داستان رستم و سهراب شاهنامه به نثر

داستان رستم و سهراب شاهنامه به نثر

پیشنهاد شما مخصوص شما :

خواص دارویی و گیاهی

داستان رستم و سهراب شاهنامه به نثر

داستان رستم و سهراب شاهنامه به نثر

Posted by: Mohammad Daeizadeh
in Literature, فردوسی
April 29, 2014
2 Comments
36,815 Views

داستان رستم و سهراب :

کنون رزم سھراب و رستم شنو

دگرھا شنیدی این ھم شنو

داستان رستم و سهراب شاهنامه به نثر

یکی داستان است پر آب چشم

دل نازک از رستم آید به خشم

اگر مرگ داد است بیداد چیست

زداد این ھمه بانک و فریاد چیست

از این راز جان تو آگاه نیست

بد ین پرده اندر تو را راه نیست

کنون رزم سھراب رانم نخست

از آن کین که با او پدر چون بجست

روزی رستم ھوای شکار به سرش زد و با ترکشی پر از تیر بر رخش نشست و برای شکار سوی مرز توران روانه شد.دشتی دید پر از شکار. تعدای شکار گرفت.چون گرسنه شد گوری بریان کرد و بخورد و در گوشه ای بخفت و رخش را آزاد کرد که بچرد.گروھی از سربازان توران به دنبال رد پای رخش رفته و بعد از آنکه رخش سه نفر از آنان را کشت بالاخره او را با کمند گرفته در گله مادیان ھا رھا کرده تا از رخش کره ای بیاورند.رستم وقتی بیدار شد به دنبال رخش پیاده به شھر سمنگان در آن نزدیکی، با زین و گرزش بر دوش، روانه شد.

چنین است رسم سرای درشت

گھی پشت به زین و گھی زین به پشت

شاه سمنگان که از آمدن رستم خبر دار شد به استقبال او رفت و به رستم گفت که ای پھلوان مھمان من باش ، رخش رستم ھرگز پنھان نمی ماند، اورا می جوئیم و نزد تو خواھیم آورد.شب که رستم خوایبده بود دختر زیبای شاه سمنگان، تھمینه به دیدن رستم میرود و رستم تھمینه را از شاه سمنگان به ھمسری می خواھد.شاه سمنگان از پیوند رستم دلش شاد شد و آن دو با آئین و کیش خودشان پیمان ھمسری بستند.رستم مھره ای بر بازوی خود داشت که مشھور بود.آنرا باز کرد و به تھمینه داد و گفت اگر فرزندشان دختر بود مھره را بر کیسوی او بیاویز و اگر پسر بود به نشان پدر مھره را بر بازویش ببند.بعد از پیدا شدن رخش، رستم با تھمینه بدرود کرد و از آنجا بسوی زابلستان رفت و از آن داستان با کسی سخن نگفت.

چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه

یکی کودک آمد چو تابنده ماه

چند روزی گذشت تھمینه کودک را سھراب نام نھاد.سھراب وقتی ده ساله شد کسی یارای نبرد او را نداشت.روزی تھمینه به سھراب گفت پدرش رستم است و اگر رستم این را بداند اورا نزد خود خواھد برد و دل من طاقت دوری فرزند را ندارد.افراسیاب ھم نباید این را بداند، زیرا دشمن رستم است و ترا تباه خواھد کرد.سپس مھره ھای رستم را به او داد. سھراب به مادرش گفت: اکنون که دانستم پدرم کیست سپاھی فراھم خواھم کرد و پھلوانان ایران را یک به یک برکنار می کنم، کاوس را از تخت بر میدارم و رستم را بر جای کاوس می نشانم، آنگاه از ایران به توران می تازم.تخت افراسیاب را می گیرم و تو را بانوی ایران شھر میکنم.

چو رستم پدر باشد و من پسر

بگیتی نماند یکی تاجور

اینک باید اسبی شایسته پیدا کنم.چوپانان از نژاد رخش کره ای برای سھراب یافتند. پادشاه سمنگان ھرگونه ابزار جنگ برایش فراھم کرد.افراسیاب چون از داستان سھراب آگاه شد، ھومان و بارمان را با دوازده ھزار مرد شمشیر زن ھمراه ھدیه ھای زیاد و نامه روانه سمنگان کرد .به سپھدار لشکر گفت:کوشش کن تا آن پسر ھرگز پدر خود را نشناسد. سھراب بر اسب نشست و بسوی ایران رفت.در راه ھر آبادی که بود سوزانیده و خراب کرد تا به دژ سپید رسید.نگھبان دژ، ھجیر دلاور در نبرد تن به تن اسیر سھراب شد .چون خبر به دختر کژدھم، گردآفرید رسید موی خود را زیر خوُد پنھان کرد و به مبارزه سھراب رفت.در
نبرد تن به تن، سھراب دست برد و خوُد از سر گردآفرید برداشت واورا با کمند گرفت و فھمید که مرد میدان او دختری است.گردآفرید به سھراب گفت دژ و لشکر را بفرمان تو می دھم. سھراب چون آن سخنان و صورت زیبا را دید، زدیدار او مبتلا شد دلش.گرد آفرید سر اسب را بسوی دژ برگرداند و ھمراه سھراب بسوی دژ رفت.کژدھم بدرگاه دژ آمد و در را گشود و گردآفرید به درون رفت و بر باروی دژ سھراب را دید که ھمانجا ایستاده.به او گفت:ترکان ز ایران نیابند جفت.میدانم که تو از ترکان نیستی زیرا فرّ بزرگی بر تو پیداست و پھلوانی
بزرگ ھستی

 

اما چون شھنشاه و رستم بجنبد زجای

شما با تھمتن ندارید پای
آنشب کژدھم نامه ای به کاوس نوشت و داستان سھراب را یک به یک یاد کرد و افزود که این دژ مدت زیادی مقاومت نخواھد کرد.فردای آن روز که سپاھیان توران آماده نبرد شدند سھراب کسی را بر باروی دژ ندید و چون در را باز کردند، متوجه شدند که شبانه کژدھم و خاندانش از دژ بیرون رفته اند.سھراب از ھرکس نشان گردآفرید را پرسید. اما دریغ که او رفته بود.ھومان دریافت که سھراب پریشان است.به او گفت اکنون وقت مکث نیست چه بزودی کاوس تمام پھلوانان را به این سو خواھد فرستاد و کار مشکل می شود. تو کاری را که با
افراسیاب پیمان کردی به پایان برسان آنوقت تمام ماھرویان تورا سجده خواھندکرد.
کاوس وقتی نامه کژدھم را خواند، گیو را به زابل دنبال رستم فرستاد و تاکید کرد که زود برگردند.رستم وقتی نامه کاوس را خواند باخنده گفت: از ترکان بعید است چنین پھلوانی داشته باشند.

من از دخت شاه سمنگان یکی

پسردارم و باشد او کودکی

زر و گوھر فراوان برای مادر او فرستادم و حالش را پرسیدم.مادرش پیام داد که ھنوز کودک است و چون او بزرگ شود چنین پھلوانی خواھد بود.چند روز بعد رستم به ھمراه لشکرش به دیدن کاوس رفت.وقتی کاوس رستم را دید به او گفت: توکی ھستی که فرمان مرا سست میکنی. اگر شمشیر در دستم بود مانند ترنجی سرت را میزدم.رستم دست طوس را کنار زد و درمقابل کاوس قرار گرفته گفت:
تو ھمه کارھایت از یکدیگر بدترند، و شھریاری سزاوار تونیست.چنین تاج سنگینی که بر سر دون مغزی قرار گرفته بر دمُ اژدھا شایسته تر است تا سرتو.
من بنده تو نیستم، من یکی بنده آفریننده ام.از این پس مرا در ایران نخواھید دید.
با خشم از ایوان بیرون شد بر رخش نشست و از پیش ایشان برفت.پھلوانان ھمه غمگین شدند و نزد گودرز رفته گفتند شکستن دل رستم سزاوار نیست.بیا و شاه دیوانه را براه راست بیاور.کاوس چون سخنان گودرز را شنید، از گفته خود پشیمان شد و گفت ای پھلوان لب پیر با پند نیکوتراست.اکنون پیش رستم برو و تندی مرا از دل او بیرون کن و اورا نزد من بیاور.گودرز ھمراه سران سپاه از پس رستم رفتند و رفتند تا به او رسیدند و قصه ھا گفتند.گودرز گفت:تو می دانی که کاوس را مغز نیست، به تندی سخن میگوید، فریاد میزند، آنگه پشیمان میشود و حال اگر جھان پھلوان از کاوس آزرده است ایرانیان گناھی ندارند.چون این سخنان در رستم اثری نکرد گودرز راه دیگری زد و گفت:گروھی گمان میکنند
که جھان پھلوان از آن ترک ترسیده. بالاخره گودرز رستم را وا داشت که به ایوان کاوس باز گردد.چون رستم و گودرز به ایوان کاوس رسیدند، کاوس بلند شد و از رستم پوزش خواست و گفت خوب میدانم که پشت لشکر ایران تو ھستی ، ھمیشه بیاد توھستم، شاھی من داده تو است.رستم گفت:تو کیّ ھستی و ما ھمه کھتریم.
آن شب جشنی آراستند و فردای آنروز سپاھیان منزل به منزل به سوی مرزتوران حرکت کردند.چون به نزدیک سپاه توران رسیدند سراپرده کاوس را آراستند و اطراف آن آنقدر خیمه زدند که در کوه ودشت جائی باقی نبود.چون شب شد تھمتن نزد کاوس رفت و اجازه خواست که با لباس مبدل بدون کلاه و کمر به لشکر توران برود و ببیند که این نو جھاندار کیست.آنشب رستم سھراب را دید که در کنار ژنده رزم نشسته.ژنده رزم بیرون آمد و رستم را دید ولی رستم با یک ضربه مشت اورا ھلاک کرد.ژنده رزم فرزند شاه سمنگان بود.تھمینه اورا ھمراه سھراب فرستاده بود که رستم را به سھراب نشان دھد.روز بعد سھراب ھجیر را با خود بالای بلندی برد و از او در مورد درفش پھلوانان سپاه ایران یک به یک سوال کرد.وقتی به درفش اژدھا پیکر رستم که برنوک آن شیری زرین نصب شده بود رسید، ھجیر گفت:شنیده ام از چین به تازگی پھلوانی نزد کاوس آمده و نام اورا نمیدانم. سھراب در دل غمگین شد زیرا نام رستم را نشنید اما نشانی ھای صاحب درفش اژدھا پیکر را از مادرش شنیده بود ولی میخواست سخن شیرین را از دھان ھجیر بشنود.ھجیر که میدانست آن درفش رستم است به سھراب دروغ میگفت بخیال خودش نکند سھراب به ناگاه بر رستم بتازد و اگر رستم کشته شود ایران یاوری نخواھد داشت.سھراب از بلندی پائین آمد، ناامید از یافتن رستم عاقبت کمر به جنگ بست و بر اسب نشست و تا قلب سپاه کاوس تاخت چون به چادر کاوس رسید، ھفتاد میخ از چادر برکند و نیمی از سراپرده اورا درھم فروریخت.
رستم پا بر رخش زد و در برابر سھراب قرار گرفت.سھراب کف بر کف زد و به رستم گفت:ما دو پھلوانیم بیا تا جدا از میدان جنگ باھم نبرد کنیم.اکنون ای پھلوان تو پیر شده ای و عمر زیاد بر تو ستم کرده، میدان جنگ دیگر جای تو نیست. تاب یک مشت من را ھم نداری. رستم چون سخنان سھراب راشنید، بدو گفت نرم!ای جوانمرد!نرم، آرام باش

به پیری بسی دیدم آوردگاه

بسی بر زمین پست کردم سپاه

لحظه ای صبر کن تا مرا در جنگ ببینی. نمی دانم تو به ترکان نمی مانی در ایران نیز چون تو ندیده ام.این سخنان رستم دل سھراب را لرزاند و گفت:ای پھلوان سخنی می پرسم راست بگو نژاد تو از کیست.بگو و مرا شاد کن.

 

من ایدون گمانم که تو رستمی

گراز تخمه ناور نیرمی

چنین داد پاسخ که رستم نیم

ھم از تخمه سام نیرم نیم

که او پھلوانست و من کھترم

داستان رستم و سهراب شاهنامه به نثر

نه با تخت و گاھم نه با افسرم

از امید سھراب شد ناامید

برو تیره شد روز سپید

ھر دو پھلوان نیزه کوتاھی به جنگ آورده برھم تاختند.نیزه ھا شکسته شد.دست به شمشیر بردند آنقدر بر سپرھا کوفتند که تیغ ریز ریز شد.زره ھایشان از ھم گسست، اسب ھا از کارماندند.خسته و با تن پر عرق از ھم دور شدند.دوپھلوان کمی استراحت کردند تا اسبانشان آسوده شدند.بھم تیر باران نمودند اما ھیچکس زیان ندید.کمر یکدیگر را در سواری گرفتند ولی رستم که کوه را از زمین میکند نتوانست سھراب را تکان بدھد. سھراب دست بر گرز برد و بر شانه رستم کوبید.
درد در دل تھمتن پیچید اما به روی خود نیاورد.رستم ھی بر رخش زد و بر سپاه توران تاخت. سھراب نیز خود را به سپاه ایران زد.سھراب گروھی از سپاه ایران را بکشت.اما رستم اندیشید که کاوس بی دفاع است و برگشت.چون بھم رسیدند رستم فریاد زد مگر باھم نمی جنگیدیم چرا مثل گرک بر ایشان حمله بردی.
سھراب گفت:سپاه توران ھم بی گناھند، تو اول بسوی ایشان رفتی. اینک باز گردیم و فردا سر به کشتی خواھیم نھاد. آن شب گیو به رستم گفت چگونه سھراب در حمله به لشکر ایران تمام پھلوانان را زخمی کرد و اما ھمچنان که فرمان داده بودی سپاه جنگ آغاز نکرد و ھیچ سواری حمله نبرد.رستم از سخنان گیو غمگین شد و با او نزد کاوس رفت.آنشب رستم بعد از دیدار کاوس رو به لشکرگاه خود حرکت کرد.زواره نزد رستم آمد و چون بر سفره نشست، گفت ای برادر فردا ھوشیار باش اگر من کشته شدم زاری نکنید و یک تن از شما به میدان نرود ھیچکس با تورانیان نجنگد، یکایک سوی زابلستان نزد دستان بروید تا به
زال بگوئید، این فرمان ایزد پاک بوده ھمانطویکه جمشید و طھمورث ھم سرانجام رفتند.
اما آنشب ھومان بزمی برای سھراب آراست.سھراب می گفت آن شیر مرد که امروز با من نبرد کرد بالائی چون من دارد.سرو گردن و بازوانش مثل من است.
مانند آنکه ما را از روی ھم ساخته اند.عجیب است که ھر وقت اورا می بینم دلم فرو می ریزد و مھر او در دل من افزون میشود.از او خجالت میکشم تمام نشانی ھاایکه مادرم داده با او یکی است، گمان می برم که او رستم است، اگر رستم باشد چگونه با او بجنگم؟ ھومان گفت: ای پھلوان چند بار با رستم در میدان جنگ روبرو شده ام این پھلوان او نیست.اسب او شبیه رخش است و لکن رخش کجا و این کجا.
فردا، بار دیگر سھراب از رستم سوال کرد چرا نامت را از من پنھان میکنی؟
رستم گفت دیروز از این حرفھا زدیم و دیگر اینکه به ھنگام نبرد سوال و جواب نمیکنند.ھردو پھلوان از اسب فرود آمدند، دھانه اسب را بر سنگ بستند و ھردو با دلی غمگین چون شیران به کشتی برآویختند.آنقدر کوشیدند که از تنشان عرق و خون بیرون میزد که یکباره سھراب چون پیل مست، یکی نعره برزد پر از خشم وکین، بزد رستم شیر را بر زمین، چون رستم زمین خورد سھراب بر سینه اش نشست خنجر از کمرکشید تا سر رستم از بدن دورکند.رستم فریاد زد، ای پھلوان آئین ما در کشتی جز این است.سھراب گفت:چگونه؟ رستم گفت:آنکسی که بار اول پیروز میشود سرزمین خورده را نمی برد دوباره کشتی می گیرند.سھرابِ جوانمرد چون این شنید از روی سینه رستم بلند شد و به دشت رفت. ساعتی بعد که ھامون سھراب را دید افسوس خورد و گفت شیری را که در دام آورده بودی
رھا کردی.رستم آنشب به درگاه یزدان نیایش کرد و در افسانه ھا ھست که نیروی جوانیش را از اوگرفت.روز بعد رستم کمر سھراب را گرفت و اورا به زمین زد تیغ از کمر کشید و پھلوی سھراب را با آن درید.

سھراب آھی کشید و به رستم گفت:جھان کلید مرگ مرا به دست تو داد، تو بی گناھی و این جھان پیر است که مرا برکشید و خیلی زود کشت.ھمسالان من ھنوز در کوی ھا بازی می کنند و من این چنین در خاک خفته ام.مادرم نشانی از پدر به من داد و من جان خود را در راه پیدا کردن پدر فدا کردم.ھمه جای جھان جستمش تا رویش را ببینم و اکنون در ھمان آرزو جان می دھم، دریغا که رنجم به پایان رسید و روی پدرم را ندیدم.اکنون تو ای مرد، اگر در آب چون ماھی شوی، ویا چون شب اندر سیاھی شوی، اگر چون ستاره بر سپھر بلند برآئی و از روی زمین مھر خود را ببری، پدرم کین مرا از تو خواھد خواست و از این ھمه مردم که در سپاه ایران ھستند یکی به رستم خواھد گفت:

که سھراب کشتست و افکنده خوار

ترا خواست کردن ھمی خواستار

چو بشنید رستم سرش خیره گشت جھان پیش چشم اندرش تیره گشت زمانی گذشت تا رستم به ھوش آمد وبا ناله و خروش پرسید:چه داری ز رستم نشان، که گم باد نامش ز گردن کشان .

که رستم منم گم بما ناد نام

نشیناد بر ماتمم زال سام

رستم چون این سخنان را گفت، نعره ای زد، موبکند و خروش کرد.سھراب چون رستم را به آن حال دید بیھوش شد.چون بھوش آمد به او گفت:ھمه گونه ترا راھنمائی کردم چگونه یک ذره مھر در دل تو نجنبید، اکنون بند از جوشنم بگشای.بر تن برھنه ام نظر کن به بازویم مھره خود را بنگر.

سھراب به رستم گفت:عمر من به پایان رسید، تومحبت کن و نگذار که ایرانیان به جنگ توران بروند زیرا ایشان از برای من به این جنگ اقدام کردند.اندیشه کرده بودم اگر پدر را زنده ببینم تمام شاھان را از میان بردارم و ترا برجای ایشان بنشانم.نمی دانستم بدست تو کشته خواھم شد.رستم رخش را پیش آورد و به سوی سپاه ایران حرکت کرد.رستم به ھومان پیام داد که جنگی در بین نیست.
رستم به گودرز گفت اکنون نزد کاوس برو و به او بگو که چه بر سر من آمده. اگر ھیچ از خدمات من به یاد می آوری از آن نوشدارو که در گنج داری، برای فرزند من بفرست.کاوس به گودرز پاسخ داد: اگر نوشدارو به سھراب رسانم و آن پھلوان زنده بماند مرا از میان خواھند برد.فراموش کردی که دشنامم داد. ھیچکس دشمن خویش نپرورده است که من بپرورم.
چون گوددرز جواب کاوس را برای رستم آورد، رستم خوابگاھی پر نقش و نگار برای سھراب آراست و خود نزد کاوس رفت.نیمی از راه رفته بود که فرستاده ای از سوی گودرز به او رسید و گفت که سھراب شد زین جھان فراخ ھمی از تو تابوت خواھد نه کاخ رستم از اسب پیاده شد، کلاه برداشت خاک بر سر ریخت و بزرگان ھمه ھمچنان کردند.به کاوس خبر دادند که سھراب درگذشت. او با سپاه نزد رستم رفت و به رستم گفت: از این سو تا آن سوی جھان ھمه مردنی ھستند.یکی زودتر، یکی دیرتر.
تورانیان به سرزمین خود باز گشتند.کاوس سپاه خود را به ایران آورد و رستم در ھمان دشت بماند.زواره سپیده دم با سپاه رسید.رستم ھمراه ایشان بسوی زابل حرکت کرده، تابوت سھراب را در پیش داشتند.به دستان خبر دادند، ھمه سیستان به پیشباز آمدند. دلیران بزرگ زیر تابوت را گرفتند و چون زال آن را دید، نوحه خواند

ھمی گفت و مژگان پر از آب کرد

زبان پر ز گفتار سھراب کرد

ھومان خبر مرگ سھراب را به افراسیاب داد.خبر به شاه سمنگان دادند.جامه بر تن درید.
به مادر خبر شد که سھراب گرد زتیغ پدر خسته گشت و بمرد او روز وشب میگریست و پس از مرگ سھراب سالی بزیست، سرانجام ھم در غم او بمرد و روانش در جھان مینوئی به سھراب پیوست.

چنین گفت بھرام نیکو سخن

که با مردگان آشنائی مکن

بتو داد یک روز نوبت پدر

سزد گر ترا نوبت آید بسر

 

Tagged with: Literary Literature ادبی ادبیات حکیم ابوالقاسم فردوسی داستان رستم و سهراب داستان های شاهنامه داستان های شاهنامه فردوسی به نثر دیوان اشعار شاهنامه فردوسی فردوسی طوسی

11 days ago

June 30, 2019

June 18, 2019

واقعاعالی وکاملابه اندازه بود.ممنون

خیلی زیباست
اشکم در اومد

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Comment

Name *

Email *

Website

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

Newsletter Subscription

 

                                 

داستان رستم و سهراب شاهنامه به نثر

                                    رستم
و سهراب

کنون رزم سهراب و رستم شنو                 

 دگرها شنیدستی این هم شنو

یکی داستانست پرآب چشم                       

دل نازک از رستم آید به خشم

اگر تندبادی برآید ز کنج                           

به خاک افکند نارسیده ترنج

ستمکاره خوانمش ار دادگر                    

هنرمند گویمش ار بی هنر

اگر مرگ دادست بیداد چیست؟               

ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟

از این راز جان تو آگاه نیست                  

بدین پرده اندر ترا راه نیست

 

 

 

 

  

 


روزی
رستم هوای رفتن به شکار کرد و با رخش به سوی مرز توران رفت پس آنجا را پر
از گورخر دید شاد شد و شکاری زد و آتش بیفروخت . درختی را کند و در گورخری
که شکار کرده بود چون سیخی فرو برد و بر آتش گذاشت . پس از صرف غذا و
نوشیدن آب خوابید . هفت هشت تن از سواران ترک رخش را دیدند و او را دنبال
کردند . رخش دوتا از آنها را با لگد کوبید و سر یکی را از تن جدا کرد . پس
آنها با کمند گردن او را به بند آوردند و به شهر بردند وقتی رستم برخاست و
رخش را ندید غمگین شد و پیاده به سوی سمنگان رفت تا مگر نشانی از او بیابد .

چنینست رسم سرای درشت                  

گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

وقتی
رستم به سمنگان رسید خبر به شاه سمنگان بردند که رستم پیاده آمده و رخش را
گم کرده است . شاه سمنگان به پیشوازش رفت و به گرمی از او استقبال کرد .
رستم گفت رخش را در اینجا گم کردم اگر اورا بیابی پاداشت می دهم وگرنه سر
بزرگانت را خواهم برید .شاه گفت خشمگین مشو و مهمان من باش . رخش پنهان نمی
ماند و ما او را پیدا می کنیم. شاه او را به کاخ برد و از او به خوبی
پذیرایی کرد . وقتی شب شد و همه خوابیدند شخصی با شمعی خوشبو خرامان به
بالین رستم آمد و پشت سرش ماهرویی چون خورشید تابان بود . رستم از دیدن او
شگفت زده شد و از او پرسید نامت چیست ؟ و این موقع شب اینجا چه کاری داری؟
دخترک پاسخ داد : من تهمینه
دختر شاه سمنگان هستم . در بین شاهزاگان کسی همتای من نیست . کسی تاکنون
رخ مرا ندیده و صدایم را نشنیده است . من درباره شجاعت و جسارت تو زیاد
شنیده ام و حالا تو را اینجا یافتم. اگر تو بخواهی من از آن تو هستم چون
اولا شیفته تو شده ام و ثانیا می خواهم فرزندی از تو داشته باشم و سوم
اینکه تمامی سمنگان را می گردم تا رخش تو را پیدا کنم . وقتی رستم زیباروی
پرخردی چون او را دید از موبدی خواست تا او را از پدرش خواستگاری کند . دانشومند نزد شاه رفت و از دختر او برای رستم خواستگاری کرد . شاه سمنگان شاد شد و پذیرفت و آنها ازدواج کردند .

وقتی
صبح شد بر بازوی رستم مهره ای قرار داشت که آن مهره را در همه جهان می
شناختند .آن را به تهمینه داد و گفت : اگر دختردار شدی این را به گیسوی او
ببند و اگر پسردار شدی آن را به بازویش ببند و سپس از او خداحافظی کرد و به
سوی شاه سمنگان رفت پس او مژده داد که رخش را یافته است . رستم سوار رخش
شد و شاد و سرحال به سوی ایران و از آنجا به زابلستان رفت . بعد از گذشت نه
ماه تهمینه پسری به دنیا آورد زیبارو چون رستم که نامش را سهراب
نهادند. وقتی یکماهه شد مانند کودک یک ساله بود و در سه سالگی به میدان
قدم نهاد و در پنج سالگی چون شیرمردان شده بود و در ده سالگی کسی نمی
توانست با او نبرد کند .روزی نزد مادر رفت و گفت: پدر من کیست ؟ اگر کسی
بپرسد چه پاسخ دهم ؟ مادر گفت: تو پسر پهلوان پیلتن رستم هستی و از نوادگان
سام و زال می باشی . نامه ای از رستم به او نشان داد با سه یاقوت رخشان و
سه کیسه زر که پدرش زمانیکه او بدنیا آمده بود فرستاده بود . تهمینه گفت
افراسیاب نباید در این مورد چیزی بداند زیرا او دشمن پدرت است و اگر هم
پدرت بداند که تو چنین یلی شده ای تو را نزد خودش می برد و من از دوری تو
ملول می شوم . اما سهراب کفت : این سخنی نیست که آن را پنهان کنم و تو
نباید این را پنهان می کردی . اکنون من از ترکان سپاهی آماده می کنم و به
ایران می روم و کاووس را از تخت به زیر میاورم و طوس و گرگین و گودرز و گیو
و گستهم و نوذر و بهرام را نابود میکنم و بعد رستم را به جای کاووس می
نشانم سپس به توران رفته و افراسیاب را به زیر می کشم و تو را بانوی شهر
ایران می کنم .سپس خواست اسبی پیدا کند که تهمینه به چوپان گفت : هرچه اسب
هست بیار تا او انتخاب کند . اما هر اسبی می آوردند تاب تحمل دست سهراب را
هم نداشت. یکی از دلیران آمد و گفت من کره ای از نژاد رخش دارم . سهراب شاد
شد و آن اسب را آزمایش کرد و انتخاب نمود . سپس نزد شاه سمنگان رفت و از
او کمک خواست و او نیز هرچه خواست به او داد و مجهز روانه اش کرد.

داستان رستم و سهراب شاهنامه به نثر

افراسیاب
باخبر شد که سهراب کشتی بر آب انداخته است و لشکری جمع نموده و قصد جنگ با
کاووس شاه را دارد . شاد شد و هومان و بارمان را با دوازده هزار سپاهی
روانه کرد و به آنها سپرد که نباید این پسر پدرش را بشناسد تا وقتی رودرروی
هم قرار گرفتند اگر رستم کشته شد ما به راحتی ایران را به چنگ آوریم و سپس
در یک شب سهراب را در خواب می کشیم اما اگر سهراب در نبرد کشته شد از رستم
انتقام گرفته ایم . پس هومان و بارمان نزد سهراب رفتند با نامه ای از
افراسیاب که در آن نوشته بود اگر ایران را به چنگ آوری دیگر سمنگان و ایران
و توران یکی می شود و ما به تو کمک می کنیم .سپاهیان به سوی مرز ایران
رفتند . دژی به نام دژ سپید بود که ایرانیان به آن دژ مستحکم امید زیادی
داشتند و نگهبان آن هم هجیربود . گژدهم که از بزرگان آن دژ بود پسری به نام گستهم داشت که هنوز کوچک بود و دختری سوارکار و نامدار به نام گردآفرید داشت
. وقتی سهراب نزدیک دژ سپید رسید هجیر با اسب به نزد او تاخت . سهراب
شمشیر کشید و از نام و نژادش پرسید .هجیر گفت : من در جنگ همتایی ندارم و
نامم هجیر است و اکنون سر از تنت جدا می کنم. سهراب خندید و به سرعت جلو
رفت و بعد از زد و خورد زیاد او را به زمین زد و خواست سرش را ببرد پس هجیر
غمگین شد و از سهراب زنهار خواست . سهراب پذیرفت و او را بست . افراد دژ
وقتی آگاه شدند که هجیر اسیر است نگران و افسرده شدند. وقتی دختر گژدهم از
موضوع آگاه شد خود را آماده نبرد کرد و گیسوانش را زیر زره مخفی کرد و
جنگجو طلبید . سهراب به جنگش آمد . ابتدا گردآفرید او را تیرباران کرد و
سپس با نیزه با هم جنگیدند و گردآفرید نیزه ای به سهراب پرتاب کرد. سهراب
خشمناک جلو آمد و با نیزه به کمربند گردآفرید زد و زره او را درید
.گردآفرید تیغ کشید اما سهراب نیزه او را به دو نیم کرد و خشمناک خود را از
سرش درآورد به ناگاه گیسوان دختر پریشان شد . سهراب جا خورد و شگفت زده شد
و با خود گفت: زنان ایرانی که اینچنین هستند پس مردانشان چه هستند ؟ پس او
را با بند بست و گفت که سعی نکن از من بگریزی. چرا با من قصد جنگ کردی ؟
تا کنون شکاری چون تو به دامم نیفتاده بود . گردآفرید به او گفت : ای دلیر
دو لشکر نظاره گر ما هستند پس تو برای من ننگ و عیب مخواه .اکنون که دژ در
تسخیر توست . پس لبخند معنی داری به سهراب زد و چشمانش سهراب را مسحور کرد .
سهراب با او تا در دژ آمد و او را آزاد کرد . گردآفرید خود را در دژ
انداخت و به بالای دژ رفت و از آنجا به سهراب گفت :ای پهلوان توران برگرد .
سهراب گفت : من بالاخره تو را به دست می آورم.ای ستمکار تو به من قول دادی
پس پیمانت چه شد؟ گردآفرید خندید که ایرانیان همسر ترکان نمی شوند . من
قسمت تو نیستم. تو با این یال و کوپال همتایی بین پهلوانان نداری اما اگر
شاه کاووس بفهمد که تو از توران سپاه آورده ای شاه و رستم خشمناک می شوند و
تو تاب رستم را نداری و شکست می خوری .دریغ است که تو بمیری بهتر است به
توران برگردی.

 

                                                          

                                                         

سهراب
گفت : امروز گذشت ما فردا جنگ را از سر می گیریم و بالاخره من تو را به
چنگ می آورم . وقتی سهراب برگشت گژدهم نامه ای برای کاووس نوشت که سپاه
زیادی برای جنگ نزد ما آمده است با پهلوانی که سنش بیش از چهارده سال نیست و
من تاکنون کسی مثل او راندیدم نامش سهراب است و درست مثل رستم است . او
هجیر را شکست داد و الان هجیر اسیر اوست . گژدهم نامه را به پیکی داد و گفت
از راه زیر دژ برو تا کسی تو را نبیند و سپس خود گژدهم و دودمانش هم از
همان راه فرار کردند . وقتی خورشید سر زد توران آماده جنگ شدند و سهراب
نیزه به دست بر اسب نشست و در فکر آن بود که گردان لشکر را بگیرد و به بند
بکشد اما وقتی قصد دژ کرد کسی را ندید و فهمید شبانه فرار کرده اند .سهراب
دربدر به دنبال گردآفرید بود و افسوس می خورد که چنین تیکه زیبایی را از
دست دادم . عجب آهویی از چنگم رها شد . ناگهانی آمد و دلم را ربود و رفت
.سهراب همینطور خودش را می خورد و نمی خواست کسی به رازش پی ببرد ولی عشق
پنهان نمی ماند چون از عشق دختر رنگ به چهره سهراب نمانده بود . هومان
باتجربه فهمید که او عاشق شده است پس در فرصتی به او گفت : نباید بیهوده به
کسی دل ببندی . پهلوان نباید فریب بخورد .الان تمام یلان ایران به جنگ ما
می آیند و تو اول این کار را تمام کن بعد سوی کار دیگر برو . تو وقتی جهان
را گرفتی همه پریچهرگان از آن تو هستند . از این سخنان سهراب بیدار شد .

هومان
افراسیاب را از فتح دژ سپید باخبر کرد و او شاد شد . اما وقتی کاووس باخبر
شد باناراحتی گیو را نزد رستم فرستاد و خواست تا رستم سریع نزد آنها بیاید
و کمکشان کند . وقتی گیو نزد رستم رسید و ماجرا را گفت : رستم تعجب کرد و
گفت : چگونه ممکن است در میان ترکان چنین پهلوانی بوجود آید . من از دختر
شاه سمنگان پسری دارم که هنوز کوچک است و چهارده سال بیش ندارد . رستم به
گیو گفت : بیا تا به کاخ برویم و دمی بیاساییم پس به آنجا رفتند . دوباره
گیو به او گفت کاووس به من گفته است در زابل نمانیم و فورا به ایران برویم .
رستم گفت امروز باشیم و فردا حرکت می کنیم اما روز بعد هم حرکت نکردند و
روز سوم هم به رامش و مستی گذشت روز چهارم گیو گفت :اگر کاووس خشمناک شود
کسی را نمی شناسد . رستم گفت : ناراحت مباش او به ما نمی شورد . پس رخش را
زین کردند و سپاهی آراستند که پهلوان سپاه زواره بود .وقتی رستم به ایران
رسید بزرگانی چون طوس و گودرز به استقبالش آمدند و وقتی نزد شاه رسیدند او
عصبانی بود و بر سر گیو بانگ زد و بعد به رستم پرخاش کرد و سپس به طوس گفت
:برو هردو را دار بزن . طوس دست تهمتن را گرفت پس رستم آشفته شد و به شاه
گفت: همه کارهایت از دیگری بدتر است و شهریاری شایسته تو نیست . مصر و شام و
هاماوران و روم و سگسار و مازندران خسته از شمشیر من هستند و همه بنده رخش
منند پس دست طوس را پس زد و رفت و بر رخش نشست و کفت : اگر من خشمگین شوم
کاووس و طوس کیستند که مرا به بند آورند ؟ من بنده شاه نیستم بلکه بنده خدا
هستم . همه می خواستند مرا پادشاه کنند اما من قبول نکردم . اگر من تاج و
تخت را می پذیرفتم تو به این بزرگی نمی رسیدی . من بودم که کیقباد را به
تخت نشاندم و اگر او را به ایران نمی آوردم تو به این بزرگی نمی رسیدی.

اگر
من به مازندران نمی آمدم و دیو سپید را نمی کشتم تو الان در اینجا نبودی .
سپس به بزرگان گفت : دیگر مرا در ایران نخواهید دید پس به فکر جانتان
باشید که زورتان به سهراب نمی رسد . این را گفت و رفت .

بزرگان ناراحت شدند و به گودرز گفتند این گره به دست تو باز می شود . پس نزد شاه دیوانه برو و او را به راه بیاور .

گودرز
نزد شاه رفت و گفت :چرا با رستم چنین رفتاری کردی؟ حالا بدون او ما از بین
می رویم. شاه پشیمان شد پس گفت : تو نزد او برو و به نرمی او را بیاور.
گودرز با سران سپاه به دنبال رستم رفتند و گفتند : تو می دانی که کاووس مغز
ندارد . او می گوید و پشیمان می شود اگر تو از شاه ناراحت هستی ایرانیان
که گناهی ندارند . رستم گفت: من از کاووس بی نیازم و دیگر با او کاری ندارم
. گودرز باز هم با او صحبت کرد و نرمش کرد و گفت: ننگ است که توران به ما
غلبه کنند . رستم گفت:می دانی که من از جنگ فرار نمی کنم و با اینکه شاه
قدر مرا نمی داند بازمی گردم. وقتی رستم برگشت شاه از او پوزش خواست و گفت:
که تندی سرشت من شده است . من از این دشمن جدید ناراحت بودم و چون دیرکردی
ناراحت شدم وگرنه پشتگرمی من به توست و من پشیمان هستم از اینکه تو را
آزردم. رستم پاسخ داد : ما همه بنده شاه و گوش به فرمانت هستیم .

شاه
گفت : بهتر است امروز را جشن بگیریم و فردا آماده نبرد شویم . وقتی خورشید
سر زد کاووس دستور داد که حرکت کنند تا اینکه به دژ سپید رسیدند . سهراب
سپاه ایران را دید . سپاهی که انتها نداشت . هومان از ترس آه کشید . سهراب
گفت: نباید ترسید چون در این میان کسی که همتای من باشد نیست و من فرد
نامداری نمی بینم .

صبحگاه
تهمتن نزد کاووس رفت و اجازه خواست تا ببیند که این پهلوان کیست . رستم
جامه ترکان پوشید و نزدیک دژ شد و صدای ترکان را می شنید پس داخل شد .

زمانیکه سهراب می خواست به رزم برود تهمینه برادرش ژنده رزم
را با او فرستاد تا پدرش را به او بشناساند . پس رستم سهراب را دید که در
یک طرفش ژنده رزم و طرف دیگر هومان و بارمان بودند ژنده رزم برای کاری
بیرون رفت و در تاریکی رستم را دید و به او گفت کیستی ؟ در روشنی بیا تا
ببینمت . رستم مشتی بر گردن او زد و او در دم جان داد .

سهراب
که منتظر ژنده رزم بود به دنبالش فرستاد . خبرآوردند که او مرده است .
سهراب ناراحت شد و به بزرگان گفت :معلوم است که دشمن در میان ماست . سهراب
قسم خورد که انتقام ژنده رزم را از ایرانیان بگیرد . وقتی رستم به سپاه
ایران رسید در راه گیو را دید که پاسداری می دهد . گیو خروشید : کیستی؟
رستم خندید . گیو گفت کجا رفته بودی؟ پس رستم موضوع را تعریف کرد . روز بعد
که خورشید سر زد سهراب خفتان پوشید و با مغفر و تیغ هندی براه افتاد و در
بلندی ایستاد تا سپاه ایران را ببیند پس هجیر را به نزد خود طلبید و از او
خواست تا با صداقت پاسخش را بدهد و هجیر هم پذیرفت .سهراب از شاه و گیو و
طوس و گودرز و گستهم و بهرام و رستم نشانی خواست و گفت :آنها را به من نشان
بده . بعد پرسید آنکه در قلب سپاه است کیست ؟ هجیر گفت : او کاووس شاه
است. بعد از راست سپاه پرسید . هجیر پاسخ داد: او طوس نوذر است . سهراب گفت
: او که در سراپرده سرخ است کیست ؟ هجیر گفت: او گودرز است . سهراب پرسید
آنکه در سراپرده سبز است کیست|؟ هجیر با خود فکر کرد اگر رستم را به او
بشناسانم ممکن است ناگاه به طرف او رود و دمار از روزگارش درآورد پس هجیر
گفت : او نیکخواهی از چین است که به تازگی نزد شاه آمده است . سهراب نامش
را پرسید و او گفت: چون من مدتهاست که در این دژ هستم و او بعد از رفتن من
نزد شاه آمده است نامش را نمی دانم.

سهراب
از هجیر خواست تا رستم را به او نشان بدهد ولی او گفت که او اینجا نیست
اگر بود تو از هیکل و یال و کوپالش او را می شناختی و می فهمیدی نمی توانی
از پس او برآیی.

سهراب
عزم جنگ کرد و تا قلب سپاه کاووس رفت و به شاه گفت : چرا نام خود را کاووس
کی نهادی؟ تو که قدرت جنگ با شیران را نداری. من در شبی که ژنده رزم کشته
شد قسم خوردم که از ایرانیان کسی را باقی نگذارم و کاووس را به دار بزنم .
از سپاه ایران کسی یارای پاسخ دادن نداشت .

کاووس
طوس را نزد رستم فرستاد و گفت که من همتای او کسی را ندارم و تو باید به
کمکمان بشتابی رستم پس از دریافت پیام به طوس گفت : هر وقت شاه مرا خواسته
به خاطر جنگهایش بوده است ومن از کاووس جز رنج ندیده ام .

رستم
ببربیان پوشید و بر رخش نشست و زواره را به جای خود در سپاه قرار داد.
وقتی رستم به نزدیک سهراب رسید گفت: از اینجا به سوی دیگر رویم و بجنگیم.
سهراب پذیرفت و تقاضای جنگ تن به تن کرد و گفت : تو فرسوده ای و توان جنگ
با مرا نداری . رستم گفت: آرام باش . بسی دیوان که به دست من تباه شدند پس
صبر کن تا مرا در جنگ ببینی.دلم به حالت می سوزد و نمی خواهم تو را بکشم .
ناگاه سهراب پرسید : تو کیستی و از چه نژادی هستی؟ من فکر کنم تو رستم باشی
. رستم گفت : نه من رستم نیستم .

هر
دو به آوردگاه رفتند و با شمشیر به جنگ پرداختند . تیغها ریز ریز شد پس با
عمود باهم جنگیدند . عمودها هم شکست و زره های هردو پهلوان پاره شد .
تنهایشان پر از عرق و لبهایشان خشک بود .همانا حیوانات بچه های خود را می
شناسند اما انسان فرزند خود را با دشمن فرق نمی گذارد .

رستم
با خود گفت : تا کنون نهنگی چون او ندیدم . جنگ دیو سپید در برابر این جنگ
هیچ است. پس هردو به سوی هم تیر انداختند ولی زره مانع تیر می شد پس تصمیم
گرفتند کشتی بگیرند اما بی فایده بود .

سهراب
با گرز به کتف رستم زد که او از درد به خود پیچید اما بالاخره چون دیدند
از پس هم برنمی آیند رستم به سپاه توران زد و سهراب هم به سپاه ایران حمله
کرد و بسیاری از سپاهیان را کشتند اما رستم فکر کرد ممکن است به کاووس
زیانی برسد پس غرید و به سهراب گفت : چرا جنگ با من را رها کردی ؟ سهراب
گفت : تو ابتدا به توران حمله بردی.

رستم
گفت شب شده است فردا با هم کشتی می گیریم پس وقتی برگشتند سهراب به هومان
گفت که فردا حساب او را می رسم .رستم نیز ابتدا با گیو درباره قدرت سهراب
سخن گفت و بعد نزد برادرش رفت پس از صرف غذا و آب به زواره گفت : اگر من
فردا کشته شدم ناراحت مشو و قصد جنگ با آنها را مکن و به زابل نزد زال و
رودابه برو و آنها را دلداری بده و بگو نریمان و سام و فریدون و جم همه
مردند بالاخره روز مرگ هرکسی فرا می رسد و کسی جاودان نیست .

خورشید
که سرزد تهمتن ببر بیان پوشید و به دشت نبرد رفت . سهراب به هومان گفت :
هرچه بیشتر به او نگاه می کنم فکر می کنم که او خود رستم است و من نباید با
او بجنگم .هومان گفت : من بارها با رستم جنگیده ام او رستم نیست .

سهراب
خفتان پوشید و به دشت نبرد آمد و با روی شاد به رستم گفت : دیشب چطور گذشت
؟ بیا بنشین با هم صحبت کنیم و دل از جنگ بشوییم . من دلم به تو کشیده می
شود . من از نام تو بسیار پرسیدم اما نام تو را به من نگفته اند پس تو نامت
را پنهان مکن .

رستم
گفت : دیشب سخن از کشتی گرفتن بود من فریب سخنان تو را نمی خورم پس به
کشتی گرفتن پرداختند و تا مدتی با هم در نبرد بودند که بالاخره سهراب
کمربند رستم را گرفت و او را به زمین زد و خنجر کشید اما رستم گفت: رسم این
است که کسیکه شخصی را به زمین می زند بار اول سرش را نمی برد بلکه بار دوم
که او را زمین زد این کار را می کند .سهراب قبول کرد چون هم دلیر و هم
جوانمرد بود . هومان از نبرد آنها پرسید و سهراب هرچه گذشته بود را بازگفت .
هومان گفت: اشتباه کردی او تو را گول زد . نباید به دشمن فرصت دهی .

سهراب
گفت دیر نشده است حالا می بینی با او چه می کنم. وقتی رستم از چنگ سهراب
رها شد به طرف آب رفت و سپس نزد خدا نیایش کرد و به یاد سالهای گذشته افتاد
که نیروی زیادش باعث دردسرش می شد و از خدا خواسته بود از نیرویش بکاهد
اما حالا که در برابر سهراب قرار گرفته بود گفت: ای خدا همان نیروی گذشته
ام را به من بازگردان .

دوباره به سوی میدان جنگ رفت و با هم گلاویز شدند این بار رستم سهراب را به زمین زد پس خنجر کشید و سینه او را درید .

 

سهراب
در آخرین دقایق زندگی گفت : مادرم نشان پدرم را به من داد ولی من جانم به
لبم رسید و او را ندیدم ولی تو بدان پدرم هرجا که باشد انتقام خون مرا از
تو می گیرد چون بالاخره این خبر به رستم می رسد .

وقتی
رستم این سخن را شنید چشمش تیره شد و مدهوش به او گفت : از رستم چه نشان
داری؟ رستم من هستم پس نعره زد و گریان شد و موی از سر کند . وقتی سهراب
دانست که او رستم است گفت : بند جوشن مرا باز کن و مهره خودت را که به
مادرم دادی ببین . رستم اشک می ریخت ولی سهراب به او گفت : جای گریه نیست
حالاکه من می میرم ترکان هم کارشان تمام است کاری کن که شاه قصد جنگ باآنها
را نکند که آنها به خاطر من به جنگ آمدند.

سپاه
ایران نگران رستم بود .رستم خروشان و نالان بر رخش نشست و نزد سپاه آمد .
سپاهیان با دیدن او شاد شدند ولی از ناراحتی او تعجب کردند . زواره از او
سؤال کرد : چه شده است؟ رستم ماجرا را بازگفت و توسط برادرش به هومان پیام
داد: من با تو جنگ ندارم اما تو بودی که باعث مرگ پسرم شدی . هومان پاسخ
داد : من گناهی ندارم هجیر بود که تو را به او نشناساند . رستم عصبانی نزد
هجیر رفت و خواست سرش را ببرد اما بزرگان واسطه شدند و او را از مرگ نجات
دادند . رستم خنجر کشید که سر خودش را ببرد اما بزرگان به پایش افتادند و
گودرز گفت : چه فایده که تو بمیری اگر پسرت عمرش باقی باشد زنده می ماند
اما اگر رفتنی باشد خوب چه کسی است که در دنیا جاودان باشد؟ رستم به گودرز
گفت : نزد کاووس برو و بگو از نوشدارویی که در گنجینه خود دارد با جامی از
می برای من بفرستد تا شاید سهراب زنده بماند . گودرز پیام رستم را به کاووس
داد اما کاووس گفت : البته رستم پیش من محترم است اما من نباید کاری کنم
که از دشمنم دوباره به من بد برسد . یادت هست او می گفت : کاووس کیست ؟ و
با من به زشتی یاد کرد؟

آیا
یادت رفته که سهراب می گفت : ایرانیان را می کشم و سر کاووس را به دار می
زنم اگر او زنده بماند نمی توانم مهارش کنم پس گودرز برگشت و سخنان کاووس
را گفت و گفت :تو باید خودت نزد او بروی . در همین زمان خبر رسید که سهراب
مردو دیگر به چیزی جز تابوت نیاز ندارد .

رستم
خروشید و مویه کرد و از اسب پیاده شد و خاک بر سر می ریخت و گفت: چه کار
کردم اگر مادرش بفهمد به او چه بگویم؟ کدام پدر چنین کاری می کند ؟

کاووس
وقتی باخبر شد نزد رستم رفت و او را دلداری داد که : نباید دل به دنیا
ببندیم عاقبت همه ما مرگ است .من وقتی او را دیدم گفتم که او شبیه ترکان
نیست . حالا کاری است که شده و گریه سودی ندارد .

رستم
گفت : او مرده است . تو دیگر به جنگ ادامه نده و به ترکان کاری نداشته باش
. شاه گفت : اگرجه آنها به من بد کردند ولی چون تو عزم جنگ نداری من قبول
می کنم .

شاه
به سوی ایران روانه شد و رستم با سپاهش به زابل رفت . وقتی به زابل رسیدند
بزرگان بر سر خاک می ریختند .زال که تابوت را دید پیاده شد . رستم با جامه
دریده نزد او آمد و گفت: ببین گویی سام سوار است که در تابوت خوابیده است .
زال اشک می ریخت و رستم می گفت : تو رفتی و من خوار و زار ماندم . وقتی
رودابه تابوت سهراب را دید به گریه افتاد و نالان شد. وقتی همه بر و قامت و
یال و موی سهراب را می دیدند از خود بیخود شده و اشک می فشاندند. چندین
روز بر رستم گذشت و او همچنان در غم و درد می سوخت .  

                                                   

جهان را بسی هست زین سان به یاد               

بسی داغ بر جان هرکس نهاد

پس
خبر به توران رسید که سهراب کشته شد وقتی شاه سمنگان و تهمینه خبر را
شنیدند جامه برتن دریدند و نالان شدند و تهمینه مویه کنان می گفت :

چرا آن نشانی که مادرت داد                      

ندادی برو بر نکردیش یاد

نشان داده بود از پدر مادرت                    

ز بهر چه نامد همی باورت

کنون مادرت ماند بی تو اسیر                  

پر از رنج و تیمار و درد و زحیر

چرا نامدم با تو اندر سفر                        

که گشتی بگردان گیتی سحر

مرا رستم از دور بشناختی                       

ترا با من ای پور بنواختی

  

پس
سر اسب پسرش را گرفت و گاهی بر سرش بوسه می زد و رویش را به سمهایش می
مالید.دستور داد در و دیوار را سیاه کنند و روز و شب کارش ناله و مویه بود و
بالاخره یکسال پس از مرگ سهراب در غم او بود .

دل اندر سرای سپنجی مبند                     

سپنجی نباشد بسی سودمند

 

 

بسیار زیبا بود . داستان بسیار زیبایی رو نوشتین .واقعا اگه هزاران بار هم خونده شود باز هم قشنگترین داستانها، داستانهای شاهنامه میباشد

تشکر از توجهتان

سلام پستت خیلی عالی بود
خدایی کیف کردم
موضوعاتت هم فوق العاده بود
اگه خواستی من با این موضوع لینک کن:
جک لطیفه و اس ام اس
و با ادرس
1sms9.ir

ممنون . من شما را لینک کردم

سلام برفریناز گرامی
جهان را بسی هست زین سان به یاد
بسی داغ بر جان هرکس نهاد

بسیار زیبا بود با عکس های زیبا
همیشه داستانهایت بسی قشنگ ودلنشین است
این داستانت هم بی نظیر بود
براستی شاهنامه همش قشنگه
ممنون عزیزم

تشکر نیره جون . نظراتت باعث دلگرمی منه.

فریناز ♕ سرماست
✴ ✽ ✿ ❀✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉ باز هم تولدت مبارک ✴ ✽ ✿ ❀✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉
دوستت داریم

ما بیشتر


♥♥♥♥

خیلی دوستت دارم.

سلام ؛طراوت خاصی درنوشته ها یتان تداعی دارد؛کامیاب باشید.

ممنون از نگاهتان

سلام فریناز عزیز بانو نیره چی گفتند ؟ تولدت بوده اگه بوده مبارک باشه در ضمن متن که جای خود دارد و لی تصاویرت ای ول به قول قدیمیا خیلی خیلی خیلی شکیل و زیبا بودند ممنونم که بهم سر زدید امیدورام که همواره پاینده و سر بلند باشی

ممنون دوست عزیزم.

سلام
بابا تواستادی از من حرف کشیدی هیچ کس نمیدوته از من حرف بکشه
آخه چرااین موقع گلودرد گرفتی

نه بابا . شانسی تیرم به هدف خورد.نمیدونم . ولی خاطره این تولد همیشه باهام هست.بازم ممنونم نیره عزیزم.

slaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaam tavalodet mobarak eshshshshshshshshshshgham bebakhsh dir shod

مرسی عزیز دلم. همیشه تو قلبمی.

بسیار عالی.
اگر ممکنه داستان هایی از دیگر آثار حماسه ایران در وبلاگت وقرار بده مثل ظفر نامه و….
دستت درد نکنه
🙂

ممنون دوست عزیز اما این وبلاگ مختص شاهنامه فردوسی است

farinazam pas kjaii????? baia to webam sorperaiz daram vasat

دیدم عزیز دلم . حرف نداری.

hala khoshkel bood??? baba hanoz kamel nashode bood bebakhshid dir shod
hamaro khondi?? ghalbam ham didi??[:S004

خیلی زیبا بود . ممنون از اینکه به فکرم بودی . کارت حرف نداشت .

ey jan nababa ghabel nadasht..tavalodet khosh gozasht??

بله . فقط گلودرد و سرما خوردگی حالم رو گرفت چون نتونستم کیکم را بخورم.

ey vay elahi che bad hala eybi nadare bia az keike man bkhor

ممنون.

emroz karname gereftam .. vay farinaz man farda mikham beram vaksan bezenam

خیره . خوب بزن ! نگو که میترسی که خندم میگیره!

سلام فریناز عزیز
مثل همیشه پست ت عالی بود

ممنون طاهره جون.

سلام
دنیا خوش است و مال عزیز است و تن شریف
لیکن رفیق برهمه چیزی مقدم است.
سعدی

بی دوست زندگانی ذوقی چنان ندارد . سعدی

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
دودم به سر برآمد زین آتش نهانی

ای دوست قبولم کن وجانم بستانمستــم کـــن وز هر دو جهانم بستانبـا هـــر چـــه دلم قرار گیـــرد بــی تـــوآتش بــه مـــن انـــدر زن و آنـــم بستـان

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمای سعادت رفیق بود رفیق

حافظ

تا در ره دوست بی سر و پا نشویبی درد بمانی و به دردی نرسیابوسعید ابوالخیر.

مرا به علت بیگانگی ز خویش مران
که دوستان وفادار بهتر از خویش اند.

سعدی

چشمی دارم همه پر از صورت دوستبا دیده مرا خوشست چون دوست در اوستاز دیده دوست فرق کردن نه نکوستیا دوست به جای دیده یا دیده خود اوستمولوی

درود بردوست شاعرم
من که به پای تونمی رسم مهربونم

خواهش میکنم عزیزم . فقط خواستم ارادتم را برسونم.آری آغاز دوست داشتن است// گرچه پایان راه ناپیداست// من به پایان دگر نیندیشم// که همین دوست داشتن زیباست

کارت درسته عزیزم…
ممنون

آپمممممم

مرسی . اومدم.

همیشه در سختی ها به خودم می گفتم

” این نیز بگذرد ..”

هنوز هم می گویم ..

اما حال می دانم آنچه می گذرد عمرِ من است ، نه سختی ها

آره یه دفعه به خودت میای می بینی چه زود گذشت ! اما من هنوز کودک درونم زنده است . حتی اگه صد ساله بشم !

باز شاهکاری دیگه از شاهنامه،
داستانی که بیش از
داستان های دیگه آدم واقعی بودنشو
حس می کنه! داستانی که هر آدمی با هر سنی
رو تحت تاثیر قرار میده،
شاید معروف ترین هم باشه…!
براتون آرزوی شادکامی دارم،زنده باشید

ممنون میلاد گرامی.

خشنوثره مزداهه اهورهه
ای اهورامزدا! بی گمان پاداش آرمانی و گران بهای خود را به تن و جان کسی ارزانی می داری که با منش نیک، کار می کنند و در پرتو راستی، آموزش خرد نیک تو را به درستی پیش می برند و برای پیشترفت گیتی می کوشند
(گات های سرورمان اشو زرتشت، یسنا 34 بند 14)
درود بر دوست ارجمندم فریناز
شما هیچ گاه من را پذیره نمی شوید برای نوشتارهایتان جای گلایه دارد آیا؟
با پاره ی دیگر از جستار« فرا زمینیان و استوره های ایرانی» در خویشکاری شما هستم.
چشم در راهم برایت با چراغی از روشنی سبز و پرنیان بنفش[گل][گل][گل]

نه کارن عزیز ،تاکنون روشم دعوت کردن از دوستان نبود و فکر میکردم که دوستان واقعی خود خواهند آمد. اما حالا که فرمودید از این به بعد ، دعوتتان خواهم کرد. حتماً سر میزنم.

خاله تولدت دیرادیر مبارک

ممنون محسن جان

سلام
با پست جدید به روزم

چشم سرمیزنم.

سلام عزیزم
دلم بارانی است وگریه می خواهد
ولیکن دوستانی دارم که آنهارا دوست می دارم

خدا نکنه دلت گرفته باشه نیره من .

slm farinazam khobi?? soraghi az ma nagiri??

چشم الان میام.

عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید .
کوروش بزرگ

آیا ما واقعاً موفق میشیم اختیار سرنوشتمان را در دست بگیریم؟!با این وصف من هنوز به دنیا نیومدم!

سلام برفریناز گرامی

سلام

زندگی

خواب پریشانیست

و من

با ساده لوحی

انتظاری بی سبب

زین خواب بی تعبیر دارم…

امیدوارم زودتر سرحال بشی.

با افتخار لینک شدید

ممنون .

علاقه خاصی به این داستان دارم وخاطرالت زیادی از کلاسهای استاد محبتی….

یادش بخیر

ممنون فرینازجون.

خواهش میکنم عزیزم.

عاشق این داستانشم

این عکسا ک گذاشتی همش از توی آرامگاه خود استاده

فریناز جان قسمت اولو گذاشتم نمیدونم دیدی یا ن دومیش چیه ک بزارم؟

بله دیدم . ممنون .دومیش پادشاهی فریدون است.

جهان سربه سر، حکمت و عبرت است

چرا بهره ی ما همه غفلت است؟

آره به خدا.

سلام برفریناز عزیزم
پیروزی غرور آفرین تیم ملی را به جام جهانی به شما وهمه مردم ایران تبریک می گویم
شادباشی

مرسی نیره عزیزم. این برد غرور آفرین بر شما هم مبارک باد.

ارهایشالا قهرمانییییییییییییییی تو جام جهانی

به امید روزهای بهتر و پربارتر.

slaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaam yooooohoooo che hali dada bad 12 sal raftim jamjahani

مبارکا باشه .

ممنونم. لینکتون نمودم. روزتان خوش

تشکر . روز خوش.

درود فریناز گرامی
مثه اینکه جشن زاد روز بدنیا اومدنتو یواشکی تو تارنمای دوستان برپا کردی.
خب اگه اینجوریه منم بسهم خودم بهترین شادباش رو میگم بهت و برات سبد سبد شادی تا همیشه ی زندگیت که دراز باد.
سالهاییکه که در سلامتی و شادکامی و خوشبختی بگذرونی…53

ممنون از لطف و توجهتان

درود بر شما با اطلاعیه ی شماره یک….! به روزم قدمتان طراوت اندیشه و نگاهتان فصل رویش بهار[گل]

سرمیزنم فرید عزیز.

بیت اول منویادکتاب اول دبیرستانم انداخته

ممنون که سرزدی.

slam farinazam khobi ?? namard delam vasat tangide kam sar mizani,roz javan bar to mobarak

داشتیم؟! البته من دلم جوونه!!!

همیشه منتظرت هستم

خیال می کنم پشت در ایستاده ای و در میزنی
اینقدر این در کهنه را باز و بسته کرده ام که لولایش شکسته است
لولای شکسته در را عوض میکنم
انگار کسی در میزند
در را باز می کنم و در خیالم تو را می بینم که پشت در ایستاده ای
می گویم :
بانو خوش آمدی
ولی تو نیستی
پشت در تنهاییست
در را می بندم و باز دوباره باز میکنم
ولی هنوز هم نیستی
اینقدر باز میکنم و می بندم که لولای در دوباره می شکند
کاش می آمدی
می دانم چشم خسته ام بسته خواهد شد
قلبم خسته ام خواهد ایستاد
ولی تو نخواهی آمد
بانو
بانو
بانو جان
تا آخر عمر فقط همین خواهد بود
من و در و لولای شکسته
و حسرت دیدار تو
فقط همین

“کیکاووس یاکیده”

خیلی زیبا بود. واقعاً ممنون.

سلاااااااااااااااام فریناز عزیزم
شادی را زمانی می خواهم که لبخند را به روی لبان دوستان ببینم

داشتم فکر میکردم ما دو تا همدیگر را ندیدیم اما قلبمون به هم راه داره. وای که دوست داشتن چه قدرتی دارد. خیلی دوستت دارم.

اینو کسی برام
فرستاده مال من نیست
ممکنه مسخره به نظر بیاد ولی واقعا اتفاق میافته!می خوای صورت کسی رو که واقعا دوست داره ببینی؟
اینو به ۱۰ نفر بفرست بعد برو به ادرس
http://amour-en-portrait.ca.cx/(این یه بازی فرانسویه)صورت کسی که دوست داره ظاهر میشه خطر سوپریز شدن!(تقریبا ۹۰%شبیه)من خواستم این بازیو دور بزنم مستقیما رفتم به اون ادرس گفت اینطوری نمیشهباید به۱۰نفر بفرستیش نمیدونم چه طوری فهمید..امتحانش مجانیه

دست خوش منو میزاری سر کار؟!

مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا
گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا
کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
قطره شدم که راهی دریا کنی مرا
پیش طبیب آمده‌ام، درد می‌کشم
شاید قرار نیست مداوا کنی مرا
من آمدم که این گره ها وا شود همین!
اصلا بنا نبود ز سر وا کنی مرا
حالا که فکر آخرتم را نمی­کنم
حق می­دهم که بنده دنیا کنی مرا
من، سالهاست میوه ی خوبی نداده‌ام
وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا
آقا برای تو نه ! برای خودم بد است
هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا
من گم شدم ؛ تو آینه‌ای گم نمی‌شوی
وقتش شده بیائی و پیدا کنی مرا
این بار با نگاه کریمانه‌ات ببین
شاید غلام خانه زهرا کنی مرا

ممنون از شعر زیبایت.

درود

بابت تاخیــر در لینک شدنتون عذر خواهی میکنم..

با افتخار لینک شدید..

منو هم با تاریخ پارسیان لینک کنید.

با سپاس..

منتظر حضور گرمتان

ممنون. خدمت میرسم.

سلام
منبعش کدوم کتاب و گردآورند و ناشر هست؟؟؟

دوست گرامیمن از روی شاهنامه دکتر محمد دبیر سیاقی اشعار را به نثر درآوردم.ناشر علی اکبر علمی. سال 61 .

بابت گذاشتن سروده های حکیم فرودوسی به نثر ازتون ممنونم فوق العاده زیبا و دلنشین بود

از توجهتون متشکرم.

تداوم فعالیت های فرهنگی ایرانیان در بحبوحه حملات و بی ثباتیهای اوضاع در طول قرن های هفتم تا دهم ، نشانه ی آنست که روان روشن و اندیشه ی نیرومند ایرانی حتی در سخت ترین احوال از فعالیت باز نایستاد و در خلال همین روزگاران بود که فرهنگ ایرانی بهمراهی و با دستیاری مهاجمان غیرایرانی از یک طرف به دیوار چین رسید و از جانبی دیگر تا سواحل دریای آدریاتیک را تحت نفوذ خود در آورد و در همان حال تا بنگال شرقی و شبه جزیره ی دکن پیشرفت کرد و مایه ی ظهور شاعران و نویسندگان بزرگی بزبان پارسی گردید .

روانشاد ذبیح الله صفا

داستان رستم و سهراب شاهنامه به نثر

یکی داستان است پر آب چشم

دل نازک از رستم آید به خشم

روزی رستم برای شکار به نزديکی های مرز توران می رود، پس از شکار به خواب می رود. رخش که رها در مرغزار مشغول چرا بوده توسط چند سوار ترک به سختی گرفتار می شود. رستم پس از بيداری از رخش اثری جز رد پای او نمی بيند. درپی اثر پای او به سمنگان می رسد. خبر رسيدن رستم به سمنگان سبب می شود بزرگان و ناموران شهر به استقبال او بيايند. رستم ايشان را تهديد می کند چنانچه رخش را به او بازنگردانند، سر بسياری را از تن جدا خواهد کرد. شاه سمنگان از او دعوت می کند شبی را دربارگاه او بگذراند تا صبح رخش را برای او پيدا کنند. رستم با خشنودی می پذيرد.

در بارگاه شاه سمنگان رستم با تهمينه روبرومی شود و عاشق او می شود و او را توسط موبدی از شاه سمنگان خواستگاری می کند. فردای آن روز رستم مهره ای را به عنوان يادگاری به تهمينه می دهد و می گويد چنانچه فرزندشان دختر بود اين مهره را به گيسوی او ببندد و چنانچه پسر بود به بازو او؛ پس از آن رستم روانه ايران می شود و اين راز را با کسی در ميان نمی گذارد. پس از چندی که سهراب، جوانی تنومند نسبت به همسالان خود شده است، نشان پدر خود را از مادر می پرسد. مادر حقيقت را به او می گويد و مهره نشان پدر را بر بازو او می بندد و به او هشدار می دهد که افراسياب دشمن رستم از اين راز نبايد آگاه گردد. سهراب که آوازه پدر خود را می شنود، تصميم می گيرد که ابتدا به ايران حمله کند و پدرش را به جای کاووس شاه برتخت بنشاند و پس از آن به توران برود و افراسياب را سرنگون سازد. افراسياب با حيله با عنوان کمک به سهراب لشکری را به سرداری هومان و بارمان به ياری او می فرستد و به آنان سفارش می کند که نگذارند سهراب، رستم را بشناسد. سهراب به ايران حمله ور می شود و کاووس شاه، رستم را به ياری می طلبد، رستم و سهراب باهم روبرو می شوند. سهراب از ظاهر او حدس می زند که شايد او رستم باشد ولی رستم نام و نسب خود را از او پنهان می کند. در نبرد اول سهراب بر رستم چيره می شود و می خواهد که او را از پای در آورد ولی رستم با نيرنگ به او می گويد که رسم آنان اين است که در دومين نبرد پيروز، حريف را از پای درمی آورند. ولی در نبرد بعدی که رستم پيروز آن است به سهراب رحم نمی کند و همين که او را از پای در می آورد، مهره نشان خود را در بازوی او می بيند. سهراب اينک به نوشداروی که نزد کاوس شاه است می تواند زنده بماند ولی او از روی کينه از دادن آن خودداری می کند. پس از آنکه او را راضی می کنند که نوشدارو را بدهد، سهراب ديگر دار فانی را وداع گفته است. غمنامه رستم و سهراب اتفاق می افتد چون رستم بايد يگانه باشد و قدرتمدارن تاب دونمونه مانند رستم را ندارند، چه کاووس شاه ايران که رستم به او خدمات بسيار کرده است ( هم اوست که از رساندن نوشدارو برای التيام زخم سهراب امتناع می کند) و چه شاه توران که از رستم لطمه خورده است. سهراب که از پشت رستم است، ويژگی های او را دارد، حتی اسبی که می تواند به اوسواری دهد، اسبی است که ازپشت رخش( اسب رستم) به دنيا آمده است. بنابراين تزوير و زور قدرتمداران به همراه خامی وبلند پروازی سهراب و غرور رستم که نام خودرا برای فرزند فاش نمی کند، به فاجعه دامن می زند که به پايان غم انگيز خود برسد.

آب از دستش نمی چکد

بسیار خسیس است

برداشت و بهره برداری از داده های تارنما همراه با آوردن نام و نشانی مهرمیهن آزاد است

«رستم و سهراب» یکی از داستان‌های شاهنامه است. داستان مرگ سهراب جوان را به تصویر می‌کشد که بر اثر جنگ با رستم، به دست پدر کشته می‌شود.[۱]

روزی از روزها رستم اسباب شکار را آماده کرد و همراه اسبش رخش عازم مرزهای کشور توران شد. آن روز رستم در نزدیکی شهر سمنگان گوری شکار کرد و بعد از خوردن گور به خواب رفت. چندتن از سواران تورانی که از آن محل می‌گذشتند، رخش را دیدند که در دشت به چرا مشغول است. از آن رو که رخش اسب بی نظیری بود، آن را گرفته و با خود به شهر سمنگان بردند. سپس رستم از خواب بیدار شد و اسب خویش را نیافت، بسیاراندوهگین شد و به ناچار با پای پیاده برای یافتن رخش عازم شهر سمنگان شد. پادشاه سمنگان وقتی شنید که رستم برای پیدا کردن اسبش به شهر او آمده است، شادمان گشته و به پیشواز رستم شتافت. شاه سمنگان رستم را به کاخ خویش دعوت کرد و به وی قول داد که به زودی رخش را یافته و برای او خواهد آورد. تهمتن دعوت شاه را پذیرفت و به کاخ او رفت و به خوردن می و تفریح مشغول شد تا اینکه شب فرا رسید. برای رستم خوابگاه ویژه‌ای آماده کردند، رستم به خوابگاه رفت تا قدری بیاساید. چون پاسی از شب گذشت، دختری زیبارو و خوش‌اندام به خوابگاه وارد شد. رستم بیدار شد و با تعجب به دختر نگاه کرد و سپس پرسید تو کیستی؟ دختر جواب داد که من تهمینه، دختر شاه سمنگان هستم. رستم وقتی آن همه زیبایی را دید سریع موبدی را برای خواستگاری تهمینه نزد شاه سمنگان فرستاد. شاه از خواسته رستم بسیار خشنود گشت و رستم و تهمینه همان شب با هم ازدواج کردند. سپس رستم مهره‌ای را که به بازوی خویش بسته بود، درآورد و به تهمینه داد و گفت اگر فرزندمان دختر بود این مهره را به گیسویش ببند و اگر پسر بود، مهره را به بازوی او ببند. فردا صبح شاه سمنگان به رستم خبر داد که رخش را یافته‌است. پس رستم از تهمینه خداحافظی کرد و همراه رخش به سوی زابلستان رهسپار شد. نه ماه بعد تهمینه پسری به دنیا آورد که بسیار شبیه پدرش بود و نام او را سهراب نهاد.

سهراب به سرعت رشد می‌کرد و بزرگ می‌شد به طوری که در ده سالگی چنان قوی هیکل و نیرومند شده بود که در آن نواحی کسی قدرت نبرد با او را نداشت. روزی از روزها سهراب نزد مادر رفت و از نام و نشان پدر خویش پرسید؛ و مادر به گفت که تو از دودمان نریمان و فرزند رستم دستان هستی. سهراب چو این گفته شنید بسیار خشنود شد. بعد گفت من به زودی لشکر از پهلوانان توران گرد هم خواهم آورد و به ایران حمله خواهم کرد تا کی کاووس، شاه ایران که فردی نالایق است را از تخت به زیر کشم و پدرم رستم را بر تخت پادشاهی نشانم. سپس همراه با پدرم به توران حمله خواهیم کرد و افراسیاب را نابود خواهیم کرد. از آن طرف جاسوسان این خبر را برای افراسیاب بردند. وقتی افراسیاب شنید که سهراب فرزند رستم است و قصد دارد برای یافتن پدر به ایران لشکر به کشد با خود فکری کرد و گفت شاید در این لشکرکشی رستم به دست پسرش سهراب کشته شود. پس به هومان و بارمان که از سرداران لشکرش بودند فرمان داد تا لشکری متشکل از دوازده هزار سرباز گرداورند و به یاری سهراب بشتابند. سپس افراسیاب به آن‌ها گفت که سهراب نباید هرگز پدرش را بشناسد تا شاید رستم پهلوان به دست پسرش کشته شود. سرداران سریع لشکری فراهم کردند و به یاری سهراب شتافتند. سهراب فرماندهی آن لشکر را به عهده گرفت و به سوی مرز ایران شتافت. در مرز ایران دژ بزرگی بود که به آن دژ سپید می‌گفتند و هجیر پهلوان فرمانده دژ سپید بود. هجیر وقتی لشکر تورانیان را دید که به دژ نزدیک شده‌اند خشمگین شد و به تندی زره پوشید و سوار بر اسب شد و به تنهایی به میدان جنگ رفت. سهراب که هجیر را دید سوار بر اسب شد و به سوی هجیر تاخت. سهراب بعد از کمی مبارزه هجیر را اسیر کرد و دست بسته او را نزد هومان فرستاد.

رستم دستان، پدر سهراب، در نبردی با او رویارو می‌شود و بدون آگاهی از اینکه سهراب پسرش است، پهلوی او را می‌دَرَد و چون سهراب در حال جان دادن است، نشان سهراب را می‌بیند و درمی‌یابد که او فرزندش است. پس، گودرز را سراغ کاووس می‌فرستد تا از او نوشدارو بگیرد و کاووس از این کار سر باز می‌زند.[۲] ابوالقاسم انجوی‌نژاد در فردوسی‌نامه، ادامهٔ داستان را چنین توصیف می‌کند:[۳] .mw-parser-output blockquote.templatequote{margin-top:0}.mw-parser-output blockquote.templatequote div.templatequotecite{line-height:1em;text-align:right;padding-right:2em;margin-top:0}.mw-parser-output blockquote.templatequote div.templatequotecite cite{font-size:85%}

رستم خشمگین می‌شود و به طرف بارگاه حرکت می‌کند. خبر به کیکاووس می‌دهند که رستم خشمگین شده و به طرف تو می‌آید. کیکاووس از درِ حرمسرا فرار می‌کند و رستم وارد کاخ می‌شود. که می‌بیند از کاووس خبری نیست، دارو را برمی‌دارد و به طرف سهراب می‌رود اما متأسفانه دیر می‌رسد. منجّم می‌آید و می‌گوید که کار از کار گذشته‌است.

داستان رستم و سهراب شاهنامه به نثر

مرشد عباس زریری، از نقالان شهیر شاهنامه، ادامهٔ بخشی از ادامهٔ داستان را که در شاهنامه به آن اشاره نشده‌است این چنین تقریر می‌کند:[۴]

رستم چون برای آوردن نوشدارو پا در رکاب شد، سهراب به هوش آمد و رستم را خواست. رستم بازگشت و دوباره گودرز را برای گرفتن نوشدارو به درگاه کاووس فرستاد: «گویند گودرز در این مرتبه نوشدارو را آورد که سهراب داعی حق را لبیک گفته بود».

بهرام بیضایی نمایشنامهٔ سهراب‌کشی را بر اساس این داستان رستم نوشته است.

آثار برگرفته: (شاهنامه ابومنصوری * شاهنامه طهماسبی * شاهنامه داوری * شاهنامه رشیدا * شاهنامه دموت * شاهنامه فلورانس * شاهنامه قرچغای خان)

«رستم و سهراب» یکی از داستان‌های شاهنامه است. داستان مرگ سهراب جوان را به تصویر می‌کشد که بر اثر جنگ با رستم، به دست پدر کشته می‌شود.[۱]

روزی از روزها رستم اسباب شکار را آماده کرد و همراه اسبش رخش عازم مرزهای کشور توران شد. آن روز رستم در نزدیکی شهر سمنگان گوری شکار کرد و بعد از خوردن گور به خواب رفت. چندتن از سواران تورانی که از آن محل می‌گذشتند، رخش را دیدند که در دشت به چرا مشغول است. از آن رو که رخش اسب بی نظیری بود، آن را گرفته و با خود به شهر سمنگان بردند. سپس رستم از خواب بیدار شد و اسب خویش را نیافت، بسیاراندوهگین شد و به ناچار با پای پیاده برای یافتن رخش عازم شهر سمنگان شد. پادشاه سمنگان وقتی شنید که رستم برای پیدا کردن اسبش به شهر او آمده است، شادمان گشته و به پیشواز رستم شتافت. شاه سمنگان رستم را به کاخ خویش دعوت کرد و به وی قول داد که به زودی رخش را یافته و برای او خواهد آورد. تهمتن دعوت شاه را پذیرفت و به کاخ او رفت و به خوردن می و تفریح مشغول شد تا اینکه شب فرا رسید. برای رستم خوابگاه ویژه‌ای آماده کردند، رستم به خوابگاه رفت تا قدری بیاساید. چون پاسی از شب گذشت، دختری زیبارو و خوش‌اندام به خوابگاه وارد شد. رستم بیدار شد و با تعجب به دختر نگاه کرد و سپس پرسید تو کیستی؟ دختر جواب داد که من تهمینه، دختر شاه سمنگان هستم. رستم وقتی آن همه زیبایی را دید سریع موبدی را برای خواستگاری تهمینه نزد شاه سمنگان فرستاد. شاه از خواسته رستم بسیار خشنود گشت و رستم و تهمینه همان شب با هم ازدواج کردند. سپس رستم مهره‌ای را که به بازوی خویش بسته بود، درآورد و به تهمینه داد و گفت اگر فرزندمان دختر بود این مهره را به گیسویش ببند و اگر پسر بود، مهره را به بازوی او ببند. فردا صبح شاه سمنگان به رستم خبر داد که رخش را یافته‌است. پس رستم از تهمینه خداحافظی کرد و همراه رخش به سوی زابلستان رهسپار شد. نه ماه بعد تهمینه پسری به دنیا آورد که بسیار شبیه پدرش بود و نام او را سهراب نهاد.

سهراب به سرعت رشد می‌کرد و بزرگ می‌شد به طوری که در ده سالگی چنان قوی هیکل و نیرومند شده بود که در آن نواحی کسی قدرت نبرد با او را نداشت. روزی از روزها سهراب نزد مادر رفت و از نام و نشان پدر خویش پرسید؛ و مادر به گفت که تو از دودمان نریمان و فرزند رستم دستان هستی. سهراب چو این گفته شنید بسیار خشنود شد. بعد گفت من به زودی لشکر از پهلوانان توران گرد هم خواهم آورد و به ایران حمله خواهم کرد تا کی کاووس، شاه ایران که فردی نالایق است را از تخت به زیر کشم و پدرم رستم را بر تخت پادشاهی نشانم. سپس همراه با پدرم به توران حمله خواهیم کرد و افراسیاب را نابود خواهیم کرد. از آن طرف جاسوسان این خبر را برای افراسیاب بردند. وقتی افراسیاب شنید که سهراب فرزند رستم است و قصد دارد برای یافتن پدر به ایران لشکر به کشد با خود فکری کرد و گفت شاید در این لشکرکشی رستم به دست پسرش سهراب کشته شود. پس به هومان و بارمان که از سرداران لشکرش بودند فرمان داد تا لشکری متشکل از دوازده هزار سرباز گرداورند و به یاری سهراب بشتابند. سپس افراسیاب به آن‌ها گفت که سهراب نباید هرگز پدرش را بشناسد تا شاید رستم پهلوان به دست پسرش کشته شود. سرداران سریع لشکری فراهم کردند و به یاری سهراب شتافتند. سهراب فرماندهی آن لشکر را به عهده گرفت و به سوی مرز ایران شتافت. در مرز ایران دژ بزرگی بود که به آن دژ سپید می‌گفتند و هجیر پهلوان فرمانده دژ سپید بود. هجیر وقتی لشکر تورانیان را دید که به دژ نزدیک شده‌اند خشمگین شد و به تندی زره پوشید و سوار بر اسب شد و به تنهایی به میدان جنگ رفت. سهراب که هجیر را دید سوار بر اسب شد و به سوی هجیر تاخت. سهراب بعد از کمی مبارزه هجیر را اسیر کرد و دست بسته او را نزد هومان فرستاد.

رستم دستان، پدر سهراب، در نبردی با او رویارو می‌شود و بدون آگاهی از اینکه سهراب پسرش است، پهلوی او را می‌دَرَد و چون سهراب در حال جان دادن است، نشان سهراب را می‌بیند و درمی‌یابد که او فرزندش است. پس، گودرز را سراغ کاووس می‌فرستد تا از او نوشدارو بگیرد و کاووس از این کار سر باز می‌زند.[۲] ابوالقاسم انجوی‌نژاد در فردوسی‌نامه، ادامهٔ داستان را چنین توصیف می‌کند:[۳] .mw-parser-output blockquote.templatequote{margin-top:0}.mw-parser-output blockquote.templatequote div.templatequotecite{line-height:1em;text-align:right;padding-right:2em;margin-top:0}.mw-parser-output blockquote.templatequote div.templatequotecite cite{font-size:85%}

رستم خشمگین می‌شود و به طرف بارگاه حرکت می‌کند. خبر به کیکاووس می‌دهند که رستم خشمگین شده و به طرف تو می‌آید. کیکاووس از درِ حرمسرا فرار می‌کند و رستم وارد کاخ می‌شود. که می‌بیند از کاووس خبری نیست، دارو را برمی‌دارد و به طرف سهراب می‌رود اما متأسفانه دیر می‌رسد. منجّم می‌آید و می‌گوید که کار از کار گذشته‌است.

داستان رستم و سهراب شاهنامه به نثر

مرشد عباس زریری، از نقالان شهیر شاهنامه، ادامهٔ بخشی از ادامهٔ داستان را که در شاهنامه به آن اشاره نشده‌است این چنین تقریر می‌کند:[۴]

رستم چون برای آوردن نوشدارو پا در رکاب شد، سهراب به هوش آمد و رستم را خواست. رستم بازگشت و دوباره گودرز را برای گرفتن نوشدارو به درگاه کاووس فرستاد: «گویند گودرز در این مرتبه نوشدارو را آورد که سهراب داعی حق را لبیک گفته بود».

بهرام بیضایی نمایشنامهٔ سهراب‌کشی را بر اساس این داستان رستم نوشته است.

آثار برگرفته: (شاهنامه ابومنصوری * شاهنامه طهماسبی * شاهنامه داوری * شاهنامه رشیدا * شاهنامه دموت * شاهنامه فلورانس * شاهنامه قرچغای خان)

«رستم و سهراب» یکی از داستان‌های شاهنامه است. داستان مرگ سهراب جوان را به تصویر می‌کشد که بر اثر جنگ با رستم، به دست پدر کشته می‌شود.[۱]

روزی از روزها رستم اسباب شکار را آماده کرد و همراه اسبش رخش عازم مرزهای کشور توران شد. آن روز رستم در نزدیکی شهر سمنگان گوری شکار کرد و بعد از خوردن گور به خواب رفت. چندتن از سواران تورانی که از آن محل می‌گذشتند، رخش را دیدند که در دشت به چرا مشغول است. از آن رو که رخش اسب بی نظیری بود، آن را گرفته و با خود به شهر سمنگان بردند. سپس رستم از خواب بیدار شد و اسب خویش را نیافت، بسیاراندوهگین شد و به ناچار با پای پیاده برای یافتن رخش عازم شهر سمنگان شد. پادشاه سمنگان وقتی شنید که رستم برای پیدا کردن اسبش به شهر او آمده است، شادمان گشته و به پیشواز رستم شتافت. شاه سمنگان رستم را به کاخ خویش دعوت کرد و به وی قول داد که به زودی رخش را یافته و برای او خواهد آورد. تهمتن دعوت شاه را پذیرفت و به کاخ او رفت و به خوردن می و تفریح مشغول شد تا اینکه شب فرا رسید. برای رستم خوابگاه ویژه‌ای آماده کردند، رستم به خوابگاه رفت تا قدری بیاساید. چون پاسی از شب گذشت، دختری زیبارو و خوش‌اندام به خوابگاه وارد شد. رستم بیدار شد و با تعجب به دختر نگاه کرد و سپس پرسید تو کیستی؟ دختر جواب داد که من تهمینه، دختر شاه سمنگان هستم. رستم وقتی آن همه زیبایی را دید سریع موبدی را برای خواستگاری تهمینه نزد شاه سمنگان فرستاد. شاه از خواسته رستم بسیار خشنود گشت و رستم و تهمینه همان شب با هم ازدواج کردند. سپس رستم مهره‌ای را که به بازوی خویش بسته بود، درآورد و به تهمینه داد و گفت اگر فرزندمان دختر بود این مهره را به گیسویش ببند و اگر پسر بود، مهره را به بازوی او ببند. فردا صبح شاه سمنگان به رستم خبر داد که رخش را یافته‌است. پس رستم از تهمینه خداحافظی کرد و همراه رخش به سوی زابلستان رهسپار شد. نه ماه بعد تهمینه پسری به دنیا آورد که بسیار شبیه پدرش بود و نام او را سهراب نهاد.

سهراب به سرعت رشد می‌کرد و بزرگ می‌شد به طوری که در ده سالگی چنان قوی هیکل و نیرومند شده بود که در آن نواحی کسی قدرت نبرد با او را نداشت. روزی از روزها سهراب نزد مادر رفت و از نام و نشان پدر خویش پرسید؛ و مادر به گفت که تو از دودمان نریمان و فرزند رستم دستان هستی. سهراب چو این گفته شنید بسیار خشنود شد. بعد گفت من به زودی لشکر از پهلوانان توران گرد هم خواهم آورد و به ایران حمله خواهم کرد تا کی کاووس، شاه ایران که فردی نالایق است را از تخت به زیر کشم و پدرم رستم را بر تخت پادشاهی نشانم. سپس همراه با پدرم به توران حمله خواهیم کرد و افراسیاب را نابود خواهیم کرد. از آن طرف جاسوسان این خبر را برای افراسیاب بردند. وقتی افراسیاب شنید که سهراب فرزند رستم است و قصد دارد برای یافتن پدر به ایران لشکر به کشد با خود فکری کرد و گفت شاید در این لشکرکشی رستم به دست پسرش سهراب کشته شود. پس به هومان و بارمان که از سرداران لشکرش بودند فرمان داد تا لشکری متشکل از دوازده هزار سرباز گرداورند و به یاری سهراب بشتابند. سپس افراسیاب به آن‌ها گفت که سهراب نباید هرگز پدرش را بشناسد تا شاید رستم پهلوان به دست پسرش کشته شود. سرداران سریع لشکری فراهم کردند و به یاری سهراب شتافتند. سهراب فرماندهی آن لشکر را به عهده گرفت و به سوی مرز ایران شتافت. در مرز ایران دژ بزرگی بود که به آن دژ سپید می‌گفتند و هجیر پهلوان فرمانده دژ سپید بود. هجیر وقتی لشکر تورانیان را دید که به دژ نزدیک شده‌اند خشمگین شد و به تندی زره پوشید و سوار بر اسب شد و به تنهایی به میدان جنگ رفت. سهراب که هجیر را دید سوار بر اسب شد و به سوی هجیر تاخت. سهراب بعد از کمی مبارزه هجیر را اسیر کرد و دست بسته او را نزد هومان فرستاد.

رستم دستان، پدر سهراب، در نبردی با او رویارو می‌شود و بدون آگاهی از اینکه سهراب پسرش است، پهلوی او را می‌دَرَد و چون سهراب در حال جان دادن است، نشان سهراب را می‌بیند و درمی‌یابد که او فرزندش است. پس، گودرز را سراغ کاووس می‌فرستد تا از او نوشدارو بگیرد و کاووس از این کار سر باز می‌زند.[۲] ابوالقاسم انجوی‌نژاد در فردوسی‌نامه، ادامهٔ داستان را چنین توصیف می‌کند:[۳] .mw-parser-output blockquote.templatequote{margin-top:0}.mw-parser-output blockquote.templatequote div.templatequotecite{line-height:1em;text-align:right;padding-right:2em;margin-top:0}.mw-parser-output blockquote.templatequote div.templatequotecite cite{font-size:85%}

رستم خشمگین می‌شود و به طرف بارگاه حرکت می‌کند. خبر به کیکاووس می‌دهند که رستم خشمگین شده و به طرف تو می‌آید. کیکاووس از درِ حرمسرا فرار می‌کند و رستم وارد کاخ می‌شود. که می‌بیند از کاووس خبری نیست، دارو را برمی‌دارد و به طرف سهراب می‌رود اما متأسفانه دیر می‌رسد. منجّم می‌آید و می‌گوید که کار از کار گذشته‌است.

داستان رستم و سهراب شاهنامه به نثر

مرشد عباس زریری، از نقالان شهیر شاهنامه، ادامهٔ بخشی از ادامهٔ داستان را که در شاهنامه به آن اشاره نشده‌است این چنین تقریر می‌کند:[۴]

رستم چون برای آوردن نوشدارو پا در رکاب شد، سهراب به هوش آمد و رستم را خواست. رستم بازگشت و دوباره گودرز را برای گرفتن نوشدارو به درگاه کاووس فرستاد: «گویند گودرز در این مرتبه نوشدارو را آورد که سهراب داعی حق را لبیک گفته بود».

بهرام بیضایی نمایشنامهٔ سهراب‌کشی را بر اساس این داستان رستم نوشته است.

آثار برگرفته: (شاهنامه ابومنصوری * شاهنامه طهماسبی * شاهنامه داوری * شاهنامه رشیدا * شاهنامه دموت * شاهنامه فلورانس * شاهنامه قرچغای خان)

«رستم و سهراب» یکی از داستان‌های شاهنامه است. داستان مرگ سهراب جوان را به تصویر می‌کشد که بر اثر جنگ با رستم، به دست پدر کشته می‌شود.[۱]

روزی از روزها رستم اسباب شکار را آماده کرد و همراه اسبش رخش عازم مرزهای کشور توران شد. آن روز رستم در نزدیکی شهر سمنگان گوری شکار کرد و بعد از خوردن گور به خواب رفت. چندتن از سواران تورانی که از آن محل می‌گذشتند، رخش را دیدند که در دشت به چرا مشغول است. از آن رو که رخش اسب بی نظیری بود، آن را گرفته و با خود به شهر سمنگان بردند. سپس رستم از خواب بیدار شد و اسب خویش را نیافت، بسیاراندوهگین شد و به ناچار با پای پیاده برای یافتن رخش عازم شهر سمنگان شد. پادشاه سمنگان وقتی شنید که رستم برای پیدا کردن اسبش به شهر او آمده است، شادمان گشته و به پیشواز رستم شتافت. شاه سمنگان رستم را به کاخ خویش دعوت کرد و به وی قول داد که به زودی رخش را یافته و برای او خواهد آورد. تهمتن دعوت شاه را پذیرفت و به کاخ او رفت و به خوردن می و تفریح مشغول شد تا اینکه شب فرا رسید. برای رستم خوابگاه ویژه‌ای آماده کردند، رستم به خوابگاه رفت تا قدری بیاساید. چون پاسی از شب گذشت، دختری زیبارو و خوش‌اندام به خوابگاه وارد شد. رستم بیدار شد و با تعجب به دختر نگاه کرد و سپس پرسید تو کیستی؟ دختر جواب داد که من تهمینه، دختر شاه سمنگان هستم. رستم وقتی آن همه زیبایی را دید سریع موبدی را برای خواستگاری تهمینه نزد شاه سمنگان فرستاد. شاه از خواسته رستم بسیار خشنود گشت و رستم و تهمینه همان شب با هم ازدواج کردند. سپس رستم مهره‌ای را که به بازوی خویش بسته بود، درآورد و به تهمینه داد و گفت اگر فرزندمان دختر بود این مهره را به گیسویش ببند و اگر پسر بود، مهره را به بازوی او ببند. فردا صبح شاه سمنگان به رستم خبر داد که رخش را یافته‌است. پس رستم از تهمینه خداحافظی کرد و همراه رخش به سوی زابلستان رهسپار شد. نه ماه بعد تهمینه پسری به دنیا آورد که بسیار شبیه پدرش بود و نام او را سهراب نهاد.

سهراب به سرعت رشد می‌کرد و بزرگ می‌شد به طوری که در ده سالگی چنان قوی هیکل و نیرومند شده بود که در آن نواحی کسی قدرت نبرد با او را نداشت. روزی از روزها سهراب نزد مادر رفت و از نام و نشان پدر خویش پرسید؛ و مادر به گفت که تو از دودمان نریمان و فرزند رستم دستان هستی. سهراب چو این گفته شنید بسیار خشنود شد. بعد گفت من به زودی لشکر از پهلوانان توران گرد هم خواهم آورد و به ایران حمله خواهم کرد تا کی کاووس، شاه ایران که فردی نالایق است را از تخت به زیر کشم و پدرم رستم را بر تخت پادشاهی نشانم. سپس همراه با پدرم به توران حمله خواهیم کرد و افراسیاب را نابود خواهیم کرد. از آن طرف جاسوسان این خبر را برای افراسیاب بردند. وقتی افراسیاب شنید که سهراب فرزند رستم است و قصد دارد برای یافتن پدر به ایران لشکر به کشد با خود فکری کرد و گفت شاید در این لشکرکشی رستم به دست پسرش سهراب کشته شود. پس به هومان و بارمان که از سرداران لشکرش بودند فرمان داد تا لشکری متشکل از دوازده هزار سرباز گرداورند و به یاری سهراب بشتابند. سپس افراسیاب به آن‌ها گفت که سهراب نباید هرگز پدرش را بشناسد تا شاید رستم پهلوان به دست پسرش کشته شود. سرداران سریع لشکری فراهم کردند و به یاری سهراب شتافتند. سهراب فرماندهی آن لشکر را به عهده گرفت و به سوی مرز ایران شتافت. در مرز ایران دژ بزرگی بود که به آن دژ سپید می‌گفتند و هجیر پهلوان فرمانده دژ سپید بود. هجیر وقتی لشکر تورانیان را دید که به دژ نزدیک شده‌اند خشمگین شد و به تندی زره پوشید و سوار بر اسب شد و به تنهایی به میدان جنگ رفت. سهراب که هجیر را دید سوار بر اسب شد و به سوی هجیر تاخت. سهراب بعد از کمی مبارزه هجیر را اسیر کرد و دست بسته او را نزد هومان فرستاد.

رستم دستان، پدر سهراب، در نبردی با او رویارو می‌شود و بدون آگاهی از اینکه سهراب پسرش است، پهلوی او را می‌دَرَد و چون سهراب در حال جان دادن است، نشان سهراب را می‌بیند و درمی‌یابد که او فرزندش است. پس، گودرز را سراغ کاووس می‌فرستد تا از او نوشدارو بگیرد و کاووس از این کار سر باز می‌زند.[۲] ابوالقاسم انجوی‌نژاد در فردوسی‌نامه، ادامهٔ داستان را چنین توصیف می‌کند:[۳] .mw-parser-output blockquote.templatequote{margin-top:0}.mw-parser-output blockquote.templatequote div.templatequotecite{line-height:1em;text-align:right;padding-right:2em;margin-top:0}.mw-parser-output blockquote.templatequote div.templatequotecite cite{font-size:85%}

رستم خشمگین می‌شود و به طرف بارگاه حرکت می‌کند. خبر به کیکاووس می‌دهند که رستم خشمگین شده و به طرف تو می‌آید. کیکاووس از درِ حرمسرا فرار می‌کند و رستم وارد کاخ می‌شود. که می‌بیند از کاووس خبری نیست، دارو را برمی‌دارد و به طرف سهراب می‌رود اما متأسفانه دیر می‌رسد. منجّم می‌آید و می‌گوید که کار از کار گذشته‌است.

داستان رستم و سهراب شاهنامه به نثر

مرشد عباس زریری، از نقالان شهیر شاهنامه، ادامهٔ بخشی از ادامهٔ داستان را که در شاهنامه به آن اشاره نشده‌است این چنین تقریر می‌کند:[۴]

رستم چون برای آوردن نوشدارو پا در رکاب شد، سهراب به هوش آمد و رستم را خواست. رستم بازگشت و دوباره گودرز را برای گرفتن نوشدارو به درگاه کاووس فرستاد: «گویند گودرز در این مرتبه نوشدارو را آورد که سهراب داعی حق را لبیک گفته بود».

بهرام بیضایی نمایشنامهٔ سهراب‌کشی را بر اساس این داستان رستم نوشته است.

آثار برگرفته: (شاهنامه ابومنصوری * شاهنامه طهماسبی * شاهنامه داوری * شاهنامه رشیدا * شاهنامه دموت * شاهنامه فلورانس * شاهنامه قرچغای خان)

سعيد تاجيک

در بارگاه شاه سمنگان رستم با تهمينه روبرومي شود و عاشق او مي شود و او را توسط موبدي از شاه سمنگان خواستگاري مي کند. فرداي آن روز رستم مهره اي را به عنوان يادگاري به تهمينه مي دهد و مي گويد چنانچه فرزندشان دختر بود اين مهره را به گيسوي او ببندد و چنانچه پسر بود به بازو او؛ پس از آن رستم روانه ايران مي شود و اين راز را با کسي در ميان نمي گذارد.

پس از چندي که سهراب، جواني تنومند نسبت به همسالان خود شده است، نشان پدر خود را از مادر مي پرسد. مادر حقيقت را به او مي گويد و مهره نشان پدر را بر بازو او مي بندد و به او هشدار مي دهد که افراسياب دشمن رستم از اين راز نبايد آگاه گردد. سهراب که آوازه پدر خود را مي شنود، تصميم مي گيرد که ابتدا به ايران حمله کند و پدرش را به جاي کاووس شاه برتخت بنشاند و پس از آن به توران برود و افراسياب را سرنگون سازد.

افراسياب با حيله با عنوان کمک به سهراب لشکري را به سرداري هومان و بارمان به ياري او مي فرستد و به آنان سفارش مي کند که نگذارند سهراب، رستم را بشناسد. سهراب به ايران حمله ور مي شود و کاووس شاه، رستم را به ياري مي طلبد، رستم و سهراب باهم روبرو مي شوند. سهراب از ظاهر او حدس مي زند که شايد او رستم باشد ولي رستم نام و نسب خود را از او پنهان مي کند. در نبرد اول سهراب بر رستم چيره مي شود و مي خواهد که او را از پاي در آورد ولي رستم با نيرنگ به او مي گويد که رسم آنان اين است که در دومين نبرد پيروز، حريف را از پاي درمي آورند.

داستان رستم و سهراب شاهنامه به نثر

ولي در نبرد بعدي که رستم پيروز آن است به سهراب رحم نمي کند و همين که او را از پاي در مي آورد، مهره نشان خود را در بازوي او مي بيند. سهراب اينک به نوشداروي که نزد کاوس شاه است مي تواند زنده بماند ولي او از روي کينه از دادن آن خودداري مي کند. پس از آنکه او را راضي مي کنند که نوشدارو را بدهد، سهراب ديگر دار فاني را وداع گفته است.

غمنامه رستم و سهراب اتفاق مي افتد چون رستم بايد يگانه باشد و قدرتمدارن تاب دو نمونه مانند رستم را ندارند، چه کاووس شاه ايران که رستم به او خدمات بسيار کرده است ( هم اوست که از رساندن نوشدارو براي التيام زخم سهراب امتناع مي کند) و چه شاه توران که از رستم لطمه خورده است. سهراب که از پشت رستم است، ويژگي هاي او را دارد، حتي اسبي که مي تواند به او سواري دهد، اسبي است که از پشت رخش( اسب رستم) به دنيا آمده است. بنابراين تزوير و زور قدرتمداران به همراه خامي و بلند پروازي سهراب و غرور رستم که نام خود را براي فرزند فاش نمي کند، به فاجعه دامن مي زند که به پايان غم انگيز خود برسد.

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження…

داستان رستم و سهراب شاهنامه به نثر

Виконується…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження…

Завантаження…

داستان های صوتی شاهنامه فردوسی به نثر امروزیپادشاهی کیومرثبراساس شاهنامه منظوم دکتر محمد دبیرسیاقیراوی فریما قبادنویسنده فریناز جلالی

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження списків відтворення…

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження…

داستان رستم و سهراب شاهنامه به نثر

Виконується…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження…

Завантаження…

داستان های صوتی شاهنامه فردوسی به نثر امروزیپادشاهی کیومرثبراساس شاهنامه منظوم دکتر محمد دبیرسیاقیراوی فریما قبادنویسنده فریناز جلالی

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження списків відтворення…

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження…

داستان رستم و سهراب شاهنامه به نثر

Виконується…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження…

Завантаження…

داستان های صوتی شاهنامه فردوسی به نثر امروزیپادشاهی کیومرثبراساس شاهنامه منظوم دکتر محمد دبیرسیاقیراوی فریما قبادنویسنده فریناز جلالی

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження списків відтворення…

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження…

داستان رستم و سهراب شاهنامه به نثر

Виконується…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження…

Завантаження…

داستان های صوتی شاهنامه فردوسی به نثر امروزیپادشاهی کیومرثبراساس شاهنامه منظوم دکتر محمد دبیرسیاقیراوی فریما قبادنویسنده فریناز جلالی

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження списків відтворення…

رستم و سهراب یکی از زیباترین و همچنین غم‌انگیزترین داستان‌های شاهنامه است. داستانی پر از عبرت و نکته‌های شنیدنی از زندگی انسان‌ها که در هیچ زمانی کهنه نمی‌شود. من این داستان را تا حدی که به چارچوب داستان لطمه نخورد، خلاصه کرده‌ام. اما خواندن این خلاصه، شما را از خواندن داستان کامل در شاهنامه‌ی فردوسی بی‌نیاز نمی‌کند

 

غمنامه‌ی رستم و سهراباز شاهنامه‌ی فردوسیخلاصه‌نویسی: محسن مردانی

روزي رستم پهلوان ايراني براي شكار به نزديكي شهر سمنگان در مرز توران مي‌رود. او در دشتي گورخرهاي فراواني را مي‌بيند و گوري را شكار كرده وكباب مي‌كند. او پس از خوردن غذا اسبش رخش را در دشت رها مي كند تا به چرا مشغول شود. خودش نیز زين رخش را زير سر مي گذارد و به خواب مي رود.

داستان رستم و سهراب شاهنامه به نثر

سواراني چند از تورانيان درحال گذر از آن دشت، اسبي كوه‌پیكر و رهوار را مي‌بينند كه در حال چراست به دنبال آن مي‌افتند تا به چنگش بياورند. رخش به آنان حمله كند و به ضرب دندان وسم، سه تن از آنان را مي كشد اما بالاخره به كمند آنان اسيرشده وسواران رخش را با خود مي برند.

وقتي رستم بیدار مي‌شود اثري از رخش نمي‌بيند و پس از جستجوي بسيار عاقبت ردپاي او را به سوي شهر سمنگان می‌یابد بنابراین زين رخش و سلاح خود را به دوش مي‌گيرد و به سوي شهر سمنگان به راه مي افتد. درشهر شاه وبزرگان سمنگان وقتي خبر آمدن رستم را مي‌شنوند به استقبالش مي روند و از او به گرمي پذيرايي مي‌كنند. رستم مي‌گويد كه: «اسبم رخش را هنگامي كه خواب بودم ربوده‌اند و من ردش را تا اين شهر گرفته‌ام؛ اگر آن را بیابید و به من بازگردانديد سپاسگزار شما خواهم بود وگرنه دمار از روزگار بزرگان شهر درمي آورم.» شاه سمنگان قول مي‌دهد تا بامداد روز بعد، رخش را بيابد و به او تحويل دهد و از رستم دعوت مي‌كند كه شب را مهمان او باشد. دركاخ شاه سمنگان به افتخار رستم جشني برپا مي‌گردد.

پس از جشن رستم به بستر مي‌رود. در نيمه‌هاي شب . . . .

 

خلاصه داستان را به صورت PDF در  لینک زیر بخوانید:

 

خلاصه داستان رستم و سهراب

داستان رستم و سهراب شاهنامه به نثر

داستان رستم و سهراب شاهنامه به نثر

0

پیشنهاد شده برای شما :
0 Mr smith عکس برای پروفایل ژانویه 19, 2019
برچسب ها :

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *