داستان سیاوش در شاهنامه به نثر روان

داستان سیاوش در شاهنامه به نثر روان

پیشنهاد شما مخصوص شما :

خواص دارویی و گیاهی

داستان سیاوش در شاهنامه به نثر روان

داستان سیاوش در شاهنامه به نثر روان

باسپاس فراوان

Cum sociis natoque penatibus et magnis dis parturient montes, nascetur ridiculus mus. Pellentesque consequat quam et augue laoreet ac hendrerit mauris tempus.
Vivamus leo ante, consectetur sit amet vulputate vel, dapibus sit amet lectus.

 

دکتر منصور رستگار فسایی

(بخشی از کتاب 8 جلدی قصه های شاهنامه:شاهنامه به نثر)

داستان سیاوش

 

داستان سیاوش در شاهنامه به نثر روان

دانایی برای من چنین تعریف کرد که روزی طوس، سپهسالار ایران، با گیو و گودرز و چند تن از سواران ایرانی، از درگاه شاه به دشت «دغوی» که به مرز توران نزدیک بود، به شکار گورخر رفتند و به اندازه غذای چهل روز شکار کردند. طوس و گیو، به سوی دشتی خرّم و در مرز توران، همچنان به پیش می‌رفتند که در آنجا زیبارویی را یافتند و شادمانه به دیدار او شتافتند:

 

به دیدار او در زمانه نبود         ز خوبی بر او بر، بهانه نبود[1]

 

طوس، از نام و نژاد این زن پرسید و زن پاسخ داد که من از خاندان افراسیابم. دیشب پدر من که مست بود، مرا زد و می‌خواست مرا بکشد که من خانه را رها کردم و گریختم و اسبم در راه بماند و پیاده به راه افتادم و دزدان نیز جواهر و تاج زرّین مرا، از من ستدند:

 

بی اندازه زرّ و گهر داشتم          به سر بر، یکی تاج زر داشتم

بر آن برز بالا[2]  ز من بستدند          نیام یکی تیغ بر من زدند

 

چو هشیار گردد پدر، بی‌گُمان          سواران فرستد پس ِ من دمان

 

پهلوانان، دل‌باخته او شدند و بر سر این که کدام یک، نخست او را دیده است، با هم به گفت و گو و مشاجره پرداختند: طوس گفت: نخست من او را یافتم و گیو بر آن بود که اسب وی زودتر به آن زن رسیده است و آن زن، از اوست و جدال و سخن آنها به درازا کشید که یکی از دلاوران به میان آمد و گفت او را با خود به نزد شاه ایران ببرید و هر چه را او گفت، بپذیرید :

 

که این را برِ شاه ایران برید         بر آن، کو نهد، هر دو فرمان برید[3]

 

پهلوانان و زن خوب‌روی نژاده، به نزد کاوس شتافتند و داستان خود را با او در میان نهادند، امّا کاوس آن زن را نه به طوس داد و نه به گیو و او را به همسری خود در آورد:

 

به هر دو سپهبد، چنین گفت شاه          که کوتاه شد بر شما رنج راه

گوزن است اگر[4]  آهوی دلبر است          شکاری چنین در خور مهتر است

به مُشکوی زرّین[5]  من بایدش         سر ماه‌رویان کنم، شایدش

بت اندر شبستان فرستاد شاه          بفرمود تا بر نشیند به گاه

 

گفتار در زادن سیاوش

 

پس از چندی، این زن از پادشاه باردار شد و پسری به جهان آورد:

 

جدا گشت از او کودکی چون پری         به چهره به سان بت آزری

جهاندار، نامش «سیاوَخش» کرد          بر او چرخ گردنده را بخش کرد

 

ستاره‌شناسان، سرنوشتی پریشان و دردناک برای این نوزاد پیش‌بینی کردند. روزگار می‌گذشت و این کودک بزرگ می‌شد که رستم به نزد کاوس آمد و کاوس از آن پهلوان بزرگ خواست تا پرورش این کودک را بر عهده گیرد و او را آنچنان‌که سزاوار شاهان و بزرگان است بپرورد و بر آورد:

 

به رستم سپردش، دل و دیده را         جهان‌جویâ گُردِ پسندیده را[6]

 

 

رستم نیز سیاوش را به زابلستان برد و در باغی زیبا او را جای داد و به پرورش او پرداخت و هر چه از رزم و بزم و دانایی، سزاوار بود به او یاد داد:داستان سیاوش در شاهنامه به نثر روان

 

سواری و تیر و کمان و کمند          عنان و رکیب و چه و چون و چند

نشستن‌گه و مجلس و میگسار         همان باز و شاهین و یوز و شکار

ز داد و ز بیداد و تخت و کلاه          سخن گفتن و رزم و راندن سپاه

هنرها بیاموختش سر به سر          بسی رنجها برد و آمد به سر

سیاوش چنان شد که اندر جهان          همانند او کس نبود از مهان

 

چون سیاوش از رستم، همه هنرها و دانشها را فرا گرفت، جوانی شیردل و بالا بلند شد که هوای دیدار پدر را در سر داشت. پس

 

چنین گفت با رستم سرفراز          که آمد به دیدار شاهم نیاز

بسی رنج بردی و تن سوختی          هنرهای شاهانم آموختی

پدر باید اکنون که بیند ز من          هنرها و آموزش پیلتن

 

رستم کار سفر سیاوش را فراهم ساخت و او را با گنج و گهر و سپاه و هدیه‌های گرانبها با خود به نزد کاوس برد :

 

جهانی به آیین بیاراستند          چو خشنودی ناموَر خواستند

جهان گشت پُر شادی و خواسته          در و بام و برزن، برآراسته

 

چون سیاوش و رستم به ایران رسیدند، شاه و بزرگان به پیشواز آنان آمدند و گوهرفشانی کردند و بر سیاوش و رستم آفرین خواندند و کاوس چون سیاوش را دید با او سخن گفت و وی را آزمود:

 

چنان از شگفتنی بدو در، بماند          که هزمان[7]  همی نام یزدان بخواند

 

بر آن بُرز بالا و آن فرّ اوی          بسی دیدنی دید و بس گفت و گوی

بدان اندکی سال و چندین خرد          تو گفتی روانش خرد پرورد

 

کاوس بر خاک افتاد و خدای را به خاطر داشتن چنین فرزندی، سپاس گفت و رستم را ستود و بزرگان ایران جشنها آراستند و یک هفته را به شادی گذراندند و بر مستمندان بخششها کردند و به سیاوش هدیه‌ها و ارمغانهای گرانبها بخشیدند و بدین سان هفت سال سپری شد. در این روزگار کاوس، پیوسته سیاوش را می‌آموخت و همیشه او را پاک و نیکدل می‌یافت تا آنکه در سال هشتم، به رسم بزرگان، او را منشور و فرمانروایی بخشید و به فرمانروایی سرزمینهایی پهناور گماشت و هر روز او را گرامی‌تر می‌داشت و روزگار به نیکی سپری می‌گشت.

 

داستان عاشق شدن سودابه بر سیاوش

 

روزی، سودابه، همسر کیکاوس که دل‌باخته سیاوش شده بود، به سیاوش پیغام داد که به سراپرده او برود، امّا سیاوش این درخواست را نپذیرفت

لذت بردم . شادکام باشید.

استاد فرزانه و ارجمند
با درود فراوان
در باره ی کیخسرو و اینکه از نظر برخی همان کوروش هخامنشی است و از نظر برخی دیگر داراب، و در باره ی اسکندر نیز می خواهم بدانم نظر شما چیست؟
سپاسگزارم

سلام استاد امید که همیشه زنده باشید و به نام ایران و برای ایران بنویسید کاش می شد در امر پایان نامه ی دکتری کمی کمک فکری به این حقیر بنمایید

salam ostad
kheli khoahhal shodam vaghti didam weblog darid
hamishe arezooye sohbat ba hsoma ra dashtam

سلام استاد
خیلی ممنون و متشکر از داستان سیاوش می خواستم بپرسم که آیا این داستان کامل هست یا خیر؟ اگر نیست میشه بهم بگید که از کجا می تونم کاملش رو بخونم؟
ممنون می شم اگه جواب این کامنت رو بهم ایمیل بدید!

سلام استاد خوبین؟خیلی ممنون واقعا عالی بود لطفادربارهی ارش هم بنویسید ممنون میشم ازتون.استاد ازاین مقاله استفاده کردم خیلی جالب بود[لبخند][گل]

سلام واقعا داستان خوبی هستش میخواستم بنویم یا تایپ کنم ببرم مدرسه دیدم زیاد نتونستم[فرشته]

سلام استاد بزرگوار ،بسیار عالی بود دست مریزاد.

منم فسایی هستم و از شهرت شخصی فسایی مانند شما بسیار خوشحال هستم

sepass az matne khoob va besiyar alyyy.
aghaye doctor.

سیاوُش یا سیاووش یا سیاوَخْش از شخصیت‌های افسانه‌ای و بی‌گناهِ شاهنامه، مردی جوان و خوش‌چهره و فرزندِ پهلوان و برومندِ کاووس است.

صورتِ اوستایی این نام، سیاوَرشَن به معنی دارندهٔ اسبِ نرِ سیاه و صورتِ پهلوی آن هم سیاوخش است. ∗ در شاهنامه نیز اسبِ سیاوش با صفتِ شبرنگ *[۱] و به‌نامِ بهزاد آمده‌است.

سیاوش از ازدواج زنی از سلالهٔ گرسیوز با کیکاووس زاده شد. نام مادر سیاوش در شاهنامه روشن نیست امّا نامادری سودابه – دختر شاه هاماوران – است. کیکاووس برای تربیت و آموزش مهارت‌های جنگی، او را به رستم سپرد تا وی را فنون نظامی بیاموزد. رستم او با خود به زابلستان برد و سال‌ها سیاوش از خانه و خانواده دور ماند. رستم آیین سپهسالاری و کشورداری را به وی آموخت و برخی از شایسته‌ترین ویژگی‌های خود را به وی منتقل ساخت.

چون سیاوش از زابلستان به ایران بازگشت، کاووس وی را نواخت و به شادی آمدن فرزند جشنی برپا کرد. سیاوش خوش‌چهره چنان بود که همه از زیبایی او در حیرت ماندند. صفات بارز اخلاقی سیاوش روح نیک و پاکدامنی است.

سودابه نامادری سیاوش، پس از بازگشت سیاوش از زابل، با دیدن او شیفته‌اش شد. چنان‌که در نهان، پیکی بسوی سیاوش فرستاد و او را به شبستان خویش دعوت کرد اما سیاوش دعوت او را نپذیرفت و همین باعث شد تا سودابه در تدارک دسیسه‌ای علیه سیاوش باشد. روز دیگر، سودابه نزد کیکاووس رفت و از وی خواست که سیاوش را به شبستان بفرستد تا وی از میان دختران حرم همسری برای سیاوش برگزیند. سیاوش نیز به ناچار از دستور پدر اطاعت و به شبستان رفت:
داستان سیاوش در شاهنامه به نثر روان

اما سیاوش روی خوشی به سودابه نشان نداد و برگشت تا دوباره برای بار سوم سودابه او را به شبستان کشید؛ وقتی سیاوش به شبستان آمد سودابه او را به نزد خویش خواند و خویش را به وی عرضه کرد، اما سیاوش برآشفت و با تلخ‌کامی برخاست. سودابه از ناچاری و برای حفظ حیثیت با ناله و شیون کاووس را به صحنه کشاند و سیاوش را متهم به خیانت ساخت:

کاووس پس از شنیدن یاوه‌های سودابه، در این اندیشه بود که سیاوش را به کیفر گناه بکُشد، اما نخست طبق عادت باستان، آزمایشی لازم بود تا گناهش محرز گردد. نخست جامه و دست سودابه را بویید و در آن رایحهٔ مُشک و گلاب و شراب یافت ولی از سر و روی سیاوش، بویی به مشامش نرسید. پس دانست که سودابه بیراه سخن گفته‌است پسرش سیاوش بی‌گناه است:

هنگامیکه کیکاووس به ناراستی سخنان سودابه پی‌برد، خواست که وی را بکُشد اما از شاه هاماوران اندیشه کرد که به کین‌خواهی برخواهد خواست؛ پس به توصیه موبدان آتشی برپا کرد تا به این روش، گناهکار را از بی‌گناه جدا کند.

سیاوش شخصیتی است که اهل سازش است و یکسره از خشونت دوری می‌کند. با اینکه کاووس می‌داند که سودابه گناهکار است با این‌حال بر رأی موبدان و انتخاب خودِ سیاوش، گذشتن از آتش را برای راستی‌آزمایی می‌پذیرد. اما سودابه تن به آزمون نمی‌دهد و سر می‌پیچد.

پس سیاوش آزمون آتش را پذیرفت؛ روز بعد از کوه آتش که کاووس برافروخته بود با جامه سپید و کافور زده با اسب شبرنگ خویش که بهزاد نام داشت، وارد میدان شد و کاووس را آشفته یافت:

سیاوش پس از دلداری دادن پدر، کفن‌پوش با اسب به میانهٔ آتش زد و تندرست از آن‌سوی بیرون آمد:

پس چون بی‌گناهی سیاوش بر شاه مسلّم شد، شاه خواست که سودابه را به قتل رساند اما سیاوش میانجیگری کرده مانع کیکاووس گشت و خواهان بخشش سودابه از سوی شاه شد و کی‌کاووس نیز سودابه را بخشید و از گناه او چشم پوشید.[۱]

بعد از مدتی سپاه توران به مرزهای ایران حمله کرد. سیاوش برای این‌که از گزندِ سودابه در امان باشد، اجازه می‌خواهد که به جنگ افراسیاب برود و پس از درخواستِ سیاوش برای سپه‌سالاری لشکرِ شاه، کاووس سریعاً پذیرفت و او را همراه دیگر بزرگان مانند رستمِ دستان راهی نبرد با افراسیاب نمود. سیاوش به‌همراهِ رستم در جنگ پیروزی‌های بزرگی به دست آورد و بلخ را نیز گرفت و برای گرفتنِ سُغد و ادامهٔ جنگ با افراسیاب به سفر رهسپار شد. اما افراسیاب برای خوابِ بدی که دیده بود از جنگ با سیاوش انصراف داده و گرسیوز را به‌جای خود به جنگ می‌فرستد تا با سیاوش از درِ آشتی درآید و برای آشتی، صد گروگان نیز به وی بدهد.

سیاوش پیشنهادهای صلحی که از سوی سپاهِ افراسیاب داده شده را به رستم می‌سپارد تا نزدِ کاووس رفته و از وی تعیین تکلیف کند. اما رستم از تصمیم‌های کاووس خشمگین شده و به‌قهر به زابلستان برمی‌گردد و کاووس نیز بجای رستم، طوس را به سوی سیاوش می‌فرستد.

سیاوش در بازگشتِ پاسخ، بسیار سرخورده می‌شود زیرا در می‌یابد که باید گروگان‌ها کشته شوند و جنگ ادامه یابد. پس گروگان‌ها را به افراسیاب پس می‌دهد و خود نیز از سپاه جدا می‌شود.

سیاوش در توران مورد استقبال و میهمان نوازی قرار گرفت و به پیشنهادِ سران توران، دو بار ازدواج کرد. بار نخست با دختر پیران ویسه بنام جریره ازدواج کرد سپس به پیشنهادِ پیران با یکی از دختران افراسیاب بنام فرنگیس مزاوجت کرد. مدتی پس از ازدواج سیاوش با فرنگیس، افراسیاب حکومت بخشی از سرزمینِ توران تا ساحل دریای چین را به سیاوش می‌سپارد. سیاوش نیز در کنار دریا، شهری به نام گنگ دژ می‌سازد.[۲] اما ستاره‌شناسان، ساختن شهر را پدیدهٔ فرخنده‌ای نمی‌دانند و تقدیر شومی را برای سیاوش پیش‌بینی می‌کنند. آبادگری‌های سیاوش، حسادت نزدیکان افراسیاب –به‌ویژه برادرش گرسیوز– را برمی‌انگیزد. بگونه‌ای که گرسیوز در هرحالتی به بدگویی از سیاوش نزد افراسیاب می‌پردازد.

سیاوش کم‌کم در غربت، نگران آینده می‌شود و شبی خواب بدی می‌بیند و نتیجه می‌گیرد که مرگش نزدیک است. اصرار فرنگیس بر فرار را هم نمی‌پذیرد و به فرنگیس خبر می‌دهد که پسری به دنیا می‌آورد و بایسته‌است که نام وی را کیخسرو بگذارد و اوست که کینِ سیاوش را خواهد گرفت. سیاوش همهٔ جواهرات و نشان‌های سلطنتی‌اش را نابود و همهٔ اسب‌هایش بجز شبرنگ بهزاد را سر می‌بُرد. به شبرنگ بهزاد می‌گوید که ازین پس آزاد باش و به جز کیخسرو به کسی رام نباش:

روزی گرسیوز به سیاوش گرد رفته و در آنجا سیاوش را به کشتی دعوت می‌کند. اما سیاوش به او می‌گوید که نمی‌خواهد گرسیوز را در برابر سپاهیانش سرافکنده کند. پس به او می‌گوید که دو تن از پهلوانان تورانی را انتخاب کند و گرسیوز نیز چنین می‌کند. سپس سیاوش هر دو را – که یکی از آن‌ها گروی زره بود – بر زمین می‌زند و آن‌ها را شکست می‌دهد و به نوعی باعث تحقیر شدن سپاهیان تورانی می‌گردد. همین مسئله کینه او را در دل گرسیوز می‌افکند. او در بازگشت به توران به افراسیاب می‌گوید که سیاوش در سیاوخش گرد خودش را شاه خوانده و هدایایی از چین و روم در آنجا دیده می‌شود. بدین گونه به صورت غیرمستقیم به افرسیاب می‌گوید که او قصد شوریدن علیه تاج و تخت را دارد. اما شاه توران حرف‌های او را ابتدا باور نمی‌کند و به همین دلیل به او می‌گوید که به آنجا برو و او را به شهر گنگ (پایتخت توران زمین) دعوت کن.

گرسیوز راهی سیاوش گرد می‌شود و پیش از رسیدن، پیکی به کاخ سیاوش می‌فرستد و به شاهزاده می‌گوید که بهتر است استقبالی از او (گرسیوز) صورت نگیرد و سیاوش نیز چنین می‌کند. زمانی که گرسیوز به کاخ می‌رسد، به او می‌گوید افراسیاب از دست تو عصبانی است و می‌خواهد که همین حالا به شهر گنگ بروی، اما تو به آنجا نرو و بهانه ای بیاور زیرا در صورتی که راهی آنجا شوی، مرگت حتمی است. سیاوش نیز نامه ای می‌نویسند و آن را مهر کرده و به گرسیوز می‌دهد.

زمانی که گرسیوز به بارگاه افراسیاب می‌رسد، به او می‌گوید سیاوش هیچ استقبالی از من به عمل نیاورد، این نامه را داد و خود نیز از سفر به پایتخت سر باز زد. افراسیاب نامه را باز می‌کند و خلاصه نامه این چنین است که به دلیل مریضی فرنگیس و اداره امور سیاوش گرد، سیاوش نمی‌تواند خودش را به شهر گنگ برساند. با همه این‌ها شاه از سخنان‌های گرسیوز اطمینان پیدا کرد.

سپس دستور می‌دهد تا سپاه شاهی را آماده کنند و مسیر سیاوش گرد در پی می‌گیرد. زمانی که به آنجا می‌رسند، گرسیوز به صورت پنهانی نامه ای برای سیاوش می‌نویسد و می‌گوید که جانت را بردار و فرار کن که شاه بسیار از دست تو عصبانی است. اما سیاوش که می‌پندارد که با فرار کردن گناهکار بودن خودش را ثابت کرده، به همراه سیصد تن از سربازان ایرانی به استقبال افراسیاب می‌رود و در برابر او از اسب پیاده می‌شود و خود را تسلیم می‌کند اما فایده ای ندارد. شاه دستور می‌دهد تمام سیصد همراهش را بکشند و خودش را نیز سر ببرند و فرنگیس را نیز آنقدر بزنند تا بچه اش کشته شود و سیاوش گرد را نیز به آتش بکشانند.

در نهایت گرسیوز و گروی زره سیاوش را به زیر درختی در نزدیکی دیوارهای سیاوش گرد می‌برند و گروی زره سر از تنش جدا می‌کند.

وقتی خبر کشته شدن سیاوش به ایران رسید، شاه و مردم کشور سراسر در غم و ماتم فرورفت. کاووس با بزرگان ایران‌زمین، به سوگ سیاوش نشست. این خبر وقتی به رستم رسید، رستم جز سوگ و خشم چیزی نداشت که بازگوید. پس به آمل می‌آید و سودابه را به کیفر هوس‌های ناپاکش –که دلیلی بر مرگ سیاوش بود– می‌کُشد. چون خبر کشته شدن سیاوش به ایران می‌رسد، شور و فغان برمی‌خیزد و ایرانیان آماده کارزار می‌شوند پس از آن نبرد و ستیزها درگرفته و سرانجام، کیخسرو به انتقام خون پدر، افراسیاب را می‌کشد.

سوگ سیاوش یا سیاوشان، نام آئین و نیز اماکنی است که در آن‌ها سوگ سیاوش گرفته می‌شده‌است. گستردگی سوگ سیاوش در ایران از آن جا معلوم می‌شود که علی‌رغم هزار و سیصد سال نفوذ اسلام در وجوه مختلف زندگی ایرانیان چند روستا در این منطقه از هرات تا مازندران و جنوب آشتیان و یک مسجد در شیراز هنوز نام سیاوش دارد. همچنین نشانه‌های سوگ سیاوش بر آثار سفالی کهن خوارزم و فرارود (ماوراءالنهر)، نقاشی‌های دیواری پنجکنت سغد، آثار سفالی جدیدتر و نیز در برخی از آئین‌های عزا و تعزیه در ایران امروز باقی‌مانده‌است. شواهد دیگری از بخش‌های اصیل اسطوره سیاوش در جاهای دیگر، از جمله هنر مینیاتور ایران هم بازمانده‌است.[۴]

ثمرهٔ ازدواج سیاوش و جریره پسری است به نام فرود. فرزندِ سیاوش و فرنگیس پسری است به نام کیخسرو. فرود به معنای فروتن و کسی است که به نرمی با دیگران رفتار می‌نماید.

گل لاله واژگون در پاوه و اورامانات و برخی دیگر از مناطق ایران به نام گل اشک سیاوش نامیده می‌شود. گویند این گل در آن زمان که گلوی سیاووش پاک‌نهاد با تیغ تیز گروی زره خونریز، آن پلید دژخیم بدنهاد، آشنا می‌شد، گواه آن رخداد بود. از پس آن اندوه، گلگونه رخ، سر به زیر افکند تا آرام آرام اشک بریزد بر بی گناهی سیاووش.

لاله واژگون یا لاله نگونسار، در نقش سرستون‌های ساسانی‌ها هم در موزه طاق بستان در کنار نقش پادشاه‌ساسانی‌دیده‌می‌شود‌.


یکشنبه, 13ام مرداد

برگرفته از تارنمای گسترش زبان و ادب فارسی

 

روزی سپیده دم و هنگام بانگ خروس، گیو و گودرز و طوس و چند تن از سواران با باز و یوز شادان رو سوی نخجیر آوردند. شکار فراوان گرفتند و پیش رفتند تا بیشه ‌ای در مرز توران از دور پدیدار شد. طوس و گیو تاختند و در آن بیشه بسیار گشتند. ناگهان چشمشان بر دختر ماهرویی افتاد که از زیبایی و دیدارش در شگفت ماندند. از حالش جویا شدند دختر گفت: «دوش پدرم سرمت به خانه در آمد. و بر من خشم گرفت و تیغ زهرآگینی برکشید تا سرم را از تن جدا سازد. چاره جز آن ندیدم که به این بیشه بگریزم . در راه اسبم بازماند و مرا بر زمین نشاند. زر و گوهر بی ‌اندازه با خود داشتم که راهزنان ازمن بزور گرفتند و از بیم تیغشان به اینجا پناه آوردم.» چون از نژادش پرسیدند خود را از خانوادﮤ گرسیوز برادر افراسیاب معرفی کرد.طوس و گیو بر سر دختر به ستیزه برخاستند و هر یک به بهانـﮥ آنکه او را زودتر یافته ‌اند از آن خود پنداشتند.

سخنشان بتندی به جایی رسیدکه این ماه را سر بباید برید یکی از دلاوران میانجی شد و گفت: «او را نزد شاه ایران ببرید و هرچه او بگوید بپذیرید.» همچنان کردند و دختر را پیش کاوس بردند.داستان سیاوش در شاهنامه به نثر روان

چو کاوس روی کنیزک بدیددلش مهر و پیوند او برگزید

همین که دانست وی از نژاد مهان است او را درخور خویشتن دانست. با فرستادن ده اسب گرانمایه و تاج و گاه، سپهبدان را خشنود ساخت و دختر را به شبستان خویش فرستاد.

چو نه ماه بگذشت بر خوبچهر یکی کودک آمد چو تابنده مهر

چون خبر زادن پسر به کاوس رسید شاد گشت و نامش را سیاوش نهاد و عزیزش داشت و ستاره شناسان را خواند تا طالع کودک را ببیننند. اختر شناسان آیندﮤ کودک را آشفته و بختش را خفته دیدند و در کارش به اندیشه فرو ماندند. چون چندی گذشت، کاوس سیاوش را به رستم سپرد تا به زابلستان ببرد و او را پهلوانی بیاموزد. رستم او را پرورش داد و هنر سواری و شکار و سخن گفتن آموخت.

سیاوش چنان شد که اندر جهان بمانند او کس نبود از مهان

روزی نزد رستم دیدار شاه را آرزو کرد و گفت:

بسی رنج بردی و دل سوختی هنرهای شاهانم آموختی

پدر باید اکنون ببیند زمن هنرها و آموزش پیلتن

رستم فرمود اسب و سیم و زر و تخت و کلاه و کمر آماده ساختند و خود با سپاه، سیاوش را به درگاه شاه برد.چون کاوس شاه از آمدن پسر آگاه گشت فرمود تا دلاوران به پیشبازش شتافتند و به پایش زر افشاندند و همینکه پسر خود را با آن برز و بالا و دانش و خرد دید در شگفتی ماند و جهان آفرین را ستایش کرد و پسر را در کنار خود بر تخت نشاند و فرمود:

به هر جای جشنی بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند

یکی سرو فرمود کاندر جهان کسی پیش از آن خود نکرد از مهمان

هفته ای به شادی نشستند. کاوس در گنج برگشاد و از دینار و درم و دیبا و گهر و اسبان و برگستوان و خدنگ هر آنجه بود به سیاوش داد و منشور کهستان را بر پرنیان نوشت و به او هدیه کرد، پس از آن شهریار از دیدار چنان پسر روزگاز به شادی گذراند تا روزی که با پسر نشسته بود، سودابه زن کاوس و دختر شاه هاماوران از در در آمد.

چو سودابه روی سیاوش بدیدپر اندیشه گشت و دلش بردمید

پنهانی به او خبر داد که شبستانش برود، اما سیاوش بر آشفت و «بدو گفت مرد شبستان نیم ».سودابه که چنین دید شبگیر نزد کاووس شتافت و گفت: بهتر است که سیاوش را به شبستان خویش بفرستی تا خواهران خود را ببیند که همگی آرزوی دیدارش را دارند. شاه پسندید و سیاوش را خواند و وی را به رفتن به شبستان و دیدار خواهران برانگیخت.

پس پردﮤ من ترا خواهر است چو سودابه خود مهربان مادر است

پس پرده پوشیدگان را ببین زمانی بمان تا کنند آفرین

سیاوش در دل اندیشید که مگر شاه خیال آزمایش او را دارد، پس پاسخ داد که بهتر است او را نزد بخردان و بزرگان کار آزموده و نیزه داران و جوشنوران راهنمایی کند نه به شبستان و نزد زنان.

چه آموزم اندر شبستان شاه به دانش زنان کی نمایند راه ؟

شاه اگرچه جواب او را پسندید، اما به رفتن نزد خواهران و کودکان آنقدر پا فشاری کرد تا سیاوش پذیرفت و با هیربد پرده‌ دار روان شد. همینکه به شبستان رسید و پرده به یک سو رفت همه به پیشباز آمدند. سیاوس خانه را پر مشک و زعفران و می و آواز رامشگران یافت. در میان خوبرویان تخت زرینی دید به دیبا آراسته و سودابـﮥ ماهروی بر آن نشسته. چون چشم سودابه بر سیاوش افتاد از تخت فرود آمد و به برگرفتش و چشم و رویش را بوسید و از دیدارش سیر نشد و یزدان را ستایش کرد که چنان فرزندی دارد. اما سیاوش که دانست آن مهر چگونه است زود نزد خواهران خرامید و همه بر او آفرین خواندند و بر کرسی زرینش نشاندند. مدتی دراز نزدشان ماند و پیش پدر بازگشت و گفت:

همه نیکویی در جهان بهر تست زیزدان بهانه نبایدت جست

شاه از گفتار پسر شاد گشت و چون شب به شبستان در آمد از سودابه دربارﮤ سیاوش و فرهنگ و خردمندیش پرسید سودابه او را بیهمتا دانست و افزود که اگر رای سیاوش همراه باشد یکی از دخترانش را به او بدهد تا فرزندی از خاندان مهان بوجود آید. شاه پسندید و این سخن را با سیاوش در میان نهاد. سیاوش:

چنین گفت من شاه را بنده ام به فرمان و رایش سرافکند ه ام

مبادا که سودابه این بشنود دگرگونه گوید بدین نگرود

به سودابه زینگونه گفتار نیست مرا در شبستان او کار نیست

شاه ازگفتار سیاوش خندید چون «بند آگه از آب در زیر کاه» و از جانب سودابه آسوده خاطرش ساخت که گفتارش از روی مهربانی است و نیاید گمان بدبرد.سیاوش بظاهر شاد گشت، اما در نهان همچنان از کارش دلتنگ ماند. چون شب در گذشت، سودابه دختران را پیش خواند و خود بر تخت نشست و افسری از یاقوت سرخ بر سر نهاد و هیربد را به دنبال سیاوش فرستاد. چون سیاوش به شبستان آمد، سودابه برخاست و بر تخت زرینش نشاند و دست بر سینه پیشش ایستاد و ماهرویان را یکایک به او نشان داد و گفت: خوب بر این بتان طراز بنگر تا چه کس پسندت آید سیاوش چون اندکی چشم بر ایشان انداخت سودابه همه را روانه کرد و خود تنها ماند و پرسید:

از این خوبرویان به چشم خرد نگه کن که با تو که اندر خورد

اما سیاوش که دل به مهر ایران بسته بود فریب او را نخورد. داستانهای شاه هاماوران و دشمنی ‌های او را با پدر و گرفتاری کاوس همه را بیاد آورد و دردل گفت:

پر از بند سودابه گر دخت اوستنخواهد مر این دوده را مغز و پوست

سودابه که دید سیاوش لب به پاسخ نگشاد نقاب از رخ به یک سو افکند و دلبری آغاز کرد. خود را خورشید و دختران را ماه دانست و برتری خود را بر ایشان نمودار کرد:

کسی کو چو من دید بر تخت عاج ز یاقوت و پیروزه بر سرش تاج

نباشد شگفت از به مه ننگردکسی را بخوبی بکس نشمرد

پس از آن از سیاوش خواست که بظاهر دخترش را به زنی بپذیرد، اما پیمانی با او ببندد تا او جان و تن خود را نثارش بکند:

من اینک بنزد تو استاده ام تن و جان شیرین ترا داده ام

زمن هرچه خواهی همه کام توبر آرم نپیچم سر از دام تو

سرش را تنگ در آغوش گرفت و بیشرمانه بر آن بوسه ‌ای زد چهرﮤ سیاوش از شرم خونین گشت و در دل گفت:داستان سیاوش در شاهنامه به نثر روان

نه من با پدر بیوفایی کنم نه با اهرمن آشنایی کنم

با اینهمه نجابت و بلندی طبع، باز اندیشید که اگر با این زن بیشرم بسردی سخن گوید و خشمگینش سازد باشد که جادویی بکار برد و شهریار را با خود همراه سازد، بهتر است به گفتار چرب و نرم دلش را گرم کند. پس گفت که جز دختر او خواستار کسی نیست، اما از آنکه مهر او را در دل دارد بهتر است که راز را بر کس نگشاید و خود نیز جز نهفتن چاره‌ ای ندارد.

سربانوانی و هم مهتری من ایدون گمانم که تو مادری

این را گفت و بیرون رفت. سودابه شب به شاه مژده داد که:

جز از دختر من پسندش نبود زخوبان کسی ارجمندش نبود

شاه چنان شاد گشت که در دم در گنج گشاد و دیبای زربفت و گوهر و انگشتری و تاج وطوق بیرون کشید. سودابه از آنهمه چیز خیره ماند و بر تخت نشست و سیاوش را پیش خواند، از هر در با او سخن راند و گفت: شاه گنجی برایت آراسته است که دویست پیل برای حملش لازم آید. اکنون دخترم را به تو می ‌سپارم و از آنچه شاه برایت آماده ساخته است فزونترمی‌ دهم.دیگرچه بهانه ای داری که از مهرم سر بتابی . به پایش افتاد، درخواستها کرد و زاریها نمود:

که تا من ترا دیده ‌ام مرده ‌ام خروشان و جوشان و آزرده ‌ام

همی روز روشن نبینم ز دردبر آنم که خورشید شد لاجورد

یکی شاد کن در نهانی مراببخشای روز جوانی مرا

پس از آنهمه درخواست او را ترساند که اگر از فرمانش سر بپیچد روزگارش را تیره و تار می سازد.اما سیاوش که از این درخواست شرمگین گشته بود بهیچوجه سستی به خود راه نداد و سودابه را از خود راند.

سیاوش بدو گفت کاین خود مبادکه از بهر دل من دهم دین به باد

چنین با پدر بیوفایی کنم ز مردی و دانش جدایی کنم

تو بانوی شاهی و خورشیدگاه سزد کز تو ناید بدینسان گناه

پس از آن با خشم از تخت برخاست که بیرون برود، ناگهان سودابه بر او آویخت و گفت: راز دل با تو گفتم اکنون رسوایم می ‌کنی. جامه بردرید و خروش برآورد. فریادش از شبستان به گوش شاه رسید و شتابان نزد سودابه رفت، او را زار و آشفته دید. سودابه همینکه چشمش به شاه افتاد روی خراشید و گیسوان کند و گفت که سیاوش بر او نظر بد دارد، بر او دست یازیده و بر تنش آویخته، تاج از سرش بر گرفته و جامه‌ اش را چاک کرده است. شهریار از این سخن پراندیشه گشت و سیاوش را پیش خواند و راستی را جویا شد.

سیاوش بگفت آن کجا رفته بود وز آن کو ز سودابه آشفته بود

اما سودابه همه را انکار کرد و گفت: خواستم دخترم را با چندین دیبا و گنج آراسته به او بدهم نپذیرفت و :

مرا گفت با خواسته کار نیست به دختر مرا راه دیدار نیست

ترا بایدم زین میان گفت بسنه گنجم بکار است بی ‌تو نه کس

پس گفت: شاها از تو کودکی در شکم دارم که از رنج این پسر نزدیک به مرگ بود و دنیا از این رنج به چشمم تنگ و تاریک آمد.شهریار از راه آزمایش و برای یافتن گنهکار اندیشه ای بخاطرش رسید. ابتدا دست و بر و بازو و سراپای پسر را بویید و بوسید. هیچ جا بویی از او به مشامش نرسید ‹‹ نشان بسودن ندید اندروی” و چون نزدیک سودابه رفت سراپایش را پر بوی مشک و گلاب دید، غمگین گشت و سودابه را گناهکار شناخت و چون خواست او رابکشد چند چیز به خاطرش رسید. یکی آنکه از هاماوران آشوب و جنگ برخواهد خاست. دوم آنکه هنگامی که در بند شاه هاماوران گرفتار بود جز سودابه پرستاری نداشت. سوم آنکه چون دلش ازمهر او آکنده بود بخشایش را سزا دانست. چهارم آنکه کودکان خرد از او داشت که تیمارشان آسان نبود، پس از کشتنش چشم پوشید، اما خوارش داشت.سودابه که دانست دل شاه با او دگرگون گشته است، مغزش از کینه آغشته شد و چارﮤ تازه ای بکار برد. در سرا پرده زن پر افسون حیله گری داشت که آبستن بود، او را خواند و نخست پیمان استواری از او خواست. پس زرش بخشید تا دارویی بچه را بیندازد و او به کاوس چنین وانمود کند که بچه از اوست و سیاوش موجب مرگش شده است. زن چنان کرد و از او دو بچه چون دو دیو جادو بر زمین افتاد. در حال طشت زرینی آورد و بچه ها را در آن نهاد و خود خروشید و جامه بر تن چاک زد تا فغانش به گوش شاه رسید. سراسیمه به شبستان در آمد.

برآنگونه سودابه را خفته دیدسراسر شبستان برآشفته دید

دو کودک بر آنگونه بر طشت زرنهاده بخواری و خسته جگر

سودابه زار گریست و گفت: این بدی از سیاوش رسیده است و تو باور نکردی. شاه به اندیشه فرو رفت و درمان کار خواست. اختر شناسان را خواند و پنهانی از کودکان و سودابه سخن گفت. پس از هفته ‌ای به حل معما پرداختند و گفتند:

دو کودک زپشت کس دیگرندنه از پشت شاهند و زین مادرند

کاوس از آن پس پیوسته دراندیشه بود تا حقیقت را روشن سازد، مــﺅبدان را پیش خواند و در کار سودابه و سیاوش با آنها شور کرد. ایشان چنین رأی دادند که برای رهایی از این اندیشه باید آزمایشی کرد. بدینطریق که هر دو از آتش بگذرند تا بیگناه از گناهکار پیدا شود، زیرا هرگز آتش به جان بیگناهان گزندی وارد نمی ‌سازد. شاه سودابه و سیاوش را پیش خواند و این آزمایش را به گوششان رساند. سودابه که در دل هراسان بود، موضوع کودکان را پیش کشید و خود را بیگناه و ستمدیده نشان داد و سیاوش را نخست سزاوار آزمایش دانست:

فکنده نمودم دو کودک به شاه از این بیشتر خود چه باشد گناه

سیاووش را رفت باید نخست که این بد بکرد و تباهی بجست

اما سیاوش خود را برای آزمایش آماده ساخت:

به پاسخ چنین گفت با شهریار که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار

اگر کوه آتش بودم بسپرم ازین ننگ خواریست گر بگذرم

کاوس فرمود تا صد کاروان شتر سرخ موی هیزم گرد آوردند و از آن دو کوه بلند برپا کردند و همـﮥ شهر به تماشا شتافتند و بر زن بدکیش نفرین فرستادند.

به گیتی بجز پارسا زن مجوی زن بدکنش خواری آرد به روی

پس شاه دستور داد تانفت سیاه بر چوبها ریختند و آتش افروزان شعله به آسمان رساندند چنانکه شب از روشنی چون روز گشت. همـﮥ مردم از کار سیاوش گریان شدند. سیاوش با کلاه خود زرین و جامـﮥ سفید و لبی پرخنده از امید بر اسب سیاه نشسته پیش شاه شتافت. پیاده شد و نیایش کرد و چون پدر را شرمگین دید:

سیاوش بدو گفت انده مدار کز اینسان بود گردش روزگار

سری پر زشرم و تباهی مراست اگر بیگناهم رهایی مراست

پس بسوی آتش روانه شد و با داور پاک راز گفت و زاری نمود و اسب برانگیخت سودابه از سوی دیگر به بام آمد و به آتش نگریست و در دل آرزو کرد که بر سیاوش بد رسد. مردم همه چشم به کاوس دوخته بودند و خشمگین می‌ گریستند.سیاوش با اسب خود را به میان آتش انداخت و چنان در میان شعله ‌ها می ‌تاخت که گویی اسبش با آتش سازش دارد، اما آتش چنان زبانه می‌ کشید که اسب و سیاوش را در خود پنهان کرد.یکی دشت با دیدگان پر زخون که تا او کی آید زآتش برون

پس از لحظه ‌ای سیاوش با لبان پرخنده از آتش بیرون آمد، همینکه چشم جهانیان به او افتاد ازشادی خروش برآوردند.چنان آمد اسب و قبای سوارکه گفتی سمن داشت اندر کنار

کمترین اثری از آتش در لباس و اسب و تن سیاوش دیده نمی ‌شد. همه به یکدیگر مژده می‌ دادند که خدا بر بیگناه بخشید، اما سودابه از خشم موی می‌ کند و اشک می ‌ریخت. همینکه سیاوش پیش پدر رفت و کاوس اثری از دود و آتش و گرد و خاک در او ندید از اسب فرود آمد و تنگ به برش گرفت و با او به ایوان شتافت و سه روز به شادی نشستند پس از آن در کار سودابه با ایرانیان شور کرد. همه او را سزاوار مرگ دانستند. شاه با دلی پردرد و رنگ رخساری زرد فرمان به دار ِآویختن او را داد. سیاوش اندیشید که روزی شاه از این کار پشیمان می ‌شود و او را مسبب اندوه خود می داند پس از شهریار خواست تا سودابه را به او ببخشد شاید پند بپذیرد و از این راه برگردد. شاه او را بخشید و به شبستان فرستادش. چون روزگاری گذشت دل شاه بر سودابه گرمتر گشت.

چنان شد دلش باز در مهر اویکه دیده نه برداشت از چهر اوی

اما سودابه باز جادویی ساخت تا دل شاه بر سیاوش بد شود. کاوس از گفتار او در گمان افتاد و این راز را با کسی نگفت تا حادثــﮥ تازه ای پیش آمد و آن لشکر کشی افراسیاب بود. کاوس از این خبر بسیار تنگدل شد و خود را آمادﮤ کارزار کرد، اما مـﺅبدان پندش دادند که او خود به جنگ نرود و این کار را به پهلوانی دلیر واگذارد. سیاوش:

به دل گفت من سازم این رزمگاه به چربی بگویم بخواهم ز شاه

مگر کم رهایی دهد دادگرز سودابه و گفتگوی پدر

دو دیگر کزین کار نام آورم چنین لشکری را به دادم آورم

پس از پدر خواست که او را به جنگ افراسیاب بفرستد: پدر همداستان شد و او را نواخت و دلشاد گشت، رستم را خواند و سیاوش را به او سپرد. تهمتن با جان و دل پذیرفت. شاه در گنج گشاد و شمشیر و گرز و سنان و سپر و دلیران جنگی و گردان نام آور و همه چیز و همه کس را در اختیار سیاوش گذاشت و خود با دیدگان پرآب تا یک روز راه با او همراه شد. سرانجام یکدیگر را در آغوش گرفتند و چون ابر بهار گریستند و زاری کردند.

گواهی همی داد دل در شدن که دیدار از این پس نخواهد بدن

بدین ترتیب پدر و پسر از یکدیگر جدا شدند و سیاوش و تهمتن با سپاه روی به جنگ افراسیاب نهادند و آنقدر پیش رفتند تا به بلخ رسیند. از آن سو خبر به افراسیاب رسید که سیاوش و تهمتن با سپاهی ‌گران پیش آمدند. شاه توران گرسیوز را مأمور کار زار کرد و در دروازﮤ بلخ جنگ در گرفت تا سه روز جنگ کردند و روز چهارم سیاوش با لشکر‌گران به شهر بلخ در آمد و نامه ‌ای به کاوس فرستاد و از پیروزی و پیشرفت سخن گفت:

به بلخ آمدم شاد و پیروز بخت به فر جهاندار با تاج و تخت

کنون تا به جیحون سپاه من استجهان زیر فر کلاه من است

از سوی دیگر افراسیاب از خبر جنگ سیاوش و پیروزیش خشمگین گشت و نامداران را خواست و دستور کمک داد و شب با سری آشفته به خواب رفت‌، چون بهره‌ای ازشب گذشت افراسیاب خروشی برآورد و از تخت بر زمین در غلطید، همه از فریاد و غوغایش از خواب برخاستند. گرسیور نزد برادر آمد، چون او را لرزان دید از حالش پرسید. افراسیاب پس از آنکه اندکی بهوش آمد گفت: خواب هولناکی دیده‌ام که سخت پریشانم ساخت: بیابانی پر مار دیدم و زمین و زمان را پر گرد و خاک. سراپردﮤ من در بیابان برافراشته بود و گردا گردش را سپاهی از پهلوانان فراگرفته بودند، ناگهان بادی برخاست و درفش مرا نگونسار کرد و سراپرده و خیمه سرنگون گشت. سپاهی از ایران برمن تاخت. از تخت به زیرم کشیدند و با دستهای بسته پیش کاوس بردند. جوانی چون ماه نزد کاوس بود. برمن حمله کرد و از کمر بدو نیمم کرد، من نالیدم و از خروش درد از خواب بیدار گشتم.پس از آن اختر شناسان و مـﺅبدان را خواست تا خواب را تعبیر کنند. ایشان پس از زنهار خواستن او را حمـلـﮥ سپاه بیگران ایرانیان به سر کردگی شاهزادﮤ دلاورد راهنمایی جهاندیده ‌ای آگاه ساختند و او را از کشتن شاهزادﮤ جوان بر حذر داشتند، زیرا فرجام این کار را جز ویرانی و تباهی ندیدند. افراسیاب آشفته دل گشت و رای خویش را از جنگ و کین برگرداند و به آشتی مبدل کرد و مصمم شد که سرزمینی را که از دست داده است به ایرانیان واگذارد و بلا را از خود دور کند. پس گرسیوز با اسبان تازی و نیام زرین و شمشیر هندی و تاج پر گوهر و صد شتر بار گستردنی و غلام کنیز براه افتاد تا به لب جیحون رسید و فرستاده‌ ای نزد سیاوش گسیل داشت و پس از آن با کشتی از آب گذشت تا به بلخ در آمد. سیاوش او را با محبت و نوازش پذیرفت و نزد خویش نشاندش. گرسیوز پس از تقدیم هدیه ‌ها درخواست صلح افراسیاب را به گوش رستم و سیاوش رساند. رستم هفته ‌ای مهلت خواست و با سیاوش دور از انجمن به شور پرداخت. سرانجام قرار بر این نهادند که برای رفع بدگمانی از افراسیاب گروگانی از نزدیکان خود بخواهد و سرزمین هایی که از ایران در دست تورانیان بوده است به ایشان واگذارد و خود به توران زمین برود. افراسیاب هردو پیشنهاد را پذیرفت. از خویشان نزدیک صد نفر گروگان فرستاد و شهرهای ایران را به ایشان واگذاشت. پس از آن رستم با نامه ‌ای از طرف سیاوش به درگاه کاوس شاه رفت. چون شاه از مضمون نامه اطلاع یافت خشمگین گشت و از وضع آنها برآشفت و رستم را سرزنشها کرد. رستم با هیچ دلیل و برهانی نتوانست شاه را خرسند سازد تا آنکه کاوس گناه این کار را به گردن او انداخت و به تنبلی نسبتش داد.که این در سر او تو افکنده‌ ای چنین بیخ کین از دلش کنده‌ ای

تن آسایی خویش جستی در این نه افروزش تاج و تخت و نگین

ترا دل به آن خواسته شاد شدهمه جنگ در پیش تو باد شد

فرمود تا طوس بجای رستم به جنگ برود. رستم غمگین شد و پر از خشم از پیش کاوس بیرون رفت و روی به سیستان نهاد. کاوس از طرف دیگر نامه ای هم به سیاوش نوشت و او را سرزنش کرد.تو با ماهرویان بیامیختی ببازی و از جنگ بگریختی

و او را به فرستادن گروگانها به دربار ایران و شکستن پیمان برانگیخت و او را نزد خود خواند.سیاوش چون از نامه و خشم پدر بر رستم و گسیل داشتن طوس آگاه شد. بسیار خشمگین گشت و اندیشید که اگر صد مرد گرد و سوار را که همه از خویشان افراسیاب هستند به دربار ایران بفرستد همه به فرمان پدر به دار آویخته می ‌شوند و اگر هم پیمان را بشکند و با شاه توران بجنگد، زبان سرزنش به رویش گشاده می ‌گردد، همه او را از عهد شکنی ملامت می کنند و خدا هم این کار بد را نمی ‌پسندد و اگر جز این کند و سپاه را به طوس بسپرد و نزد پدر باز گردد از او و سودابه هم جز بدی نخواهد دید. سیاوش با دل تیره این راز را با سرداران خود در میان نهاد و از بخت بد خود نالید و روزگار گذشته را بیاد آورد:

بدیشان چنین گفت گز بخت بدهمی هر زمان برسرم بد رسد

بدان مهربانی دل شهریار بسان درختی پر از برگ و بار

چو سودابه او را فریبنده گشت تو گویی که زهر گزاینده گشت

شبستان او گشت زندان من بپژمرد از آن بخت خندان من

از پیمان شکستن‌ و به جنگ‌ گراییدن با پیش پدر بازگشتن سرباز زد و تنها چاره را در گوشه گیری دانست.

شوم گوشه‌ ای جویم اندر جهان که نامم زکاوس ماند نهان

دستور داد تا گروگان و خواسته ها همه را نزد افراسیاب بفرستند و او را از پیش آمد آگاه گردانند‌، هرچه دلاوران پندش دادند و از چشم پوشی از تخت و تاج بازش داشتند، سودمند نیفتاد و خود را به افراسیاب وفادار نشان داد و نوشت:

از این آشتی جنگ بهر من استهمه نوش تو درد و زهر من است

ز پیمان تو سر نکردم تهی و گرچه بمانم زتحت مهی

از او راه خواست تا به شهر امنی برود و زمانی آسوده و از خوی پدر در امان باشد. افراسیاب که حال را چنان دید پر درد گشت و با پیران به شور پرداخت و درمان کار خواست. پیران از سیاوش و فرهنگ و شایستگی و خردش سخنن گفت و او را به خوی خوش و درستی پیمان ستود و چنان دید که شاه در کشور خود جایش بدهد و با ناز و آبرو نگهش دارد تا چون کاوس درگذرد و تاج شاهی به سیاوش برسد، هردو کشور از آن او گردد. افراسیاب پسندید و نامه ‌ای به سیاوش فرستاد و در آن از تیرگی دل پدر با پسر تأسف خورد و به مهر خود دلگرمش ساخت:

تو فرزند من باش و من چون پدرپدر پیش فرزند بسته کمر

سپاه و زر و گنج و شهر آن تست به رفتن بهانه نبایدت جست

چون نامه به سیاوش رسید: از سویی شاد گشت و از سویی دیگر دردمند شد که دشمن اگرچه بظاهر دوست شود جز دشمنی از او نیاید. سرانجام نامـﮥ گله آمیزی به پدر نوشت و با دیدگان پر اشک از جیحون گذشت. پیران با سپاه و پیل و تخت پیروزه و درفش پرنیانی و صد اسب گرانمایه و شکوه بسیار به پیشبازش آمد و سراپایش را بوسید. سیاوش از آنهمه ناز و نوازش شاد شد ولی مهر ایران و دوری از سرزمین خویش همچنان غمگین و آزرده خاطرش می داشت.پیران که او را چنان دردمند دید به مهر خود و افراسیاب دلگرمش ساخت:

مگردان دل از مهر افراسیاب مکن هیچگونه به رفتن شتاب

فدای تو بادا همه هرچه هستکز ایدر کنی تو به شادی نشست

سیاوش از گفته ‌های پیران شاد شد و از اندیشه آزاد گشت.

به خوردن نشستند با یکدیگرسیاوش پسر گشت و پیران پدر

پس از آن با خنده و شادی براه افتادند و جایی درنگ نکردند. از سوی دیگر افراسیاب پیاده به پیشباز رفت. سیاوش به دیدن او از اسب فرود آمد و یکدیگر را در آغوش کشیدند و بوسه ‌ها بر چشم و سر هم زدند. افراسیاب از این آشتی آرام گشت و به سیاوش مهربانیها کرد و فرمود یکی از ایوانها را با فرش زربفت پوشاندند و تخت زرینی نهادند و سیاوش را بر آن نشاندند، جشنی ترتیب دادند و به شادی پرداختند و شبگیر افراسیاب هدیه ‌های بسیار برایش فرستاد. هفته‌ ای بشادی گذشت. تا روزی افراسیاب عزم گوی و چوگان کرد و با سیاوش به دشت بیرون رفت. تا شب به بازی سرگرم شدند و شادان به کاخ بازگشتند، افراسیاب که از پهلوانی و رشادت سیاوش خیره گشته بود باز هدیه ‌ها برایش فرستاد و عزیزش داشت و هر روز چنان دل به او گرم می‌ داشت که جز با او با دیگری شاد نبود.

سپهبد چه شادان بدی چه دژم بجز با سیاوش نبودی بهم

سالی بدین ترتیب گذشت تا روزی که پیران و سیاوش با هم نشسته و به گفتگو پرداخته بودند، پیران سخن را به اینجا کشاند که از سویی شاه جز بر تو برکسی نظری ندارد:

چنان دان که خرم بهارش تویینگارش تویی غمگسارش تویی

از سوی دیگر پسر کاوس هستی و بر همـﮥ هنرها چیره، پدر پیر است و تو برنایی، نباید که از تاج کیانی جدا مانی.

برادر نداری نه خواهر نه زن چو شاخ گلی بر کنار چمن

یکی زن نگه کن سزاوار خویش از ایران بنه درد و تیمار خویش

پس از آن گفت شهریار و گرسیوز هر کدام سه ماهرو در پس پرده دارند، من هم چهار دختر دارم که همه بندﮤ تواند؛ بزرگتر جریره نام دارد که میان خو برویان بی‌ نظیر است، یکی را برگزین.سیاوش میل خود را به دختر پیران نشان داد و گفت:

زخوبان جریره مرا درخور استکه پیوندم از جان تو بهتر است

پیران باشادی به خانه رفت و کار جریره را آماده کرد.

بیار است او را چو خرم بهارفرستاد در شب بر شهریار

اما حشمت و جاه سیاوش بر درگاه افراسیاب هر روز افزونتر می‌گردید. چندی هم بدین منوال گذشت تا روزی که پیران به سیاوش گفت می ‌دانی که شاه از وجود تو سرافزاز است:

شب و روز روشن روانش توییدل و جان و هوش و توانش تویی

چو با او تو پیوستـﮥ خون شوی ازین پایه هر دم به افزون شوی

اگر چه دختر مرا داری به فکر کم و بیش تو هستم و سزاوار تو می دانم که از دامن شاه گوهری جویی تا برگاه خود بیفزایی، فرنگیس از همـﮥ دخترانش خو بروتر و بهتر است. اگر بخواهی این راز با شاه در میان بگذارم تا با او پیوند کنی. سیاوش از مناعت طبع و نجابت و پاکی دل به این کار تن در نداد و نخواست که جریره را آزرده خاطر سازد. پس پاسخ داد:

ولیکن مرا با جریره نفس برآید نخواهم جز او هیچکس

نه در بند گاهم نه در بند جاهنه خورشید خواهم نه روشن کلاه

بسازیم با هم به نیک و به بدنخواهم جز او گر به من بد رسد

اما پیران او را از جانب جریره آسوده خاطر ساخت. سیاوش از اصرار پیران راضی گشت و گفت: ‹‹حال که از ایران جدا ماندم و دیگر روی پدر و رستم دستان و پهلوانان را نخواهم دید و باید که به توران زمین خانه گزینم پس بدین باش و این کدخدایی بساز.” پیران نزد افراسیاب شتافت و دخترش را برای سیاوش خواستگاری کرد. افراسیاب نخست به بهانـﮥ آنکه ستاره شناسان او را از داشتن نبیره ‌ای از نژاد کیقباد و تور بر حذر داشته اند از درخواست پیران سر باز زد. اما پیران گفتار ستاره شناسان را ناچیز دانست افراسیاب را راضی کرد که فرنگیس را به سیاوش بدهد. پس با شادی بسیار بازگشت و سیاوش را خبر کرد تا آمادﮤ کار شود. سیاوش همچنان از عروسی تازه شرمگین بود، چون دل پاکش به او اجازﮤ بیوفایی به جریره را نمی داد.

سیاووش را دل پر آزرم شد زپیران رخانش پر از شرم شد

که داماد او بود بر دخترش همی بود چون جان و دل در برش

پیران کلید گنج را به گلشهر بانوی خویش سپرد. او هم طبقهای زبر جد و جامهای پیروزه و افسر شاهوار و بارﮤ گوشوار و شصت شتر از گستردنیها و پوشیدنیهای زربفت و تخت زرین و نعلین زبر جد نگار و صد طبق مشک و صد طبق زعفران با سیصد پرستار زرین کلاه آماده کرد و با عماریهای زرین نزد فرنگیس برد و نثارش کرد. پس از آن:

دادند دختر به آیین خویش چنان چون بود در خور دین و کیش

فرنگیس را نزد سیاوش فرستادند و مدتی چون ماه و خورشید در بر یکدیگر نشستند.یک هفته سراسر کشور در جشن و شادی بود و مردم از می و خوان سیر گشتند.

چنین نیز یک سال گردان سپهرهمی گشت بی رنج و با داد و مهر

افراسیاب کشور پهناوری را تا چین به سیاوش سپرد. سیاوش شاد گشت و با فرنگیس و پیران روان شدند تا به مکانی رسید که از سویی به دریا و از سوی دیگر به کوه راه داشت. آنجا را برای بنای عظیمی سزاوار دانست و فرمود تا کاخ و ایوان با شکوهی بنا کنند. پس از رنج بسیار گنگ دژ ساخته شد. بنایی بوجود آمد که در شکوه و عظمت و خرمی و صفا بینظیر بود.سیاوش روزی با پیران به کاخ رفت و آن را از هر جهت آراسته دید. چون برگشت، ستاره شناسان را خواست، از ایشان پرسید که آیا از این بنای با شکوه بختش به سامان می‌ رسد یا دل از کرده پشیمان می شود. اختر شناسان آن را فرخنده ندانستند.سیاوش دل غمگین داشت و از آیندﮤ بد، تیره و دژم گشت. این راز را با پیران درمیان گذاشت که این کاخ و سرزمین آباد به دیگر کسان می رسدو خود از آن بی بهره خواهد ماند. پیران آرامش کرد و چون به شهر خود بازگشت مدتها از آن کاخ و دستگاه با افراسیاب سخن گفت. افراسیاب که از این خبر شاد گشت هر چه از پیران شنیده بود با گرسیوز در میان نهاد و او را به رفتن نزد سیاوش و دیدن آن دستگاه وا داشت.برو تا ببینی سر و تاج او همان تخت فیروزه و عاج او

به جایی که بودی همه بوم و خار بسازید شهری چو خرم بهار

به او سپرد که با نظر بزرگی و احترام بدو بنگرد.

به پیش بزرگان گرامیش دارستایش کن و نیز نامیش دار

گرسیوز با هدیه و پیغام افراسیاب براه افتاد. سیاوش چون شنید پیشباز آمد و یکدیگر را در برگرفتند و به ایوان رفتند و به شادی نشستند. آنگاه گرسیوز به کاخ فرنگیس رفت. او را بر تخت عاج با فر و شکوه فراوان دید. بظاهر شادیها کرد، اما در دل از حسد خونش بجوش آمد.

به دل گفت سالی برین بگذردسیاوش کسی را به کس نشمرد

همش پادشاهست هم تخت و گاه همش گنج و هم بوم و بر هم سپاه

از حسد برخود پیچید و رخسارش زرد گشت. آن روز به شادی نشستند و روز دیگر سیاوش آهنگ میدان و گوی کرد. گرسیوز با او همراه گشت و به بازی پرداختند. هر بار که گرسیوز گوی می ‌انداخت، سیاوش بچالاکی آن را می‌ ربود. سواران ترک و ایران نیز بهم آمیختند و از هر سوی اسب می تاختند. اما پیوسته دلاوران ایرانی از ترکان گوی می‌ ربودند. سیاوش که از ایرانیان شاد گشته بود فرمود تا تخت زرین نهادند و با گرسیوز به تماشا نشستند. گرسیوز سیاوش را به زور آزمایی خواند و گفت:

بیا تا من و تو به آوردگاه بتازیم هر دو به پیش سپاه

بگیریم هر دو دوال کمربکردار جنگی دو پرخاشگر

گرایدون که بردارمت من ز زینترا ناگهان بر زنم بر زمین

چنان دان که از تو دلاور ترم بمردی و نیرو ز تو برترم

وگر تو مرا بر نهی بر زمین نگردم بجایی که جویند کین

سیاوش از بزرگواری دعوتش را نپذیرفت. بظاهر خود را کوچک شمرد و سزاوار زور آزمایی با او ندید، اما در واقع نخواست با گرسیوز که برادر شاه و مهمان او بود بجنگد. از او خواست که پهلوان دیگری را به نبرد با او بفرستد. گرسیوز دو پهلوان یل را بنام گروی زره و دمور که در جنگ بیهمتا بودند برگزید و به میدان فرستاد.سیاوش هماندم دوال کمر گروی را گرفت و بی ‌آنکه به گرز و کمند نیازی یابد او را به میدان افکند. پس به سوی دمور رفت‌، گردنش را گرفت و از پشت زین برداشت و مانند آنکه مرغی به دست دارد پیش گرسیوز بر زمین نهادش و خود از اسب به زیر آمد و دوستانه دستش را فشرد و با خنده و شادی به کاخ بازگشتند.گرسیوز پس از هفته ‌ای درنگ، آهنگ بازگشت کرد. در راه از سیاوش هنر نماییهایش سخن گفت، اما از ننگ شکست شرمگین بود و کینـﮥ سیاوش را به دل گرفت و چون بدرگاه افراسیاب رسید، در گاه را از بیگانه پرداخت و سخن سیاوش را به میان کشید و بد گفتن آغاز کرد که گاه گاه از کاوس شاه فرستاده ای نزدش می ‌آید و از چین و روم پیامها برایش می فرستند‌،به یاد کاوس جام به دست می‌ گیرد و از شاه توران یادی نمی‌ کند. دل افراسیاب از این سخنان دردمند شد و گفت: «در این باره سه روز می‌ اندیشم.» اما روز چهارم نتوانست از مهر خود چشم بپوشد و به آسانی از سیاوش دل برگیرد. پس به گرسیوز گفت:

چو او تخت پرمایه بدرود کرد خرد تار و مهر مرا پود کرد

ز فرمان من یکزمان سر نیافتز من او بجز نیکویی بر نیافت

زبان برگشایند بر من نهاندرفشی شوم در میان مهان

بهتر است او را بخوانم و نزد پدرش بفرستم. گرسیوز رأی او را برگرداند و گفت: اگر به ایران برود چون از راز ما آگاهست جز رنج و درد نصیب ما نخواهد کرد .

ندانی که پروردگار پلنگنبیند ز پرورده جز درد جنگ

آنقدر گرسیوز از سیاوش و فرنگیس و نخوت و غرور و بیوفایی و ناسپاسیشان سخن گفت تا دل افراسیاب پر درد و کین شد و سرانجام گرسیوز را به آوردن سیاوش و فرنگیس برگماشت. گرسیوز با دلی پر کینه نزد سیاوش شتافت و پیام افراسیاب را برد که چون ما را به دیدار تو نیاز است با فرنگیس برخیز و نزد من آی و چندی با ما شاد باش و همین جا به نخجیر پرداز.چون به درگاه سیاوش رسید و پیغام را رساندـ سیاوش شاد گشت و دعوت را پذیرفت. اما گرسیوز اندیشید که اگر سیاوش با این شادی و خرد پیش افراسیاب برود، دل شاه بر او روشن می شود و دروغ وی آشکار می ‌گردد. پس چاره ای کرد و از چشم اشک فرو ریخت. سیاوش از غم و دردش پرسید گفت: افراسیاب اگرچه بظاهر مهربانست، اما باید پیوسته از خوی بدش برکنار بود. برادرش را بیگناه کشت و چه بسیار نامور به دستش تباه شدند. اکنون اهریمن دلش را از تو پر درد و کین کرده است من دوستانه ترا می ‌آگاهانم تا چارﮤ کار خود کنی. و چون سیاوش او را آسوده خاطر ساخت که دل پر مهر را بر رویش می‌ گشاید و جان تیره‌ اش را روشن می‌ کند، گرسیوز پاسخ داد: این کار مکن و روزگار گذشتـﮥ او و رفتار ناپسندیده اش را با خویشان و پهلوانان در نظر بیارر و فریبش را نخور. صلاح در آن است که به جای رفتن نامه ای نویسی و خوب و زشت را پدیدار کنی. اگر دیدم که سرش از کینه تهی گشت سواری نزدت می‌ فرستم و جان تاریکت را روشن می‌ کنم و اگر سرش را پر پیچ و تاب ببینم باز ترا می‌ آگاهانم تا چارﮤ کار بکنی.سیاوش فریب گفتار او را خورد و نامه ای به افراسیاب نوشت که از دعوتت دلشادم، اما چون فرنگیس رنجور است به بالینش هستم تا بهبود یابد. همینکه رنجش سبکتر شد به درگاهت می ‌شتابم.گرسیوز نامه را گرفت و شتابان شب و روز می‌ رفت تا راه دراز را در سه روز پیمود. چون به درگاه رسید افراسیاب از شتابش در شگفت ماند. گرسیوز زبان به دروغ برگشاد و گفت: سیاوش به پیشباز من نیامد و به من نگاهی نینداخت و پای تخت به زانو نشاندم. سخنم را نشنید و نامه ام را نخواند. از ایران نامه ‌های فراوان بر او فرستاده می‌ شود و شهرش بروی ما بسته می‌ گردد.

تو بر کار او گر درنگ آوری مگر باد از آن پس به چنگ آوری

اگر دیر سازی تو جنگ آورددو کشور بمردی به چنگ آورد

از سوی دیگر سیاوش با دل خسته نزد فرنگیس رفت و آنچه شنیده بود باز گفت: فرنگیس روی خراشید و موی کند و گفت: چه می ‌کنی که پدرم از تو دل پر درد دارد و از ایران هم سخنی نمی توانی گفت، سوی چین نمی ‌روی که از این کار ننگست. پس

زگیتی که را گیری اکنون پناهپناهت خداوند و خورشید و ماه

سیاوش او را تسلی داد و گفت:

به دادار کن پشت و انده مدارگذر نیست از حکم پروردگار

سه روز از این واقعه گذشت. نیمه شب چهارم سیاوش ناگهان از خواب پرید و لرزان خروش برآورد. فرنگیس شمعی افروخت و سبب پرسید. گفت: در خواب دیدم که رود بیکرانی می ‌گذرد که در سوی دیگرش کوهی از آتش برپاست. جوشنوران بر لب آب جا گرفته اند و به پیش همه افراسیاب بر پیل نشسته است. چون مرا دید روی دژم کرد و آتش بردمید. گرسیوز آتش افروخت و مرا سوخت. فرنگیس او را دلداری داد. اما چون دو بهره از شب گذشت خبر رسید که افراسیاب با سپاه فراوان از دور تازان می ‌آید و سواری از طرف گرسیوز رسید و پیام آورد که نتوانستم دل افراسیاب را روشن کنم، گفتارم سودی نبخشید و از آتش جز دود تیره ‌ای ندیدم. اکنون ببین چه باید کرد. فرنگیس سیاوش را پند داد که بر اسبی نشیند و سرخویش گیرد و آنی درنگ نکند. اما سیاوش دانست که خوابش راست گشته و زندگیش سر آمده است. خود را برای جنگ آماده کرد. با فرنگیس وداع کرد و گفت: تو پنج ماه آبستنی. فرزندی بدنیا می آوری که شهریار ناموری خواهد شد. او را کیخسرو نام کن و چون بخت من به فرمان افراسیاب بخواب رود

ببرند بر بیگنه این سرم به خون جگر برنهند افسرم

نه تابوت یابم نه گور و کفن نه بر من بگرید کسی ز انجمن

بمانم بسان غریبان به خاک سرم گشته از تن به شمشیر چاک

پس افزود : به خواری ترا روزبانان شاه سر و تن برهنه برندت به راه

پس از آن پیران ترا از پدرت می‌ خواهد و به ایوان خویش می‌ برد و همانجا بارت را بر زمین می‌ نهی و چون روزگاری سر آمد و خسرو بزرگ شد پهلوانی از ایران می ‌رسد بنام گیو که پنهانی ترا با پسر به ایران زمین می ‌برد و او را بر تخت شاهی می‌ نشاند. از مرغ و ماهی به فرمانش در می‌آید و پس از آن لشکری گران به کین خواهی من برمی‌ خیزد و سراسر زمین را پر آشوب می‌ کند.سیاوش با فرنگیس بدرود کردو او را با دل پردرد و رخساری زرد بر جای گذاشت.

فرنگیس رخ خسته و کنده موی روان کرده بر رخ ز دو دیده جوی

سیاوش بر شبرنگ بهزاد سوار گشت و به گوش او رازی گفت و به میدان جنگ روی نهاد. چون با ایرانیان نیمه فرسنگی راه رفتند به سپاه توران برخوردند. ایرانیان آمادﮤ خون ریختن شدند، اما سیاوش به افراسیاب گفت: چه شده است که عزم جنگ کردی و بیگناه کمر بر کشتنم بستی ؟گرسیوز ناگهان فریاد زد: اگر بیگناهی پس چرا با زره و کمان نزد شاه آمدی؟سیاوش دانست که کار کار اوست. جواب داد:

به گفتار تو خیره گشتم ز راه تو گفتی که آزرده گشتست شاه

پس از آن رو به افراسیاب کرد و گفت :

نه بازیست این خون من ریختن ابا بی گناهان در آویختن

به گفتار گرسیوز بدنژاد مده شهر توران و خود را به باد

گرسیوز نگذاشت که افراسیاب با سیاوش به گفت و شنود بپردازد، بلکه وادارش کرد تا جنگ را شروع کند و سیاوش را دستگیر نماید. سیاوش که با افراسیاب پیمان آشتی بسته بود دست به تیغ و نیزه نزد و کس را اجازﮤ پای پیش گذاشتن نداد. اما افراسیاب دستور داد تا همگی کشتی بر خون نهند. سپاهیان ایران همه کشته شدند و دشت از خونشان لاله گون گشت. سرانجام سیاوش به زیر باران تیر دشمنان خسته شد و از پای در آمد و بر خاک در افتاد. گروی زره دستش را از پشت بست و برگردنش پالهنگ نهاد و پیاده به زاری زار تا پیش افراسیاب کشاندندش. شاه توران فرمود:

کنیدش به خنجر سر از تن جدابه شخی که هرگز نروید گیا

بریزید خونش بر آن گرم خاک ممانید دیر و مدارید باک

سپاهیان زبان به اعتراض گشادند :

چه کردست با تو نگویی همیکه بر خون او دست شویی همی

چرا کشت خواهی کسی را که تاج بگرید برو زار هم تخت عاج

پیلسم برادر پیران نیز او را پند داد و از ین کار زشت بازداشت و شتابزدگی را کار اهرمن دانست. کین خواهی کاوس و رستم و پهلوانان ایران را گوشزد کرد و صواب آن دانست که حالی به بندش دارند تا روزی که فرمان کشتنش را بدهد. همینکه شاه نرم گشت، گرسیوز بیشرمانه کینش را برنگیخت و سیاوش را چون ماری زخمی دانست که ماندنش صدبار خطرناکتر خواهد شد.

گر ایدو نکه او را به جان زینهاردهی من نباشم بر شهریار

روم گوشه ای گیرم اندر جهانمگر خود بزودی سر آید زمان

گروی و دمور هم به این ترتیب سخنانی گفتند و به خون ریختن سیاوش واداشتندش.افراسیاب در اندیشه فرو ماند. چون هم خون ریختن و هم زنده گذاردنش را نا صواب دانست.

رها کردنش بدتر از کشتن است همان کشتنش رنج و درد منست

فرنگیس که این خبر را شنید بیمناک و خروشان نزد پدر رفت و خاک بر سر ریخت و از پدر آزادی سیاوش را درخواست کرد و او را از کین پهلوانان ایرانی برحذر داشت و به نفرین خلق گرفتارش دانست.که تا زنده‌ ای بر تو نفرین بود پس از مردنت دوزخ آیین بود

به سوک سیاوش همی جوشد آب کند چرخ نفرین بر افراسیاب

پس از آن به سیاوش رو کرد و اشک از دیده روان ساخت.

هر آنکس که یازد به بد بر تو دست بریده سرش باد و افکنده پست

مرا کاشکی دیده گشتی تباه ندیدی بدین سان کشانت به راه

مرا از پدر این کجا بد امید که پر دخته ماند کنارم ز شید

افراسیاب که از گفتار فرزند، جهان پیش چشمیش سیاه گشت چشم دختر خود را کور کرد و به روزبانان فرمود تاک کشان کشانش به خانه‌ ای دور ببرند و در سیاهیش اندازند و در به رویش ببندند. آنگاه دستور داد تا سیاوش را هم به جایی ببرند که فریادش به کسی نرسد. گروی به اشارﮤ گرسیوز پیش آمد و ریش سیاوش را گرفت و بخواری به خاکش کشاند. سیاوش نالید و از خدا خواست تا از نژادش کسی پدید آید که کین از دشمنانش بخواهد. پس روی به پیلسم کرد و پیامی به پیران فرستاد:

درودی ز من سوی پیران رسان بگویش که گیتی دگر شد بسان

مرا گفته بود او با صد هزارزره ‌دار و برگستوان و سوار

چو بر گرددت روز یار توام به گاه چرا مرغزار توام

کنون پیش گرسیوز ایدر دمان پیاده چنین خوار و تیره روان

نبینم همی یار با من کسیکه بخروشدی زار بر من بسی

همچنان پیاده مویش را کشاندند تا به جایگاهی رسیدند که روزی سیاوش و گرسیوز تیر اندازی کرده بودند. آنگاه گروی در همانجا طشت زرین نهاد و سر سیاوش را چون گوسفندان از تن جدا کرد.جدا کرد از سرو سیمین سرش همی‌رفت در طشت خون از برش پس طشت خون را سرنگون کرد و پس از ساعتی از همانجا گیاهی رست که بعدها خون سیاوشانش نامیدند.

چو از سرو بن دور گشت آفتاب سر شهریار اندر آمد به خواب

چه خوابی که چندین زمان برگذشت نجنبید هرگز نه بیدار گشت

از مرگ سیاوش خروش از مرد و زن برخاست. فرنگیس کمند مشکین کند و بر کمر بست و رخ چون گلش را به ناخن خراشید. چون نالـﮥ زار و نفرینش به گوش افراسیاب رسید به گرسیوز فرمود تا از پرده بیرونش کشند و مویش را ببرند و چادرش بدرند و آنقدر با چوب بزنند تا کودکش تباه گردد.

نخواهم زبیخ سیاوش درخت نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت

ازسوی دیگر چون خبر به پیران رسید از تخت افتاد و بیهوش گشت.

همه جامه ‌ها بر برش کرد چاک همی کند موی و همی ریخت خاک

همی ریخت از دیده ‌ش آب زردبه سوک سیاوش بسی ناله کرد

اما به او گفتند که اگر دیر بجنبد دردی بر این درد افزون گردد، چون افراسیاب بی مغز رأی تباه کردن فرنگیس را دارد. پیران تازان به درگاه رسید و زبان به سرزنش برگشود و از فرجام کار بیمناکش ساخت.

بکشتی سیاووش را بی ‌گناه بخاک اندر انداختی نام و جاه

بران اهرمن نیز نفرین سزدکه پیچیده رایت سوی راه بد

پشیمان شوی زین به روز درازبپیچی همانا به گرم و گداز

کنون زو گذشتی به فرزند خویش رسیدی به آزار پیوند خویش

چو دیوانه از جای برخاستی چنین روز بد را بیاراستی

پس او را از آزار فرنگیس باز داشت و خواست تا دختر را به او بدهد و همینکه کودک به دنیا آمد به درگاه ببرد تا شاه هرچه خواهد با او بکند. افراسیاب تن در داد و فرنگیس را به پیران سپرد. پیران هم: بی آزار بردش به شهر ختن خروشان همه درگه و انجمن

 

درباره نویسنده:حکیم ابوالقاسم فردوسی برزگترین شاعر حماسه سرای ایران است. وی از خانوادﮤ دهقانان طوس بود و از ثروت موروثی خود زندگی می ‌کرد. فرودسی سی و پنج سال از عمر خود را به سرودن شاهنامه صرف کرد و آن را در حدود سال 400 هجری به پایان رساند.شاهنامه گرانبهاترین اثر ادبی ایران واز بزرگ‌ ترین منظومه‌ های حماسی و تاریخی جهان است. موضوع شاهنامه، تاریخ قدیم ایران است از آغاز تمدن نژاد ایرانی تا انقراض شاهنشاهی ساسانیان .

نام (اجباری)

آدرس پست الکترونیکی

آدرس سایت

مرا برای دیدگاه‌های بعدی به یاد بسپار

تصویر امنیتی جدید

ما 494 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

سامانهٔ فروش کتاب‌های انتشارات هزارکرمان

ایران‌بوم، همه‌ی ايران‌دوستان را عضو تحريريه‌ی خود مي‌داند. ايران‌بوم در ويرايش نوشتارها آزاد است.

من یار مهربانم

کتـاب بهترین هدیه است. به عزیزان خود کتاب
پیش‌کش کنیم.

موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان

می‌خواهم در طرح 1000 تومانی محک شرکت کنم

Posted by: Mohammad Daeizadeh
in Literature, فردوسی
March 22, 2014
0
4,087 Views

ادامه داستان :

سياوش ساعتی با خواهران خود به گفتگو پرداخت و پس از آن بـه ديدار كاووس رفت. كاووس از ديدن پسر شاد شد و از او خواسـت تـا از شبستان بگويد. سياوش گفت: “پـرده سـرا و شبسـتانت را ديـدم. تـوپادشاه خوشبختی هستی و همه چيز در اختيارت است، از گنج و گوهر گرفته تا شكوه و بزرگی. نه تنها از جمشيد و فريدون و هوشنگ چيزی
كم نداری، بلكه در مواردی افزون هم داری.”
دل كاووس ازسخن پسر شاد شد و دستور داد تا برای او جشنی بـر پا دارند. پاسی از شب گذشته بود كه جشن پايان يافـت و سـياوش بـه سرای خود رفت. كاووس از سودابه پرسـيد: “بگـو بـدانم، سـياوش را چگونه ديدی؟ به گمان من كه در دانش و خرد بی همتاست، تا نظر تـو چه باشد؟” سودابه گفت: “به گمان من نيز فرزند شهريار در جهان مانند ندارد. او را بيش از آنچه می پنداشتم، يافتم.” كـاووس سـری جنبانـد و گفت: “اكنون بايد در انديشه يافتن كسی باشيم كه شايسـتگی همسـری او را داشته باشد.” سودابه با چرب زبانی گفت: “اگر شاه اجازه فرماينـد، كمر به خدمت می بندم و اين كار را خـود انجـام مـيدهـم. دختـری از خويشانم برای سياوش برميگزينم كه شايستگی همسـری او را داشـته باشد.” كاووس سخن سودابه را پذيرفت و خشنود شد.
با رسيدن بامداد، سياوش همچـون هـر روز بـه ديـدار پـدر رفـت.
كاووس به گرمی پسر را پذيرفت و در كنار خود نشاند. گفتگو آغاز شد و از هر دری سخن به ميان آمد تا اينكه كاووس گفت: “ای فرزند! مـن در اين جهان آرزويی دارم و آن هم دامادی توست. پس، از تو ميخواهم همسری برای خود برگزينی و دارای فرزند شوی :

كه مـاند ز تـو نـام تــو يادگـار

داستان سیاوش در شاهنامه به نثر روان

ز پشت تو آيد يكی شهريار

سياوش سر به زير انداخت و گفت: “فرمانبردار شاهم. هر چه شـما بگوييد، می پذيرم، ولی خواهش ميكنم در ايـنبـاره بـا سـودابه سـخن نگوييد، كه او را انديشه راست نيست.” شاه ازگفتـار سـياوش خنديـد،زيرا هنوز سودابه را به درستی نمی شناخت. پس گفت: “فرزندم! سـودابه همچون مادر توست و جز خوبی و نيكی براي تو نمی خواهد.” سياوش برای دلخوشی پدر گفت: “هرچه شاه بفرمايند، نيكوست.” اما از تـه دل بـه گفتارخود خنديد و دانست كه داستان همسرگزينی او نيز از نيرنگ های سودابه است تا به اين وسيله او را به شبستان بكشاند.
آن روز گذشت. شب هنگام، كاووس با زنش به گفتگـو نشسـت و آنچه را كه از سياوش شنيده بود، با او در ميان گذاشت. سودابه خشنود شد و به شبستان رفت. بامداد روز بعـد، سـودابه شبسـتان را آراسـت و دختران بزرگان و پهلوانان را نزد خود خواست. سـپس آنهـا را آرايـش كرد و بر تخت نشاند. سودابه چون همه چيز را بياراست، هيربد را نـزد سياوش فرستاد و به او پيام داد تـا بـه شبسـتان بيايـد. بـا شـنيدن پيـام سـودابه، ترسـی پنهـان در دل سـياوش نشسـت. بـر خـود لرزيـد و از جهان آفرين خواست تا در برابر نيرنگ هـای سـودابه او را يـاری دهـد.
سپس با دلی نگران پا به شبستان گذاشـت و آنجـا را همچـون بهشـت برين ديد. سودابه خود را همچون نوعروسان آراسته و بر تخـت زريـن نشسته بود. در كنار او نيز، دختران زيباروی بسياری بـه صـف ايسـتاده بودند. سودابه با ديدن سياوش از تخت به زير آمد و او را با احترام بـر تخت نشاند و خود در برابرش ايستاد. سپس به سياوش درود فرستاد و
گفت: “اكنون دخترانی از بستگان من از پيش روی تو می گذرند. پس به آنها بنگر و هر كدام را كه ميخـواهی، برگـزين!” و آنگـاه بـه دختـران اشاره ای كرد و آنان يك به يك از برابر سياوش گذشتند. چون دختـران از شبستان بيـرون رفتنـد، سـودابه بـه سـياوش نزديـك شـد و گفـت: “خويشان زيباروی مرا ديدی؟ اكنـون بگـو تـا بـدانم كـدام يـك را بـه همسری برميگزينی؟” سياوش انديشه ای كرد و در دل گفـت: “سـودابه  پرنيرنگ است و به يقين خويشان او نيز همچون خود اويند. او بـا مـن دشــمن اســت و خويشــان او نيــز بــه راه او مــی رونــد. پــس، ايــن بی همسـرماندن بهتـر از آن اسـت كـه از ميـان دشـمنان خـود دختـری برگزينم. سپس، لب از لب نگشود. سودابه وقتی چنين ديـد، بـه چهـره سياوش خيره شد و با دلربايی گفت: “انديشه مكن كه مـيدانـم چـه در سر داری!

نباشد شگفت ار شود ماه خوار

تو خورشيد داری خود اندر كنار

تا زيبارويی چون من در كنار توست، بايد هم به ديگران نيم نگـاهی نكنی. اكنون كه چنين است، من خود را از آن تو ميدانم. با مـن پيمـان ببند و پنهانی در كنارم باش. چندی نميگذرد كه پدر پيرت هم از ايـن جهان ميرود و آنگاه من و تو برای هميشه از آن هم خواهيم بود.”
سخن سودابه همچون توفانی سـهمگين، كشـتی وجـود سـياوش را شكست، رخسارش خونرنـگ شـد و اشـك در كاسـه چشـمانش جـا گرفت. بر خود لرزيـد و در دل گفـت: “آفريـدگارا! از دسـت ايـن زن ديوسيرت به تو پناه ميبرم. نه! من به پدرم خيانت نمـی كـنم و بـا ايـن اهريمن از در آشنايی و دوستی درنمی آيـم. امـا، اگـر مـن بـا ايـن زن، سخت و سرد سخن بگويم، او بی گمان خشمگين می شود و نـزد پـدرم از من بدگويی بسيار می كند، چنان كه او را به من بدبين می سازد. پـس، بهتر است كه با او به نرمی سخن بگويم و دلش را نيازارم.” چنين بود كه سياوش به آرامی گفت: “زن زيبايی همچون تو فقط شايسته شاه است و بس. البتـه مـن بـرای آرامـش دلـت، دختـر تـو را بـه همسـری خـود
برميگزينم.”
سياوش چون سخن به پايان برد، بيدرنگ ازشبسـتان بيـرون رفـت.
دقايقی بعد، سودابه نيز از جا برخاست و نزد كاووس رفت. او خندان و شادمان گفت: “اي شاه! مژده بـر تـو بـاد كـه سـياوش همسـر خـود را برگزيد. او از ميان دختران بزرگان، تنها به دختر من دل بست.”
كاووس از اين سخن چنان شاد شـد كـه گـويی تمـام جهـان را بـه دست آورده است. قهقهه ای سر داد و به سودابه گـنج و گـوهر فـراوان بخشيد و گفت: “اينها را نگـهدار كـه بـرای عروسـی سـياوش بـه كـار می آيد.”
سودابه به شبستان بازگشت و فرداي آنشب، سياوش را نـزد خـود خواست و گفت: “شادباش كه من كـار خـويش بـه نيكـويی بـه پايـان رساندم. چنان سخن گفتم كه شاه از تو خشنود شد و گنج و گـوهر بـه من بخشيد. اين گنج و گوهر به همراه دخترم از آن توست, اما پـيش از آن بايد پيمان ببندی كه از مهر من سرپيچی نكنی و دست رد بر سـينه ام نزنی، كه اگر چنين كنی، من بيش از شاه به توگنج و گوهر مـی بخشـم.
ولی :
وگر تو نيايـی به فـرمان مــن

بپيچــی ز رای و ز پيمــان من

كنم بر تو ايـن پادشاهـی تبـاه

شود تيره بر چشم تو هور و ماه

در پاسخ سياوش بدو گفت:

“هرگز مبـاد كه از بهر دل،

دين دهم مـن به باد

چنيــن با پـدر بيوفايی كنــم

ز مردی و دانــش جـدايی كنـم

نه، زن! همانگونه كه پيشتر گفتم، تو بانوی شاه هستی و شايسته او! پس از اين سخنان گناه آلود بگذر و از آفريدگار بزرگ شرم كن كه مـن به دام تو گرفتار نمی شوم.”
سخنان سياوش آتش كينه و هوس را در جان سودابه شعله ور كـرد.
پس، از تخت به زير آمد و به سوی سياوش رفت و گريبانش را گرفت و گفت: “من راز دل به تو گفتم كه از آنِ من شوی و تـن بـه خـواهش دلم بسپاری. نه اينكه پـا از شبسـتان بيـرون بگـذاری و رسـوايم كنـی .
اكنون، روزگار را بر تو سياه ميكنم.”
ناگاه سودابه جامه برتن دريد و رخسار به نـاخن خراشـيد و نالـه و فرياد سر داد. فريادهای او در سرسرای كاخ پيچيد و به گوش كـاووس رسيد. كاووس پريشان از تخت به زير آمد و به شبستان رفت. در آنجا،سودابه را روی خراشيده و سياوش را در برابر او ايسـتاده ديـد. سـودابه با ديدن كاووس روی در هم كشيد، دست بر سر كوبيد، گريه سـرداد و گفت: “می بينی فرزنـد دلبنـدت بـا مـن چـه كـرد؟ پيـراهنم را دريـد و خواست كه مرا به گناه آلوده كند و آبرويم را بريزد، ولي مـن در برابـر خواسته های اهريمنی او سر فرود نياوردم و او را از خود راندم.”
سخنان سودابه گرد اندوه بر رخسار كاووس نشاند. چهره برافروخته را به فرش زرنگار شبستان دوخت و در انديشه فرو رفت. باور نمی كرد كه فرزند نيكوگفتار و خوب كردارش چنـين كـرده باشـد، امـا بـا خـود گفت: “وای بر روزگار سياوش، اگر بر من ستم روا داشته باشـد. در آن صورت، سر از تنش جدا خواهم كرد.”
كاووس بر آن شد كه سودابه و سياوش را بيازمايد تا بـر او آشـكارشود كه گناهكاركيست. پس، در خلوت هر دو را نزد خود خواست. او به سياوش گفت: “ای پسر! راستی پيشه كن و بگو بدانم كه چرا در حـق من بد روا داشتی و سودابه را آزرده كردی؟” سياوش با دلی پراندوه لب به سخن گشود و هرآنچه بين او و سودابه گذشته بود، مو به مـو بـرای پدر بازگو كرد. سخن سياوش كه به پايان رسيد، سودابه رخسار در هـم كشيد و اشـك در ديـدگان آورد و گفـت: “دروغ مـی گويـد؟ سـياوش هيچيك از دختران دربار را به همسری برنگزيد، زيـرا نگـاه ناپـاك بـه سوی من داشت. او امروز به نزد من آمد و خواست مرا به گنـاه آلـوده كند، ولی چـون اسـير خـواهش هـای اهريمنـی او نشـدم، رخسـارم را خراشيد و پيراهن بر تنم پاره كرد.”
كاووس سخن هر دو را شنيد، ولی هيچ يك را باور نكـرد. پـس از لختی انديشه گفت: “كار بس دشوار اسـت و شـتاب در داوری سـزاوار نيست. پس بايد نيـك بينديشـم و راهـی بيـابم تـا گناهكـار واقعـی را بشناسم.” كاووس به سوی سودابه گام برداشـت و دسـت و روی او را بوييد. بويی خوش، مشامش را پركرد. سپس به سوی سـياوش رفـت و دست و رو و سرا پـای او را بوييـد، ولـی بـويی بـه مشـامش نرسـيد.
حقيقت بركاووس آشكار شد و دانسـت كـه سـياوش بـه سـودابه نظـر نداشته است. پس به سـودابه سـخن سـرد بسـيار گفـت و تصـميم بـه كشتنش گرفت، ولی ناگهان به ياد پادشاه هاماوران، پدر سودابه افتـاد و ترس در دلش افتاد. روزگاری را به ياد آورد كه زنـدانی شـاه هامـاوران بود و سودابه پنهان از چشم پدر، از او پرستاری مـيكـرد. سـپس، سـه
كودك خردسـال خـود را در نظـر آورد و سـخت آزرده دل شـد. پـس، ازكشتن سودابه چشم پوشيد.
كاووس با چشماني به خون نشسته و دلی پـرغم، بـه رخسـار پسـر ديده دوخت وگفت: “بيگناهی تو بر ما آشكار است. اكنون برو و اندوه ازدل به دركن و با كسی از اين داستان سخن مگو!”
سودابه چون در برابر كاووس خود را خوار و بی مقـدار ديـد، آتـش كينه سياوش در دلش بيش از پيش زبانه كشيد. پس، به نيرنـگ تـازه ای رو آورد تا بتواند آبروی ازدست رفته را باز يابد و سـياوش را نـزد پـدر خوار سازد. با اين انديشه، پنهانی با زنـی از آشـنايان خـود بـه گفتگـو نشست و او را با افسون و زر و گوهر بسيار فريفت تا دارويی بخورد و بچه ای را كه در شكم دارد، بيندازد و در اختيار او بگذارد. زن كـه بـرق زر و گوهر چشم عقلش را كور كرده بود، شـبانه دارويـی خـورد و دو كودك خود را انداخت و در اختيار سودابه گذاشت. سودابه از اين كـار زن خشنود شد و لبخندی موذيانه زد. سپس كودكان را در تشتی زريـن گذاشت و در كنار آنان، در ميان بستری خوابيد و شروع به فغان و نالـه كرد. با شنيدن صدای سودابه، پرستاران شبستان به سـوی او دويدنـد و برگردش حلقه زدند. سودابه با ديدن زنـان، سـخت بـه خـود پيچيـد و بسيار ناليد و زاری كرد. پرستاران چون چنين ديدند، انگشت حيرت به دندان گزيدند و بر او دل سوزاندند. پس از آن، نـزد كـاووس رفتنـد و حكايت به او باز گفتند. كاووس آشفته حال و پريشان به شبستان رفت. سودابه با ديدن كاووس در بستر نشست و چون ابر بهاری گريسـت. او پيوسته می ناليد و ميگفت: “ديدی از ستم سياوش بر من چه گذشـت؟
كودكان نازنينم از كف رفتند. تـو آن روز او را بـيگنـاه دانسـتی، ولـی اكنون در برابر ستمی كه سياوش بر من روا داشته اسـت، چـه پاسـخی داری؟”
كاووس با ديدن سودابه و كودكان مرده، سخت در شگفت شد:

دل شاه كاووس شـد بـدگمـان

برفت و در انديشه شد يك زمان

او پس از انديشه بسيار، ستاره شناسان را نزد خود خواست و داستان كودكان را برای آنان بازگفت و چاره خواست. سـتاره شناسـان هفتـه ای مهلت خواستند. روز هفتم كه به سر آمد، ستاره شناسان به كاخ رفتنـد و به آگاهی كاووس رساندند كـه آن دو كـودك از پـدر و مـادر ديگـری هستند و از شاه و سودابه نشانی ندارند.
كاووس از اين حكايت با زن خود هيچ نگفت تا در فرصت مناسب پاسخگوی كار او باشد. سودابه كه گمان مـی بـرد شـوهر از همـه چيـز بی خبر است، هرگاه كه كاووس را در كنار خود می ديد، زاری می كرد و از سياوش به بدی ياد ميكرد، حتی از شاه می خواست تا انتقام كودكان مرده اش را از او بگيرد. هنگاميكـه پافشـاری سـودابه از حـد گذشـت، كاووس فرصت را مناسب ديد و كسانی را روانه شهر كرد تـا مـادر دو كودك مرده را بيابند و نزد او بياورند. فرستادگان سرگرم جستجو شدند و پس از مدتی، زن بدسرشت را با خواری نزد كاووس آوردند. شـاه از زن درباره كودكانش پرسيد، ولی او سخني نگفت. شاه به تنبيه و تهديد توسل جست ولي باز هم زن لب نگشود و به گناه خود اعتـراف نكـرد.
كاووس چون در كار زن درمانده شد، بـاز سـتاره شناسـان را نـزد خـود خواســت و ايــنبــار در حضــور ســودابه دربــاره كودكــان از آنــان پرسوجوكرد. ستاره شناسان سخن خويش را تكرار كردند. كـاووس در خشم شد و به سودابه گفت: “اكنون چه سخنی داری، ای زن افسونگر! آيا سخن ستاره شناسان را دروغ ميپنداری؟” سـودابه چـون هميشـه در
نزد شاه زاری كرد و گفت: “بله! سخن ستاره شناسان را دروغ ميدانـم، زيرا آنان از بيم سياوش و رستم چنين سخنی به زبان رانده اند.”

سودابه اين را گفت و بسيار گريست، به گونه ای كه دل كـاووس بـه حال زار او سوخت و اشك از ديدگانش روان شد. پس، سـودابه را بـه شبستان فرستاد و كاخ را خلوت كرد. سپس، سرگرم انديشه شد. او كـه در كار زن و پسر سخت درمانده بود، از موبدان كمـك خواسـت.پـس، موبدان را نزد خود خواند و داستان سياوش و سودابه را با آنان در ميان
گذاشت. موبد موبدان با شنيدن سخن شاه گفت: “چاره كار آتش است.
بايد يكی از آنان از آتش بگذرد. اگر بی گناه باشد، آتـش بـه او گزنـدی نمی رساند.”
كاووس سخن موبد موبدان را پسـنديد. سـودابه و سـياوش را نـزد خود خواست و داستان آتش را با آنان در ميان گذاشت. سودابه پـس از شنيدن سخن شاه بی درنگ گفت: “من هيچ گنـاهی نـدارم. سـياوش دو كودك مرا كشته و گناهكار است، پس نخست او بايد از آتش بگذرد.”
كاووس رو به سياوش كرد و گفت: “چه ميگويی، فرزند؟ آيـا ايـن سخن را می پذيری”
سياوش با رخساری كه از اندوه به زردی گراييده بود، گفت: “بلـه، می پذيرم. من برای پاك كردن اين داغ ننـگ از پيشـانی ام، آمـاده ام تـا از كوهی از آتش بگذرم.”
گذشتن سياوش از آتش
به دستور كاووس، ساربانان صد بار شتر هيزم فراهم كردند:

نهادند بر دشـت هيـزم دو كوه

جهانی نظاره شـده هم گروه

سپس به فرمان شاه، دويست مرد آماده شدند و كوه هيـزم هـا را بـه آتش كشيدند. آتش چنان شـعله مـی كشـيد كـه گـويی در شـب تيـره، خورشيد دميده است. كاووس و درباريان و مردم بسياری پيرامون آتش ايستاده بودند كه سياوش از راه رسيد. او بر اسب سياهش نشسته بود و جامه ای سپيد برتن داشت. سياوش چون به نزديك كـاووس رسـيد، از
اسب پياده شد، دست بر سينه گذاشت و در برابر پدر سـر فـرود آورد. كردار نيكوی سياوش، عرق شرم بر رخسار كاووس نشاند. بر سر پسـر دست كشيد و با او به نرمی سخن گفـت تـا دل آزرده اش را بـه دسـت آورد. صدايش بوی اندوه و گريه داشت. سياوش به پدر نگريست و بـه آرامی گفت: “شهريارا! اندوهگين مباش كه مرا از اين كوه آتـش بـاكی
نيست، زيرا بی گناهم و يزدان پاك، خود مرا از آتش رهـايی مـی دهـد.”
سپس، پدر را بدرود گفت و بر اسب نشست و خندان بـه سـوی آتـش روانه شد:

سياوش چو آمد به آتش فـراز

همــی گفت با داور بی نياز:

“مـرا ده از اين كوه آتش گـذر

رهــا كن تنم را ز شرم پدر”

سياوش پس از راز و نياز با آفريدگار يگانه، اسب سياه را بـه سـوی آتش جهاند. مردم هراسان شدند و ناله و فريادشان دل آسمان را لرزاند.
غريو فريادهـا از دشـت گذشـت و بـه كـاخ كـاووس رسـيد. سـودابه بی درنگ خود را به بالای بام رساند. او به كوه آتـش چشـم دوخـت و آرزو كرد كه سياوش در ميان شعله های آن بسوزد و خاكستر شـود، امـا چنـدی نگذشـت كـه جوانـه آرزو در دل سـودابه خشـكيد و سـياوش تندرست و شادمان و با لبی خندان از آتش بيرون جهيد. آتش هـيچ بـر او كارگر نيفتاده بود. پيراهنش چنان سپيد مانده بود كه گويی بـه جـای آتش، از ميان باغی پرگل گذشته است.
مردمان با ديدن سياوش، شادمانی بسيار كردند و سـواران لشـكر در پايش زر افشاندند. همه شاد بودند جـز سـودابه. او بـا ديـدن سـياوش هراسان شد و بر سر و روی خود كوبيد. موهايش را كنـد و رخسـارش را به ناخن خراشيد و چون ابر بهار گريان شد. سياوش به نزديـك پـدر كه رسيد، از اسب به زير آمد و زمـين ادب بوسـيد. كـاووس بـه پسـر، مهربانی بسيار كرد و گفت: “درود بر تـو جـوان دلاور، پـاك و روشـن روان! به راستی كه از چنان مادر پارسا، بايد چنين پسر شايسته ای به بـار آيد.” پس از اين گفتار:

سياوش را تنـگ در بـرگـرفت

ز كردار بد پوزش اندر گرفت

كاووس، پسر را به كاخ خود برد و از شادمانی، سه روز و سه شـب را به جشن و سرور گذراند. روز چهارم بر تخت نشست، گرز گاوسـر را در دست گرفت و سودابه را نزد خود خواست. با خشـم بـه او نگـاه كرد و گفت: “تو زن بی شرمی هستی و به من بسيار بد كرده ای. دلـم را آزردی و قصد جان فرزندم را داشـتی. پـس، بـودن چـون تـويی روی
زمين، سزاوار نيست.” سپس رو به اطرافيـان خـود كـرد و گفـت: “آيـا مكافات اين زن، جز مرگ است؟” و چون بزرگان كشور مهر تأييـد بـر سخن وی زدند، بی درنگ دستور داد كه نگهبان، سودابه را ببرد و بـردار كند. سودابه با چشمان گريان دمی به كاووس نگريست و از كاخ بيرون رفت. با رفتن زن، دل كاووس پردرد شد. اوكه پای اراده اش چـون بيـد لــرزان بــود، بــه دنبــال بهانــه ای مــی گشــت تــا ســودابه را از مــرگ برهاند.سياوش كه چنين ديد، پيش رفت و در برابر تخت او زانـو زد و گفت: “ای پدر! از شما می خواهم كـه سـودابه را بـه مـن ببخشـيد و از گناهش چشم بپوشيد. باشد كه از اين كار پند گيرد و به خود آيـد و از
اين پس درستكرداری پيشه كند.”
كاووس كه در انتظـار اين سخن بود، گره از ابرو بازكرد و بی لحظه ای درنگ گفت: “سخنت را می پذيرم و او را به تو مـی بخشـم.”
سياوش از پدر سپاسگزاری كـرد، دسـت او را بوسـيد و ازكـاخ بيـرون رفت. به فرمان كـاووس، سـودابه را بـه شبسـتان بـاز آوردنـد. پـس از گذشت مدتی، كاووس گناهان زن را از ياد برد و با او همدل و همزبان  شد. سودابه چون شاه را با خود مهربان ديد، بار ديگر نيرنگ آغاز كـرد تا شايد اين بار كاووس را به پسر بدگمان سازد.

Tagged with: Literary Literature Poem Poet Poetry ادبی ادبیات حکیم ابوالقاسم فردوسی داستان سیاوش داستان های شاهنامه داستان های شاهنامه فردوسی به نثر شاعر شاهنامه فردوسی فردوسی طوسی

3 days ago

15 days ago

June 30, 2019

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Comment

داستان سیاوش در شاهنامه به نثر روان

Name *

Email *

Website

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

Newsletter Subscription

کتاب سبز بزرگترین مرجع رایگان دانلود کتاب الکترونیکی با بیش از ۱۰،۰۰۰ کتاب، کتاب صوتی و رمان است. با کتاب سبز در تمامی موضوعات مانند داستان و رمان، مجله، موفقیت و روانشناسی، تاریخی، کامپیوتر، علمی، دانشگاهی، کتاب صوتی و…کتاب برای دانلود قرار داده شده است. دانلود کتاب‌ها با فرمت PDF یا MP3 است. تمامی کتاب‌های موجود با در نظر گرفتن حقوق مولفان برای دانلود رایگان انتشار یافته‌اند. تمامی مولفان می‌توانند کتاب‌ها و مقالات با ارزش خود را برای انتشار رایگان به کتاب سبز ارسال کنند.

سیاوش از ازدواج زنی از سلاله گرسیوز با کیکاووس زاده شد. کیکاووس، سیاوش را به رستم سپرد؛ رستم، در زابلستان، سیاوش را آیین سپاه راندن و کشورداری آموخت. چون سیاوش از زابلستان به کاخ پدر بازآمد، کاووس وی را نواخت و به شادی آمدن فرزند جشنی برپا کرد. سودابه دختر شاه هاماوران شیفته سیاوش شد چنان که در نهان، پیکی به سوی سیاوش فرستاد و او را به شبستان شاهی فراخواند؛ سیاوش نپذیرفت. روز دیگر، سودابه نزد شهریار رفت و از وی دستوری خواست که سیاوش را به شبستان بفرستند تا وی از میان دختران همسری برای خود برگزیند. سیاوش، به ناچار به شبستان رفت. در بار سوم، سودابه، سیاوش را به نزد خویش فراخواند اما سیاوش برآشفت و به تلخی از آنجا برخاست. سودابه، کاووس را باخبر کرد و سیاوش را متهم ساخت. کاووس، در این اندیشه بود که سیاوش را به کیفر گناه بکشد اما در آزمایش، شاه نخست جامه و دست سودابه را بویید و در آن بوی شراب یافت و در دست و بر سیاوش، بوی گلاب به مشامش رسید؛ و دانست که سودابه به ناراستی سخن گفته است و پسرش بى‏گناه است. خواست که سودابه را بکشد، از شاه هاماوران اندیشه کرد که به کین‏خواهى برخیزد؛ پس به سخن موبدان، آتشی برپا کرد که گناهکار را از بى‏گناه جدا سازد؛ سیاوش در این آتش رفت. سیاوش، این آزمایش را پذیرفت؛ و روز دیگر در آتشی که کاووس آماده کرده بود، با اسب شبرنگ خویش وارد شد و تندرست از آن بیرون آمد. چون شاه خواست سودابه را بکشد، سیاوش وساطت کرد و او را از این کار مانع شد.افراسیاب کشور پهناوری را تا چین به سیاوش سپرد. سیاوش شاد گشت و با فرنگیس و پیران روان شدند تا به مکانی رسید که از سویی به دریا و از سوی دیگر به کوه راه داشت. آنجا را برای بنای عظیمی سزاوار دانست و فرمود تا کاخ و ایوان با شکوهی بنا کنند. پس از رنج بسیار گنگ دژ ساخته شد. بنایی بوجود آمد که در شکوه و عظمت و خرمی و صفا بینظیر بود.سیاوش روزی با پیران به کاخ رفت و آن را از هر جهت آراسته دید. چون برگشت, ستاره شناسان را خواست, از ایشان پرسید که آیا از این بنای با شکوه بختش به سامان می‌ رسد یا دل از کرده پشیمان می شود. اختر شناسان آن را فرخنده ندانستند. سیاوش دل غمگین داشت و از آیندﮤ بد, تیره و دژم گشت. این راز را با پیران درمیان گذاشت که این کاخ و سرزمین آباد به دیگر کسان می رسدو خود از آن بی بهره خواهد ماند. پیران آرامش کرد و چون به شهر خود بازگشت مدتها از آن کاخ و دستگاه با افراسیاب سخن گفت. افراسیاب که از این خبر شاد گشت هر چه از پیران شنیده بود با گرسیوز در میان نهاد و او را به رفتن نزد سیاوش و دیدن آن دستگاه وا داشت.برو تا ببینی سر و تاج او همان تخت فیروزه و عاج او به جایی که بودی همه بوم و خار بسازید شهری چو خرم بهار به او سپرد که با نظر بزرگی و احترام بدو بنگرد.به پیش بزرگان گرامیش دارستایش کن و نیز نامیش دارگرسیوز با هدیه و پیغام افراسیاب براه افتاد. سیاوش چون شنید پیشباز آمد و یکدیگر را در برگرفتند و به ایوان رفتند و به شادی نشستند. آنگاه گرسیوز به کاخ فرنگیس رفت. او را بر تخت عاج با فر و شکوه فراوان دید. بظاهر شادیها کرد, اما در دل از حسد خونش بجوش آمد.به دل گفت سالی برین بگذردسیاوش کسی را به کس نشمردهمش پادشاهست هم تخت و گاه همش گنج و هم بوم و بر هم سپاه از حسد برخود پیچید و رخسارش زرد گشت. آن روز به شادی نشستند و روز دیگر سیاوش آهنگ میدان و گوی کرد. گرسیوز با او همراه گشت و به بازی پرداختند. هر بار که گرسیوز گوی می ‌انداخت, سیاوش بچالاکی آن را می‌ ربود. سواران ترک و ایران نیز بهم آمیختند و از هر سوی اسب می تاختند. اما پیوسته دلاوران ایرانی از ترکان گوی می‌ ربودند. سیاوش که از ایرانیان شاد گشته بود فرمود تا تخت زرین نهادند و با گرسیوز به تماشا نشستند. گرسیوز سیاوش را به زور آزمایی خواند و گفت: بیا تا من و تو به آوردگاه بتازیم هر دو به پیش سپاه بگیریم هر دو دوال کمربکردار جنگی دو پرخاشگر گرایدون که بردارمت من ز زینترا ناگهان بر زنم بر زمین چنان دان که از تو دلاور ترم بمردی و نیرو ز تو برترم وگر تو مرا بر نهی بر زمین نگردم بجایی که جویند کین سیاوش از بزرگواری دعوتش را نپذیرفت. بظاهر خود را کوچک شمرد و سزاوار زور آزمایی با او ندید, اما در واقع نخواست با گرسیوز که برادر شاه و مهمان او بود بجنگد. از او خواست که پهلوان دیگری را به نبرد با او بفرستد. گرسیوز دو پهلوان یل را بنام گروی زره و دمور که در جنگ بیهمتا بودند برگزید و به میدان فرستاد.سیاوش هماندم دوال کمر گروی را گرفت و بی ‌آنکه به گرز و کمند نیازی یابد او را به میدان افکند. پس به سوی دمور رفت‌, گردنش را گرفت و از پشت زین برداشت و مانند آنکه مرغی به دست دارد پیش گرسیوز بر زمین نهادش و خود از اسب به زیر آمد و دوستانه دستش را فشرد و با خنده و شادی به کاخ بازگشتند.گرسیوز پس از هفته ‌ای درنگ, آهنگ بازگشت کرد. در راه از سیاوش هنر نماییهایش سخن گفت, اما از ننگ شکست شرمگین بود و کینـﮥ سیاوش را به دل گرفت و چون بدرگاه افراسیاب رسید, در گاه را از بیگانه پرداخت و سخن سیاوش را به میان کشید و بد گفتن آغاز کرد که گاه گاه از کاوس شاه فرستاده ای نزدش می ‌آید و از چین و روم پیامها برایش می فرستند‌,به یاد کاوس جام به دست می‌ گیرد و از شاه توران یادی نمی‌ کند. دل افراسیاب از این سخنان دردمند شد و گفت: «در این باره سه روز می‌ اندیشم.» اما روز چهارم نتوانست از مهر خود چشم بپوشد و به آسانی از سیاوش دل برگیرد. پس به گرسیوز گفت:چو او تخت پرمایه بدرود کرد خرد تار و مهر مرا پود کردز فرمان من یکزمان سر نیافتز من او بجز نیکویی بر نیافتزبان برگشایند بر من نهاندرفشی شوم در میان مهانبهتر است او را بخوانم و نزد پدرش بفرستم. گرسیوز رأی او را برگرداند و گفت: اگر به ایران برود چون از راز ما آگاهست جز رنج و درد نصیب ما نخواهد کرد .ندانی که پروردگار پلنگنبیند ز پرورده جز درد جنگآنقدر گرسیوز از سیاوش و فرنگیس و نخوت و غرور و بیوفایی و ناسپاسیشان سخن گفت تا دل افراسیاب پر درد و کین شد و سرانجام گرسیوز را به آوردن سیاوش و فرنگیس برگماشت. گرسیوز با دلی پر کینه نزد سیاوش شتافت و پیام افراسیاب را برد که چون ما را به دیدار تو نیاز است با فرنگیس برخیز و نزد من آی و چندی با ما شاد باش و همین جا به نخجیر پرداز.چون به درگاه سیاوش رسید و پیغام را رساندـ سیاوش شاد گشت و دعوت را پذیرفت. اما گرسیوز اندیشید که اگر سیاوش با این شادی و خرد پیش افراسیاب برود, دل شاه بر او روشن می شود و دروغ وی آشکار می ‌گردد. پس چاره ای کرد و از چشم اشک فرو ریخت. سیاوش از غم و دردش پرسید گفت: افراسیاب اگرچه بظاهر مهربانست, اما باید پیوسته از خوی بدش برکنار بود. برادرش را بیگناه کشت و چه بسیار نامور به دستش تباه شدند. اکنون اهریمن دلش را از تو پر درد و کین کرده است من دوستانه ترا می ‌آگاهانم تا چارﮤ کار خود کنی. و چون سیاوش او را آسوده خاطر ساخت که دل پر مهر را بر رویش می‌ گشاید و جان تیره‌ اش را روشن می‌ کند, گرسیوز پاسخ داد: این کار مکن و روزگار گذشتـﮥ او و رفتار ناپسندیده اش را با خویشان و پهلوانان در نظر بیارر و فریبش را نخور. صلاح در آن است که به جای رفتن نامه ای نویسی و خوب و زشت را پدیدار کنی. اگر دیدم که سرش از کینه تهی گشت سواری نزدت می‌ فرستم و جان تاریکت را روشن می‌ کنم و اگر سرش را پر پیچ و تاب ببینم باز ترا می‌ آگاهانم تا چارﮤ کار بکنی.سیاوش فریب گفتار او را خورد و نامه ای به افراسیاب نوشت که از دعوتت دلشادم, اما چون فرنگیس رنجور است به بالینش هستم تا بهبود یابد. همینکه رنجش سبکتر شد به درگاهت می ‌شتابم.گرسیوز نامه را گرفت و شتابان شب و روز می‌ رفت تا راه دراز را در سه روز پیمود. چون به درگاه رسید افراسیاب از شتابش در شگفت ماند. گرسیوز زبان به دروغ برگشاد و گفت: سیاوش به پیشباز من نیامد و به من نگاهی نینداخت و پای تخت به زانو نشاندم. سخنم را نشنید و نامه ام را نخواند. از ایران نامه ‌های فراوان بر او فرستاده می‌ شود و شهرش بروی ما بسته می‌ گردد.تو بر کار او گر درنگ آوری مگر باد از آن پس به چنگ آوریاگر دیر سازی تو جنگ آورددو کشور بمردی به چنگ آورداز سوی دیگر سیاوش با دل خسته نزد فرنگیس رفت و آنچه شنیده بود باز گفت: فرنگیس روی خراشید و موی کند و گفت: چه می ‌کنی که پدرم از تو دل پر درد دارد و از ایران هم سخنی نمی توانی گفت, سوی چین نمی ‌روی که از این کار ننگست. پسزگیتی که را گیری اکنون پناهپناهت خداوند و خورشید و ماه سیاوش او را تسلی داد و گفت:به دادار کن پشت و انده مدارگذر نیست از حکم پروردگار سه روز از این واقعه گذشت. نیمه شب چهارم سیاوش ناگهان از خواب پرید و لرزان خروش برآورد. فرنگیس شمعی افروخت و سبب پرسید. گفت: در خواب دیدم که رود بیکرانی می ‌گذرد که در سوی دیگرش کوهی از آتش برپاست. جوشنوران بر لب آب جا گرفته اند و به پیش همه افراسیاب بر پیل نشسته است. چون مرا دید روی دژم کرد و آتش بردمید. گرسیوز آتش افروخت و مرا سوخت. فرنگیس او را دلداری داد. اما چون دو بهره از شب گذشت خبر رسید که افراسیاب با سپاه فراوان از دور تازان می ‌آید و سواری از طرف گرسیوز رسید و پیام آورد که نتوانستم دل افراسیاب را روشن کنم, گفتارم سودی نبخشید و از آتش جز دود تیره ‌ای ندیدم. اکنون ببین چه باید کرد. فرنگیس سیاوش را پند داد که بر اسبی نشیند و سرخویش گیرد و آنی درنگ نکند. اما سیاوش دانست که خوابش راست گشته و زندگیش سر آمده است. خود را برای جنگ آماده کرد. با فرنگیس وداع کرد و گفت: تو پنج ماه آبستنی. فرزندی بدنیا می آوری که شهریار ناموری خواهد شد. او را کیخسرو نام کن و چون بخت من به فرمان افراسیاب بخواب رودببرند بر بیگنه این سرم به خون جگر برنهند افسرم نه تابوت یابم نه گور و کفن نه بر من بگرید کسی ز انجمن بمانم بسان غریبان به خاک سرم گشته از تن به شمشیر چاک پس افزود : به خواری ترا روزبانان شاه سر و تن برهنه برندت به راه پس از آن پیران ترا از پدرت می‌ خواهد و به ایوان خویش می‌ برد و همانجا بارت را بر زمین می‌ نهی و چون روزگاری سر آمد و خسرو بزرگ شد پهلوانی از ایران می ‌رسد بنام گیو که پنهانی ترا با پسر به ایران زمین می ‌برد و او را بر تخت شاهی می‌ نشاند. از مرغ و ماهی به فرمانش در می‌آید و پس از آن لشکری گران به کین خواهی من برمی‌ خیزد و سراسر زمین را پر آشوب می‌ کند.سیاوش با فرنگیس بدرود کردو او را با دل پردرد و رخساری زرد بر جای گذاشت.فرنگیس رخ خسته و کنده موی روان کرده بر رخ ز دو دیده جویسیاوش بر شبرنگ بهزاد سوار گشت و به گوش او رازی گفت و به میدان جنگ روی نهاد. چون با ایرانیان نیمه فرسنگی راه رفتند به سپاه توران برخوردند. ایرانیان آمادﮤ خون ریختن شدند, اما سیاوش به افراسیاب گفت: چه شده است که عزم جنگ کردی و بیگناه کمر بر کشتنم بستی ؟گرسیوز ناگهان فریاد زد: اگر بیگناهی پس چرا با زره و کمان نزد شاه آمدی؟سیاوش دانست که کار کار اوست. جواب داد:به گفتار تو خیره گشتم ز راه تو گفتی که آزرده گشتست شاه پس از آن رو به افراسیاب کرد و گفت :نه بازیست این خون من ریختن ابا بی گناهان در آویختن به گفتار گرسیوز بدنژاد مده شهر توران و خود را به باد گرسیوز نگذاشت که افراسیاب با سیاوش به گفت و شنود بپردازد, بلکه وادارش کرد تا جنگ را شروع کند و سیاوش را دستگیر نماید. سیاوش که با افراسیاب پیمان آشتی بسته بود دست به تیغ و نیزه نزد و کس را اجازﮤ پای پیش گذاشتن نداد. اما افراسیاب دستور داد تا همگی کشتی بر خون نهند. سپاهیان ایران همه کشته شدند و دشت از خونشان لاله گون گشت. سرانجام سیاوش به زیر باران تیر دشمنان خسته شد و از پای در آمد و بر خاک در افتاد. گروی زره دستش را از پشت بست و برگردنش پالهنگ نهاد و پیاده به زاری زار تا پیش افراسیاب کشاندندش. شاه توران فرمود: کنیدش به خنجر سر از تن جدابه شخی که هرگز نروید گیابریزید خونش بر آن گرم خاک ممانید دیر و مدارید باک سپاهیان زبان به اعتراض گشادند : چه کردست با تو نگویی همیکه بر خون او دست شویی همیچرا کشت خواهی کسی را که تاج بگرید برو زار هم تخت عاجپیلسم برادر پیران نیز او را پند داد و از ین کار زشت بازداشت و شتابزدگی را کار اهرمن دانست. کین خواهی کاوس و رستم و پهلوانان ایران را گوشزد کرد و صواب آن دانست که حالی به بندش دارند تا روزی که فرمان کشتنش را بدهد. همینکه شاه نرم گشت, گرسیوز بیشرمانه کینش را برنگیخت و سیاوش را چون ماری زخمی دانست که ماندنش صدبار خطرناکتر خواهد شد.گر ایدو نکه او را به جان زینهاردهی من نباشم بر شهریارروم گوشه ای گیرم اندر جهانمگر خود بزودی سر آید زمان گروی و دمور هم به این ترتیب سخنانی گفتند و به خون ریختن سیاوش واداشتندش.افراسیاب در اندیشه فرو ماند. چون هم خون ریختن و هم زنده گذاردنش را نا صواب دانست.رها کردنش بدتر از کشتن است همان کشتنش رنج و درد منست فرنگیس که این خبر را شنید بیمناک و خروشان نزد پدر رفت و خاک بر سر ریخت و از پدر آزادی سیاوش را درخواست کرد و او را از کین پهلوانان ایرانی برحذر داشت و به نفرین خلق گرفتارش دانست.که تا زنده‌ ای بر تو نفرین بود پس از مردنت دوزخ آیین بودبه سوک سیاوش همی جوشد آب کند چرخ نفرین بر افراسیاب پس از آن به سیاوش رو کرد و اشک از دیده روان ساخت.هر آنکس که یازد به بد بر تو دست بریده سرش باد و افکنده پست مرا کاشکی دیده گشتی تباه ندیدی بدین سان کشانت به راه مرا از پدر این کجا بد امید که پر دخته ماند کنارم ز شیدافراسیاب که از گفتار فرزند, جهان پیش چشمیش سیاه گشت چشم دختر خود را کور کرد و به روزبانان فرمود تاک کشان کشانش به خانه‌ ای دور ببرند و در سیاهیش اندازند و در به رویش ببندند. آنگاه دستور داد تا سیاوش را هم به جایی ببرند که فریادش به کسی نرسد. گروی به اشارﮤ گرسیوز پیش آمد و ریش سیاوش را گرفت و بخواری به خاکش کشاند. سیاوش نالید و از خدا خواست تا از نژادش کسی پدید آید که کین از دشمنانش بخواهد. پس روی به پیلسم کرد و پیامی به پیران فرستاد:درودی ز من سوی پیران رسان بگویش که گیتی دگر شد بسان مرا گفته بود او با صد هزارزره ‌دار و برگستوان و سوارچو بر گرددت روز یار توام به گاه چرا مرغزار توام کنون پیش گرسیوز ایدر دمان پیاده چنین خوار و تیره روان نبینم همی یار با من کسیکه بخروشدی زار بر من بسی همچنان پیاده مویش را کشاندند تا به جایگاهی رسیدند که روزی سیاوش و گرسیوز تیر اندازی کرده بودند. آنگاه گروی در همانجا طشت زرین نهاد و سر سیاوش را چون گوسفندان از تن جدا کرد.جدا کرد از سرو سیمین سرش همی‌رفت در طشت خون از برش پس طشت خون را سرنگون کرد و پس از ساعتی از همانجا گیاهی رست که بعدها خون سیاوشانش نامیدند.چو از سرو بن دور گشت آفتاب سر شهریار اندر آمد به خواب چه خوابی که چندین زمان برگذشت نجنبید هرگز نه بیدار گشت از مرگ سیاوش خروش از مرد و زن برخاست. فرنگیس کمند مشکین کند و بر کمر بست و رخ چون گلش را به ناخن خراشید. چون نالـﮥ زار و نفرینش به گوش افراسیاب رسید به گرسیوز فرمود تا از پرده بیرونش کشند و مویش را ببرند و چادرش بدرند و آنقدر با چوب بزنند تا کودکش تباه گردد.نخواهم زبیخ سیاوش درخت نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت ازسوی دیگر چون خبر به پیران رسید از تخت افتاد و بیهوش گشت.همه جامه ‌ها بر برش کرد چاک همی کند موی و همی ریخت خاک همی ریخت از دیده ‌ش آب زردبه سوک سیاوش بسی ناله کرداما به او گفتند که اگر دیر بجنبد دردی بر این درد افزون گردد, چون افراسیاب بی مغز رأی تباه کردن فرنگیس را دارد. پیران تازان به درگاه رسید و زبان به سرزنش برگشود و از فرجام کار بیمناکش ساخت.بکشتی سیاووش را بی ‌گناه بخاک اندر انداختی نام و جاه بران اهرمن نیز نفرین سزدکه پیچیده رایت سوی راه بدپشیمان شوی زین به روز درازبپیچی همانا به گرم و گداز کنون زو گذشتی به فرزند خویش رسیدی به آزار پیوند خویش چو دیوانه از جای برخاستی چنین روز بد را بیاراستی پس او را از آزار فرنگیس باز داشت و خواست تا دختر را به او بدهد و همینکه کودک به دنیا آمد به درگاه ببرد تا شاه هرچه خواهد با او بکند. افراسیاب تن در داد و فرنگیس را به پیران سپرد. پیران هم: بی آزار بردش به شهر ختن خروشان همه درگه و انجمن

جالب بود ولی آخرش چه شد[متفکر]

[نگران][راک][زودباش][من نبودم][عصبانی]کجاش خلاصه بود به ما سری بزن

جالب بود اما میشد خ خلاصه تر شه و آخرش معلوم شه!!!!!!!!

این مثلا خلاصس؟ولی نخونده لایکش میکنم[چشمک]

داستان سیاوش در شاهنامه به نثر روان

pas baghiyash ko

جالب بوددست مریزاد

سلام
یک سوال ازتون داشتم تو رو خدا جواب بدید ، این داستان با زندگی 5 پیامبر دیگر شباهت دارد ؟
خواهش میکنم جواب بدید.

بسیارزیبا و درام
ممنون

با سلام
موفّق باشید.

فکر میکنم آخر داستان طبق برنامه ریزیه سیاوش پیش میره
ولی ایکاش کلام رو به پایان میرسوندین..
بازهم بدای زنده نگه داشتن فرهنگمون سپاسگذارم

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження…

داستان سیاوش در شاهنامه به نثر روان

Виконується…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження…

Завантаження…

این داستان، حکایت پاکدامنی سیاوش و عشق اهریمنی سودابه است. نقطه عطف این حکایت عبور سیاوش از آتش است برای اثبات بی گناهی. این داستان به صورت شعر در شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی آمده و توسط شادروان دکتر زهرا خانلری به نثر بازنویسی شده است.با صدای: مائدهضبط و ویرایش صوتی: مسلمانتخاب آهنگ و میکس: نفیسهبا تشکر از: حمیدآهنگ:(Persian Trilogy: The blood of Seyavash by Behzad Ranjbaran (93-94I. The Young Prince and HeirII. Seduction by BetrayalIII. Trial by Fireاین اثر که با الهام از داستان سیاوش و توسط ارکستر سمفونیک لندن برای باله اجرا شده است، حاوی سه تم اصلی می باشد:Destiny, Humanity, Conspiracyبهزاد رنجبران آهنگساز برجسته ایرانی، هم اکنون عضو هیأت علمی مدرسه موسیقی جولیارد نیویورک است.http://www.gahshenood.com/?p=998

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження списків відтворення…

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження…

داستان سیاوش در شاهنامه به نثر روان

Виконується…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження…

Завантаження…

این داستان، حکایت پاکدامنی سیاوش و عشق اهریمنی سودابه است. نقطه عطف این حکایت عبور سیاوش از آتش است برای اثبات بی گناهی. این داستان به صورت شعر در شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی آمده و توسط شادروان دکتر زهرا خانلری به نثر بازنویسی شده است.با صدای: مائدهضبط و ویرایش صوتی: مسلمانتخاب آهنگ و میکس: نفیسهبا تشکر از: حمیدآهنگ:(Persian Trilogy: The blood of Seyavash by Behzad Ranjbaran (93-94I. The Young Prince and HeirII. Seduction by BetrayalIII. Trial by Fireاین اثر که با الهام از داستان سیاوش و توسط ارکستر سمفونیک لندن برای باله اجرا شده است، حاوی سه تم اصلی می باشد:Destiny, Humanity, Conspiracyبهزاد رنجبران آهنگساز برجسته ایرانی، هم اکنون عضو هیأت علمی مدرسه موسیقی جولیارد نیویورک است.http://www.gahshenood.com/?p=998

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження списків відтворення…

سیاوش از مادری کنیز متولد میشود. وقتی که بدنیا می آید تمام ستاره شمرها و ستاره شناسان با رصد کردن ستارگان و انداختن اسطرلاب متوجه میشوند که این بچه بخت خوبی ندارد و بدبخت است.سیاوش پسر کنیری بود که کاوس این کنیز را از دست تورانی ها تصاحب میکند وقتی سیاوش بدنیا می آید رستم او را با خود به سیستان می برد و بزرگش میکند و آداب شاهی و پهلوانی را به او می آموزد و در دوران نوجوانی به نزد کاووس باز میگردد که بسیار زیبا رو بوده است.سودابه وقتی او را می بیند عاشق او میشود و به هر بهانه ای که شده میخواهد او را به شبستان بکشاند و به او پیغام میدهد که من دختر های زیبا رویی دارم بیا و اینها را ببین و یکی را به همسری برگزین.سیاوش به او پیغام میدهد که من مرد جنگم و پهلوانم مرا با شبستان کاری نیست.سودابه به کیکاووس پیشنهاد میدهد که به سیاوش بگو که ما, در شبستان دختران زیبارو زیاد داریم بیاید و آنها را ببیند و یکی را  انتخاب کند و ازدواج کند و وقتی کیکاووس ماجرا را به سیاوش میگوید ,قبول نمیکند و سودابه هم که نمیتوانسته از سوی او به کام برسد به او تهمت میزند و کاووس چون ماجرا را میفهمد در صدد آن برمی آید که گناهکار رو بیگناه را از هم جدا کند و آتشی را برپا میکند و سیاوش از آن تندرست خارج میشود و کیکاووس خواست که سودابه را بکشد اما سیاوش اجاره نمیدهد و مانع کار میشود.افراسیاب هم کشور پهناوری تا چین را به سیاوش می دهد و با فرنگیس و پیران ویسه به سوی آن سرزمین میرود و گنگ دژ را بنا میکند.

ماجرای دلدادگی سودابه به سیاوش و حیله و مکر آن به سیاوش و نابودی خودش و سیاوش بی شباهت به دلداگی فدر همسر تزه دهمین پادشاه آتن که پهلوانی بزرگ استبه ناپسریش هیپولیت نیست.که این داستان یکی از غم انگیزترین داستان های یونان قدیم است و هر دو قصه سرگذشت عشقی ناامیدانه و گناه آلود و نافرجامند.

داستان سیاوش در شاهنامه به نثر روان

داستان سیاوش در شاهنامه به نثر روان

0

پیشنهاد شده برای شما :
0 کاظمی مدل آوریل 7, 2019
برچسب ها :

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *