گم کرده بود، خیلی ناراحت بود. موش کوچولو می ترسید اگر از پشت بوته خارج شود، بچه گربه او را ببیند و به  سراغش بیاید و او را بخورد؛ اما بچه گربه آن قدر نگران و ناراحت بود که موش کوچولو را پشت بوته ی گل سرخ نمی دید.

داستان موش و گربه

 

 

 

او فقط می خواست که مادرش را پیدا کند. با صدای بلند می گفت: “میومیو مامان جون من اینجام، تو کجایی؟” او آنقدر این جمله  را تکرار کرد تا مادرش صدای او را شنید و به طرفش آمد و او را با خود از باغ  بیرون برد.

 

 

موش کوچولو نفس راحتی کشید و دوباره مشغول بازی شد. همین طور که زیر بوته ها می دوید و ورجه ورجه می کرد، چشمش به چیزی افتاد که زیر بوته ها برق می زد.

 

 

به طرف آن رفت، یک آینه کوچک  با قاب طلایی بود. موش کوچولو توی آینه نگاه کرد و خودش را دید. خیال کرد یک موش دیگر را می بیند. خوشحال شد و شروع کرد با عکس خودش حرف زدن. می گفت: “سلام، میای با من بازی کنی؟” دهان موش کوچولوی توی آینه تکان می خورد ولی صدایی به گوش موش کوچولو نمی رسید. موش کوچولو آنقدر با موش توی آینه حرف زد که حوصله اش سر رفت و ساکت شد.

 

 

بلبل که روی درختی نشسته بود و او را تماشا می کرد خنده اش گرفت و صدا زد: “آهای موش کوچولو، اون آینه است. تو داشتی با عکس خودت توی آینه حرف می زدی.”

 

 

موش کوچولو سرش را بلند کرد. بلبل را دید. پرسید: “یعنی این خودِ من هستم؟من این شکلی هستم؟” بلبل جواب داد: “بله، تو این شکلی هستی. آینه تصویر تو را نشان می دهد.”

 

 

موش کوچولو بازهم به عکس خودش نگاه کرد و از خودش خوشش آمد. او با خوشحالی خندید. بلبل هم خندید. چندتا پروانه که روی گل‌ها پرواز می کردند هم خندیدند. گل های توی باغ هم خنده شان گرفت. صدای خنده ها به گوش غنچه ها رسید. غنچه ها بیدار شدند و آنها هم خندیدند و بوی عطرشان در هوا پیچید.

 

 

بلبل شروع کرد به خواندن:

 

من بلبلم تو موشی

 

تو موش بازیگوشی

 

ما توی باغ هستیم

 

خوشحال و شاد هستیم

 

گل ها که ما را دیدند

 

به روی ما خندیدند

 

 

 

آن روزموش کوچولو دوستان زیادی پیدا کرد و حسابی سرگرم شد. وقتی حسابی خسته شد و خوابش گرفت، دوید و به لانه اش برگشت و خوابید.

گربه که در یک خرابه به دنبال غذا میگشت چیزی برای خوردن پیدا نکرد از شدت گرسنگی صبر و طاقتش تمام شده و به کنار درختی رفت تا استراحت کند،ناگهان سوراخ موشی را دید و در سوراخ بو کشید و دندانهایش را بهم فشار داد،ناگهان موش فهمید که گربه ای بر در سوراخ نشسته است و نگران شد و خاک بر راه دو سوراخ ریخت که راه گربه را ببندد،ان وقت گربه با صدای ناله ای گفت :ای دوست من باتو کاری ندارم و به تو پناه اورده ام که امشب به  من جایی بدهی تا بخوابم چون که راه را گم کرده ام و هوا سرد است کمکم کن چرا که هرکسی غریبه ای را در خانه خود جا و غذای بدهد جایش در بهشت است.خداوند پاداش او را می دهد. تو به من جا بده تا امشب بخوابم ،فردا به دنبال کار خود می روم.و موش گفت:که چطور تورا قبول کنم تو دشمن من هستی و غذای تو گوشت من است،من میترسم که تو به من کلک بزنی و من را بخوری.

گربه با صدای غمگین و تواضع گفت:همه حرفهای تو راست است و من از تو کمک میخواهم توهم دشمنی که بین من و تو است را از دهن خود دور کن هرکس از گناه کسی بگذرد خداوند هم از گناه او میگذرد اگر تا حالا دشمن تو بودم ولی الان دوست تو هستم و من به تو قول میدهم و پیمان و عهد میبندم که به تو ضرری نرسانم.

بلاخره موش قبول کرد و گربه را به خانه خود دعوت کرد و گربه در انجا استراحت کرد و حالش خوب شد و یک دفعه گربه جلوی سوراخ را گرفت.وموش را در چنگالش اسیر کرد،موش به گربه گفت:این بود قولی که داده بودی و عهد و پیمانی که بستی بامن کاری نداشته باشی.راست گفته اند که هرکس به عهد دشمن خود اعتماد کند وخودش را به دشمن بسپارد عاقبت خواهد مرد.وحالا من به خدا توکل میکنم که من را از دست تو نجات دهد .همین که گربه خواست موش را بخورد موش داد وفریاد کرد در همان لحظه شکارچی با سگش به انجا رسید و فکر کرد که روباهی در انجاست و تصمیم گرفت که ان را شکار کند،به درون سوراخ رفت و گربه را بیرون اورد،گربه موش را رها کرد و موش پا به فرار گذاشت ولی سگ ،گربه را تکه تکه کرد و لاشه ان را درخانه موش انداخت.

هرکس عهد و پیمانی را که بسته است بشکند و حقه و کلک بزند عاقبتش مثل گربه خواهد شد و خودش در امان نخواهد بود.

داستان فوق از کتاب هزار و یک شب ترجمه شده توسط عبدالطیف طسوجی تبریزی بود

داستان موش و گربه

 

 

 

دیدگاه

 

داستان موش و گربه

داستان موش و گربه

0

پیشنهاد شده برای شما :
0 پروانه طرز تهيه مارس 11, 2019
برچسب ها :

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *