داستان حسن کچل و غول

داستان حسن کچل و غول

پیشنهاد شما مخصوص شما :

خواص دارویی و گیاهی

داستان حسن کچل و غول

داستان حسن کچل و غول

 

 

 

 

 

داستان حسن کچل و غول

 

حسن کچل

 

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود(البته من خودمم از همون بچگی موندم تو اینکه اگه غیر از خدا هیچکس نبود،پس این همه شخصیت داستانی ازکجا می آن!؟ اینم از اون چیزهاست که بایدکشفش کنیم.) القصه پیرزنی بود که یک پسر کچل داشت به اسم حسن. این حسن کچل ما که از تنبلی شهره عام و خاص بود از صبح تا شب کنار تنور دراز می کشید و می خورد و می خوابید.

ننه اش دیگه از دستش خسته شده بود با خودش فکر کرد چیکار کنه که پسرش دست از تنبلی برداره و یه تکونی به خودش بده.

تا اینکه فکری به خاطرش رسید بلند شد رفت سر بازار و چند تا سیب سرخ خوشمزه خرید و اومد خونه. یکی از سیب ها رو گذاشت دم تنور یکی رو یه کم دور تر وسط اتاق . سومی رو دم در اتاق چهارمی تو حیاط و …..آخری روگذاشت پشت در حیاط تو کوچه.

 

 

 

 

 

حسن که از خواب پاشد بدجور گرسنه بود تا چشمش رو باز کرد سیب های قرمز خوش آب و رنگ رو دید و دهنش حسابی آب افتاد.

داد زد ننه جون من سیب می خوام.

 

ننه اش گفت: اگر سیب می خوای باید پاشی خودت برداری. یه تکونی به خودت بده .

حسن کچل دستش رو دراز کرد و اولین سیب رو برداشت و خورد و کلی کیف کرد کمی خودش رو کشید و دومی رو هم برداشت . خلاصه همینطور خودش رو تا دم در خونه رسوند. ننه پیرزن یواشکی اونو نگاه می کرد و دنبالش می رفت همین که حسن خواست سیب تو کوچه رو برداره فوری دوید و در رو پشت سرش بست.

رنگ از روی حسن پرید و محکم به در زد و گفت : ننه این کارا چیه ؟ در رو باز کن بابا.

اما هر چی التماس و زاری کرد فایده ای نداشت.ننه اش گفت باید بری کار کنی تا کی می خوای تو خونه تنگ بغل من بشینی و بخوری و بخوابی؟؟؟

حسن کچل گفت : خب لااقل یه کم خوردنی به من بده که از گشنگی نمیرم.

ننه اش هم یه تخم مرغ و یه کم آرد و یک کرنا گذاشت تو خورجین و بهش داد.(کرنا و خورجین هم از اون کلمات هستند که خودت باید بری دنبال معنی شون)

حسن از ده بیرون رفت و راه صحرا رو در پیش گرفت.رفت و رفت تا چشمش به یک لاک پشت افتاد

اون رو برداشت و گذاشت تو خورجین. کمی که رفت یک پرنده رو دید که لای شاخ و برگ درختی گیر کرده و نمی تونست پرواز کنه. اون رو هم برداشت و گذاشت تو خورجین.

همین موقع بود که هوا ابری شد و حسن نگاهی به آسمان کرد و گفت الانه است که بارون بگیره. آن وقت تمام لباس هاش رو در آورد وگذاشت زیرش و نشست روش.ناگهان باران تندی گرفت. وقتی باران بند اومد حسن لباس هاش رو برداشت و تنش کرد بدون اینکه خیس شده باشند. خلاصه حسن راه افتاد و یک دفعه چشمش به یک دیو افتاد که جلوش سبز شد. دیو با تعجب به لباس های حسن نگاه کرد و گفت ببینم تو چرا زیر این بارون خیس نشدی؟

(من طبق معمول کلی گشتم ولیدیو پیدا نکردم!!حالا شرک مهربون رو به جایدیو از من قبول کن)

حسن کچل گفت: مگه نمی دونی بارون نمی تونه شیطان رو خیس کنه؟

دیوبا تعجب گفت: یعنی تو شیطانی؟ اگه راست می گی بیا با هم زور آزمایی کنیم.

حسن گفت: زور آزمایی کنیم.

 

دیو سنگی از روی زمین برداشت و گفت الان این سنگ رو با فشار دست خرد می کنم. بعد چنان فشاری داد که سنگ خرد و خاکشیر شد.

حسن گفت اینکه چیزی نیست حالا نگاه کن ببین من چکار می کنم. بعد یواشکی آرد رو از خورجینش در آورد و فشار داد و بهدیو نشان داد. خدایی دیوه خیلی ترسید. گفت : حالا بیا سنگ پرتاب کنیم ببینیم سنگ کی دورتر می ره. اونوقت یه سنگ برداشت و دورخیز کرد و تا اونجایی که می تونست با قدرت سنگ رو پرتاب کرد سنگ رفت و تو یک فاصله خیلی دور به زمین افتاد.

حسن گفت: ای بابا این که چیزی نبود حالا منو ببین. دوباره یواشکی پرنده رو از خورجین برداشت و دورخیز کرد و پرنده رو پر داد پرنده هم نامردی نکرد همچین رفت که دیگه به چشم نیومد.

دیوه گفت نه بابا این راست راستی خود شیطونه. دو پا داشت دوپا دیگه قرض کرد و دررفت.

حسن کچل دوباره راه افتاد رفت و رفت تا رسید به یک قلعه بزرگ.

جلو رفت و در زد. ناگهان یک صدای نخراشیده و نتراشیده از اون تو بلند شد که : کیه داره در می زنه؟؟؟

حسن همچین جا خورد، ولی به روی خودش نیاورد و صداش رو کلفت کرد و داد زد: من شیطانم تو کی هستی؟

صدا گفت: من پادشاه دیوها هستم.

 

حسن گفت: خوب به چنگم افتادی تو آسمونا دنبالت می گشتم رو زمین پیدات کردم.

پادشاه دیوها خیلی ترسید اما جا نزد و گفت: بهتره راهتو بکشی و بری پی کارت من حوصله دردسر ندارم ، می زنم ناکارت می کنم ها.

حسن کچل گفت: اگه راست می گی بیا یه زور آزمایی با هم بکنیم.

داستان حسن کچل و غول

 

پادشاه دیوها گفت: باشه.

 

بعد شپش خیلی بزرگی از لای در بیرون فرستاد و گفت : ببین این شپش سر منه!!!!

حسن کچل گفت: این که چیزی نیست. اینو ببین.

 

اونوقت لاک پشت رو از خورجین در آورد و فرستاد تو .پادشاه دیوها دلش هری فرو ریخت و گفت این کیه دیگه بابا. شپشش اینه خودش چیه؟؟

گفت: حالا ببین من با این سنگ چیکار می کنم.آن وقت سنگی رو برداشت و خاکش کرد و فرستاد بیرون .

حسن گفت: همین؟ حالا ببین من چطور از سنگ آب می گیرم.

آن وقت تخم مرغ و له کرد و فرستاد تو .

 

پادشاه دیوها که دیگه تنش به لرزه افتاده بود شانس آخر رو هم امتحان کرد و گفت: حالا بیا نعره بکشیم ،نعره من اینقدر وحشتناکه که تن همه به لرزه در می آد. اونوقت نهگذاشت و نه برداشت و همچین نعره ای کشید که خدایی نزدیک بود حسن بیچاره زهره ترک بشه.اما باز خودش رو جمع و جور کرد و گفت حالا گوش کن به این می گن نعره وحشتناکنه اون قوقولی قوقول تو ..بعد کرنا رو در آورد و همچین توش دمید که نزدیک بود خودش غش کنه.

پادشاه دیوها هم که دیگه داشت جون از تنش در می رفت فرار رو بر قرار ترجیح داد و حالا نرو کی برو . رفت و تا عمر داشت دیگه پشت سرش هم نگاه نکرد.

حالا بشنو ازحسن کچل که وارد قلعه شد و چشمش به قصر و جاه و جلالی افتاد که نگو ونپرس.

باغی بود و وسط باغ قصری بود و توی اتاقهای قصر پر بود از طلا و جواهر تازه کلی هم خوراکی های خوشمزه باب دل حسن کچل ما که دیگه واسه خودش حسن خانی شده بود. خلاصه حسن کچل چند روزی خورد و خوابید و بعد پاشد رفت دست ننه اش رو گرفت و با خودش آورد که بیا و ببین پسر دست گلت چه دم و دستگاهی به هم زده. ننه هم که دید پسرش به نان و نوایی رسیده آستین ها رو بالا زد و پسره رو زودی زن داد و همگی سالیان سال در کنار هم خوش و خوب و خرم زندگی کردند.رسیدیم به آخر قصه بازم به قول روایت های قدیمی خودمون قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید.

 

 

روزی، روزگاری یک ننه ای بود و یک پسری داشت، به اسم حسن، این حسن هم کچل بود هم
تنبل (این که، این دو خصوصیت چه ربطی به هم دارند، من هم نمی دانم؛ ولی در قصه
این طور آمده است. اما اگر زیاد متّه به خشخاش بگذارید و اصرار نمایید که حتماً
باید رابطه علت و معلولی در داستانتان رعایت شود، می توانیم علت های مختلفی برای
کچلی و یا تنبلی او بتراشیم؛ مثلاً به علت بیماری ناشناخته ای حسن قصه ما در کودکی
«حسن کچل» شد و به خاطر این که بچه ها مسخره اش نکنند، از خجالت آن قدر توی کوچه
نرفت و در خانه ماند که تنبل شد. یا این که بگوییم به دلیل تک فرزند بودن، لوس و
نُنر و تنبل، بارآمد و براثر تنبلی آن قدر حمام نرفت که سرش شپش و ساس و هزار جک و
جانور دیگر زد و کچل شد. اصلاً می خواهم بدانم، شما این همه قصه حسن کچل شنیده اید
و خوانده اید، یک بار پرسیده اید که چرا «حسن کچل» و نه «حسن مودار» که حالا گیر
داده اید به ما؟) خب برگردیم به قصه. حسن کچل، آن قدر تنبل بود که حتی برای
غذاخوردن هم زحمت آمدن به سرسفره را به خود نمی داد و ننه اش باید ظرف غذا را جلویش
می گذشت و گرنه آن قدر دادوفریاد می کرد که صدایش تا هفت کوچه آن طرف تر می رفت.
بیچاره ننه اش باید در خانه های مردم، کلفتی می کرد تا پول درمی آورد و می ریخت توی
شکم حسن کچل. اما بالاخره یک روز تحملش تمام شد و نشست و برای تنبلی پسرش نقشه ای
کشید؛ بعد رفت و از درخت سیب گوشه حیاط، چندسیب چید و به، ترتیب از جلوی در اتاق هر
چندقدم یک دانه روی زمین گذاشت تا رسید به در حیاط؛ در را باز کرد و یکی از سیب ها
را هم توی کوچه، جلوی در گذاشت؛ بعد آمد توی حیاط و با صدای بلند گفت: «وای … ظهر
شد. امروز قرار بود بروم خانه ملوک خانم را رو رفت وروب کنم. ملوک خانم هم که خیلی
بداخلاق است. حتماً به خاطر دیر رفتن، کلی دعوایم می کند.»

یک دفعه، حسن کچل داد زد: «اِهکی، پس غذای من چی؟»


ننه اش جواب داد: «الآن برایت می آورم.»

 

و بعد از چند لحظه، داد زد: «آخ … افتادم … وای خدا، سیب های حسن جانم ریخت زمین.
دیر هم که شده. حسن پسرم، سیب ها از دستم افتاد روی زمین؛ من هم فرصت ندارم جمعشان
کنم. خودت جمعشان کن و بخور. چندتایش هم توی کوچه افتاده؛ در را باز می گذارم تا
بروی و برداری.

حسن تا آمد داد و فریاد راه بیاندازد، مادرش گفت: «من رفتم … خداحافظ.»

داستان حسن کچل و غول

 

اما رفت و پشت در، قایم شد. هرچه حسن کچل، عربده کشید، محل نگذاشت. کم کم حسن کچل
خسته شد. قبلاً هم که گرسنه بود؛ پس ساکت شد و شروع کرد به فکر کردن: «ننه که
حالاحالاها نمی آید؛ هرچه هم عربده می کشم، کسی به دادم نمی رسد؛ پس باید خودم کاری
کنم.»

دراز کشید و سرک کشید به بیرون اتاق. سیب جلوی در را دید با خود گفت: «اوووه، کی
می رود این همه راه را؟!» بعد کمی فکر کرد و دوباره با خود گفت: «کاشکی چیزی، مثلاً
به اسم تلفن همراه اختراع شده بود، که می شد از طریق آن با دوست هایم تماس بگیرم و
بگویم بیایند سیب ها را جمع کنند؛ نصف من ـ نصف آن ها؛ ولی بی فایده است. هنوز حتی
تلفن اختراع نشده، چه برسد به همراهش.»

خلاصه هرچه فکر کرد، چیزی به ذهنش نرسید به جز بلند شدن. پس هِنّ وهِن کنان و
عرق ریزان بلند شد و خودش را به جلوی در کشاند. سیب را برداشت و دوباره، تالاپ روی
زمین افتاد و با ولع، شروع به خوردن سیب کرد. سیب تمام شد، اما مگر حسن کچل با یک
سیب، سیر می شد؟ پس باز کشان کشان خود را به سیب دوم رساند و آن را هم خورد؛ ولی
بازهم سیر نشد. سومین سیب، روی پله ها بود. چهارمی وسط حیاط. پنجمین سیب را که
خورد، هرچه این طرف و آن طرف را نگاه کرد، سیبی نبود مگر بر شاخه درخت که آن هم
دستش نمی رسید و حال پریدن هم نداشت. اما هنوز گرسنه بود. ناگهان چشمش به کوچه
افتاد. در حیاط باز بود و سیبی آن طرف در، توی کوچه افتاده بود. حسن کچل زیرلب غر
زد و گفت: «ای خدا، کسب روزی حلال، چه قدر سخت است!» و نفس نفس زنان به طرف در کوچه
راه افتاد. همین که پا به کوچه گذاشت، در پشت سرش بسته شد. برگشت و گفت: «اِ، چی
شد؟»


ننه اش از پشت در گفت: «هیچی، در را بستم …»

 


حسن کچل پرسید: «برای چی؟»

 

ننه اش جواب داد:«برای این که تنبلی را بگذاری کنار و بروی سرکار.»


حسن کچل گفت: «شوخی نکن!»

 

ننه اش گفت: «شوخی هم نمی کنم. تا وقتی حکم استخدام یا حداقل، قرارداد روزمزد یا
پیمانی کارَت را نیاوری، در را به رویت باز نمی کنم.»

هرچه حسن کچل، آه و ناله و التماس کرد، فایده نداشت. از آه و ناله کردن که خسته شد،
خواست راه بیفتد دنبال پیدا کردن کار، اما دید دیگر توانی برایش نمانده؛ پس همان
پشت در نشست به استراحت کردن. چند لحظه که گذشت، سروکله اصغری، پسر همسایه آن
طرفی شان پیدا شد، چند کتاب زیر بغل به طرف خانشان می آمد. به حسن کچل که رسید،
سلام کرد و خواست که رد شود، ولی حال زار حسن کچل را که دید ایستاد، احوال پرسی
کردن. حسن کچل هم ماجرا را برایش تعریف کرد. اصغری، ماجرا را که شنید، گفت: «چه قدر
بهت گفتم؛ مثل من درس بخوان، تا دانشگاه قبول شوی. هفته ای دو ـ سه روز می روی
دانشگاه بقیه اش هم الکی کتاب ها را جلویت باز می کنی یعنی دارم درس می خوانم.
استادها هم ـ چه بخواهی، چه نخواهی ـ نمره ای بهت می دهند. این طوری، لااقل
چهارسال کسی کاری بهت ندارد. غذا و جا و خرجت هم می دهند؛ تازه قربان صد قه ات هم
می روند. بعد چهارسال هم یک مدرک بهت می دهند. اگر هم بیکار باشی می شوی مهندس
بیکار، که کلاسش بالاتر است.»

حسن کچل گفت: «بروبابا، تو خرخوان بودی دانشگاه دولتی قبول شدی؛ من یا قبول نمی شدم
یا اگر می شدم، دانشگاه آزاد بود که پولش را نداشتم.»

اصغری هم ناراحت شد و رفت. چند لحظه بعد، سر و کله اکبری، پسر همسایه این طرفی شان
پیدا شد. لباس سربازی به تن از سرکوچه آمد. حسن کچل را که جلوی در دید. ایستاد و
گفت: «هی، کچـ …» اما جمله اش را کامل نکرد. دستی به سر تراشیده اش کشید و گفت:
«حسن آقا، چرا دمغی؟»

حسن هم همه ماجرای آن روزش را برای اکبری تعریف کرد. اکبری بعد از شنیدن ماجرای
حسن کچل، سینه اش را جلو داد و گفت: «یادت است بهت گفتم بیا با هم برویم سربازی؟!.
این طوری دو سال کسی کاری بهت ندارد. غذا و جا هم مجانی است؛ تازه اگر کمی هم شیطان
باشی، اضافه خدمت می خوری و مدت بیش تری می توانی از تسهیلات استفاده کنی.»

حسن کچل گفت:«بروبابا، خودشان مرا معاف کردند. گفتند: تو نان آور خانواده ای؛
نمی خواهد بیایی سربازی.»

اکبری هم گذاشت و رفت. حسن کچل، مدتی دیگر نشست؛ اما فایده ای نداشت. ننه اش گفته
بود: تا کار پیدا نکند به خانه راهش نمی دهد. پس با هر زور و زحمتی بود، بلند شد و
راه افتاد. به هرمغازه ای می رسید، داخل می شد و می پرسید: «شاگرد نمی خواهید؟»


هرکس جوابی می داد که معنی همه آن ها می شد: «نه»

 


یکی می گفت: «خودم هم اضافه هستم.»

 

یکی دیگر می گفت: «سهمیه کارگر با وام اشتغال زایی مان تمام شده.»


دیگری می گفت:«فقط جا برای کارآموز داریم.»

 

آن یکی می گفت:«باید فرم پرکنی، ده هزارتومان هم بریزی به حساب و منتظر قرعه کشی
بمانی، از بین صدهزار داوطلب، یکی را انتخاب می کنم. شاید آن یکی، تو باشی.»

حسن کچل آن قدر، این مغازه و آن مغازه سرزد و پرسید، تا خسته شد. گوشه ای نشست و
سربه دیوار تکیه داد. داشت خوابش می برد که سروکلّه چند مگس مزاحم پیدا شد. هرچه
حسن کچل با دست، آن ها را دور کرد، دوباره آمدند و روی سروکلّه و صورت حسن کچل
نشستند. بالاخره حسن کچل عصبانی شد. چوبی را که نزدیکش بود برداشت و با یک ضرب،
شش تای آن ها را چسباند به دیوار. بقیه مگس ها که این صحنه فجیع را دیدند، دمشان را
گذاشتند روی کولشان و فرار کردند. حسن کچل با غرور، نگاهی به اجساد له شده
مگس های روی دیوار انداخت و بعد تکه گچی از دیوار کند و با آن، روی چوب نوشت: «با
یک ضربه این سلاح، شش نفر را کشتم.» بعد، چوب را کنارش گذاشت و خوابید تا شاید
گشایشی در کارش شود. از قضا پادشاه، همراه با عده ای از اطرافیان و سربازانش از
همان محل می گذشتند. به حسن کچل که رسیدند ایستادند. پادشاه با تعجب به او نگاه کرد
و رو به وزیر گفت: «این جوان، توی مملکت ما در این ساعت روز، چرا خوابیده؟ مگر تو
نگفتی توی مملکت، بی کار و بی عار پیدا نمی شود؟»

وزیر که رنگش پریده بود، گفت: «قر… قربان، شاید از خستگی کار، خوابش برده.»


پادشاه گفت: «از شکم گنده اش معلوم است.»

 

همه خندیدند غیر از وزیر، که داشت با دقت حسن کچل را ورانداز می کرد تا راه چاره ای
بیابد؛ بالاخره هم گیر آورد. داد زد: «آن چیه؟»

و اشاره کرد به چوب کنار دست حسن کچل. یکی از سربازها رفت و آن را آورد به دست
پادشاه داد. پادشاه با خواندن نوشته روی چوب، سر عقب کشید و با چشم های از حدقه
بیرون آمده، به وزیر نگاه کرد. وزیر یک قدم عقب گذاشت و گفت: «ملاحظه فرمودید! حق
با این جانب بود.»


پادشاه گفت: «کجای حق با شما بود؟!»

 

وزیر یک قدم جلو گذاشت و گفت: «همین که گفتم، توی مملکت، بی کار وجود ندارد. این
جوانک هم قاتل بوده، حتماً حالا هم از زندان فرار کرده و این گوشه، بی کار خوابیده
و گرنه غیر از قاتل ها ـ که کاری را که نباید بکنند، کرده اند ـ بقیه همه سرکارند.»

پادشاه، سری به تأیید تکان داد و گفت: «بگیرید این … را.»

سربازها چشم به هم زدنی بر سر حسن کچل ریختند و او را کشان کشان به طرف زندان
بردند. حسن کچل هم که از خواب پریده بود، هرچه دادوفریاد کرد که: «بابا! داستان
این جوری نبود. توی قصه نوشته شما باید مرا به استخدام سپاهیانتان درآورید، کسی گوش
نداد؛ تازه پادشاه گفت: «چه پررو، با این سوء پیشینه ای که داری، حتماً باید
فرمانده لشکرت هم بکنم.»

خلاصه حسن کچل به زندان افتاد. ننه اش هم که فهمید هرچه این ور و آن ور زد و گریه و
زاری و پارتی و زیرمیزی به کار بست، فایده ای نکرد. از آن طرف، حسن کچل به برکت طرح
خودکفایی و خوداشتغالی زندانیان، چندتاحرفه یاد گرفت و بعد که بالاخره با
وثیقه گذاشتن سند خانه آزاد شد، وام خود اشتغالی زندانیان گرفت و رفت توی کار دلالی
و خریدوفروش (علت این که از حرفه هایی که توی زندان یاد گرفته بود استفاده نکرد،
این است که به دلیل سوء پیشینه ای که حسن کچل پیدا کرده بود، دیگر کسی به او کار
نمی داد.)

بعد از مدتی، یک روز که حسن کچل سرکوچه ایستاده بود و داشت با سوئیچ کنترلی، هی قفل
درهای زانتیایش را باز و بسته می کرد و کیف تلفن همراهش هم روی کمربندش نصب بود،
اصغری و اکبری دست توی گردن هم، لنگان لنگان به سرکوچه رسیدند. حسن کچل که حال زار
آن ها را دید پرسید: «چه طورید بچه ها؟»

اصغری و اکبری با صدایی که به گریه شبیه بود، گفتند: «چندماه است که از صبح تا شب،
دنبال کار می گردیم؛ ولی کو کار؟! تازه ننه هایمان گفته اند: اگر امروز کار پیدا
نکردید؛ همان بلایی که ننه حسن کچل سر او آورد، بر سرتان می آوریم.»

حسن کچل گفت: «یادتان هست چه قدر بهتان گفتم؛ این همه موهایتان را نشوئید تا کچل
شوید؛ چون کچل ها خوش شانسند. حالا هم دیر نشده، فقط اشکال کار این جاست که حالا

@@[email protected]@روزی، روزگاری یک ننه ای بود و یک پسری داشت، به اسم حسن، این حسن هم کچل بود هم @@[email protected]@تنبل (این که، این دو خصوصیت چه ربطی به هم دارند، من هم نمی دانم؛ ولی در قصه @@[email protected]@این طور آمده است. اما اگر زیاد متّه به خشخاش بگذارید و اصرار نمایید که حتماً @@[email protected]@باید رابطه علت و معلولی در داستانتان رعایت شود، می توانیم علت های مختلفی برای @@[email protected]@کچلی و یا تنبلی او بتراشیم؛ مثلاً به علت بیماری ناشناخته ای حسن قصه ما در کودکی @@[email protected]@«حسن کچل» شد و به خاطر این که بچه ها مسخره اش نکنند، از خجالت آن قدر توی کوچه @@[email protected]@نرفت و در خانه ماند که تنبل شد. یا این که بگوییم به دلیل تک فرزند بودن، لوس و @@[email protected]@نُنر و تنبل، بارآمد و براثر تنبلی آن قدر حمام نرفت که سرش شپش و ساس و هزار جک و @@[email protected]@جانور دیگر زد و کچل شد. اصلاً می خواهم بدانم، شما این همه قصه حسن کچل شنیده اید @@[email protected]@و خوانده اید، یک بار پرسیده اید که چرا «حسن کچل» و نه «حسن مودار» که حالا گیر @@[email protected]@داده اید به ما؟) خب برگردیم به قصه. حسن کچل، آن قدر تنبل بود که حتی برای @@[email protected]@غذاخوردن هم زحمت آمدن به سرسفره را به خود نمی داد و ننه اش باید ظرف غذا را جلویش @@[email protected]@می گذشت و گرنه آن قدر دادوفریاد می کرد که صدایش تا هفت کوچه آن طرف تر می رفت. @@[email protected]@بیچاره ننه اش باید در خانه های مردم، کلفتی می کرد تا پول درمی آورد و می ریخت توی @@[email protected]@شکم حسن کچل. اما بالاخره یک روز تحملش تمام شد و نشست و برای تنبلی پسرش نقشه ای @@[email protected]@کشید؛ بعد رفت و از درخت سیب گوشه حیاط، چندسیب چید و به، ترتیب از جلوی در اتاق هر @@[email protected]@چندقدم یک دانه روی زمین گذاشت تا رسید به در حیاط؛ در را باز کرد و یکی از سیب ها @@[email protected]@را هم توی کوچه، جلوی در گذاشت؛ بعد آمد توی حیاط و با صدای بلند گفت: «وای … ظهر @@[email protected]@شد. امروز قرار بود بروم خانه ملوک خانم را رو رفت وروب کنم. ملوک خانم هم که خیلی @@[email protected]@بداخلاق است. حتماً به خاطر دیر رفتن، کلی دعوایم می کند.»

@@[email protected]@یک دفعه، حسن کچل داد زد: «اِهکی، پس غذای من چی؟»

@@[email protected]@ننه اش جواب داد: «الآن برایت می آورم.»

 

داستان حسن کچل و غول

 

@@[email protected]@و بعد از چند لحظه، داد زد: «آخ … افتادم … وای خدا، سیب های حسن جانم ریخت زمین. @@[email protected]@دیر هم که شده. حسن پسرم، سیب ها از دستم افتاد روی زمین؛ من هم فرصت ندارم جمعشان @@[email protected]@کنم. خودت جمعشان کن و بخور. چندتایش هم توی کوچه افتاده؛ در را باز می گذارم تا @@[email protected]@بروی و برداری.

@@[email protected]@حسن تا آمد داد و فریاد راه بیاندازد، مادرش گفت: «من رفتم … خداحافظ.»

@@[email protected]@اما رفت و پشت در، قایم شد. هرچه حسن کچل، عربده کشید، محل نگذاشت. کم کم حسن کچل @@[email protected]@خسته شد. قبلاً هم که گرسنه بود؛ پس ساکت شد و شروع کرد به فکر کردن: «ننه که @@[email protected]@حالاحالاها نمی آید؛ هرچه هم عربده می کشم، کسی به دادم نمی رسد؛ پس باید خودم کاری @@[email protected]@کنم.»

@@[email protected]@دراز کشید و سرک کشید به بیرون اتاق. سیب جلوی در را دید با خود گفت: «اوووه، کی @@[email protected]@می رود این همه راه را؟!» بعد کمی فکر کرد و دوباره با خود گفت: «کاشکی چیزی، مثلاً @@[email protected]@به اسم تلفن همراه اختراع شده بود، که می شد از طریق آن با دوست هایم تماس بگیرم و @@[email protected]@بگویم بیایند سیب ها را جمع کنند؛ نصف من ـ نصف آن ها؛ ولی بی فایده است. هنوز حتی @@[email protected]@تلفن اختراع نشده، چه برسد به همراهش.»

@@[email protected]@خلاصه هرچه فکر کرد، چیزی به ذهنش نرسید به جز بلند شدن. پس هِنّ وهِن کنان و @@[email protected]@عرق ریزان بلند شد و خودش را به جلوی در کشاند. سیب را برداشت و دوباره، تالاپ روی @@[email protected]@زمین افتاد و با ولع، شروع به خوردن سیب کرد. سیب تمام شد، اما مگر حسن کچل با یک @@[email protected]@سیب، سیر می شد؟ پس باز کشان کشان خود را به سیب دوم رساند و آن را هم خورد؛ ولی @@[email protected]@بازهم سیر نشد. سومین سیب، روی پله ها بود. چهارمی وسط حیاط. پنجمین سیب را که @@[email protected]@خورد، هرچه این طرف و آن طرف را نگاه کرد، سیبی نبود مگر بر شاخه درخت که آن هم @@[email protected]@دستش نمی رسید و حال پریدن هم نداشت. اما هنوز گرسنه بود. ناگهان چشمش به کوچه @@[email protected]@افتاد. در حیاط باز بود و سیبی آن طرف در، توی کوچه افتاده بود. حسن کچل زیرلب غر @@[email protected]@زد و گفت: «ای خدا، کسب روزی حلال، چه قدر سخت است!» و نفس نفس زنان به طرف در کوچه @@[email protected]@راه افتاد. همین که پا به کوچه گذاشت، در پشت سرش بسته شد. برگشت و گفت: «اِ، چی @@[email protected]@شد؟»

@@[email protected]@ننه اش از پشت در گفت: «هیچی، در را بستم …»

 

@@[email protected]@حسن کچل پرسید: «برای چی؟»

 

@@[email protected]@ننه اش جواب داد:«برای این که تنبلی را بگذاری کنار و بروی سرکار.»

@@[email protected]@حسن کچل گفت: «شوخی نکن!»

 

@@[email protected]@ننه اش گفت: «شوخی هم نمی کنم. تا وقتی حکم استخدام یا حداقل، قرارداد روزمزد یا @@[email protected]@پیمانی کارَت را نیاوری، در را به رویت باز نمی کنم.»

@@[email protected]@هرچه حسن کچل، آه و ناله و التماس کرد، فایده نداشت. از آه و ناله کردن که خسته شد، @@[email protected]@خواست راه بیفتد دنبال پیدا کردن کار، اما دید دیگر توانی برایش نمانده؛ پس همان @@[email protected]@پشت در نشست به استراحت کردن. چند لحظه که گذشت، سروکله اصغری، پسر همسایه آن @@[email protected]@طرفی شان پیدا شد، چند کتاب زیر بغل به طرف خانشان می آمد. به حسن کچل که رسید، @@[email protected]@سلام کرد و خواست که رد شود، ولی حال زار حسن کچل را که دید ایستاد، احوال پرسی @@[email protected]@کردن. حسن کچل هم ماجرا را برایش تعریف کرد. اصغری، ماجرا را که شنید، گفت: «چه قدر @@[email protected]@بهت گفتم؛ مثل من درس بخوان، تا دانشگاه قبول شوی. هفته ای دو ـ سه روز می روی @@[email protected]@دانشگاه بقیه اش هم الکی کتاب ها را جلویت باز می کنی یعنی دارم درس می خوانم. @@[email protected]@استادها هم ـ چه بخواهی، چه نخواهی ـ نمره ای بهت می دهند. این طوری، لااقل @@[email protected]@چهارسال کسی کاری بهت ندارد. غذا و جا و خرجت هم می دهند؛ تازه قربان صد قه ات هم @@[email protected]@می روند. بعد چهارسال هم یک مدرک بهت می دهند. اگر هم بیکار باشی می شوی مهندس @@[email protected]@بیکار، که کلاسش بالاتر است.»

@@[email protected]@حسن کچل گفت: «بروبابا، تو خرخوان بودی دانشگاه دولتی قبول شدی؛ من یا قبول نمی شدم @@[email protected]@یا اگر می شدم، دانشگاه آزاد بود که پولش را نداشتم.»

@@[email protected]@اصغری هم ناراحت شد و رفت. چند لحظه بعد، سر و کله اکبری، پسر همسایه این طرفی شان @@[email protected]@پیدا شد. لباس سربازی به تن از سرکوچه آمد. حسن کچل را که جلوی در دید. ایستاد و @@[email protected]@گفت: «هی، کچـ …» اما جمله اش را کامل نکرد. دستی به سر تراشیده اش کشید و گفت: @@[email protected]@«حسن آقا، چرا دمغی؟»

@@[email protected]@حسن هم همه ماجرای آن روزش را برای اکبری تعریف کرد. اکبری بعد از شنیدن ماجرای @@[email protected]@حسن کچل، سینه اش را جلو داد و گفت: «یادت است بهت گفتم بیا با هم برویم سربازی؟!. @@[email protected]@این طوری دو سال کسی کاری بهت ندارد. غذا و جا هم مجانی است؛ تازه اگر کمی هم شیطان @@[email protected]@باشی، اضافه خدمت می خوری و مدت بیش تری می توانی از تسهیلات استفاده کنی.»

@@[email protected]@حسن کچل گفت:«بروبابا، خودشان مرا معاف کردند. گفتند: تو نان آور خانواده ای؛ @@[email protected]@نمی خواهد بیایی سربازی.»

@@[email protected]@اکبری هم گذاشت و رفت. حسن کچل، مدتی دیگر نشست؛ اما فایده ای نداشت. ننه اش گفته @@[email protected]@بود: تا کار پیدا نکند به خانه راهش نمی دهد. پس با هر زور و زحمتی بود، بلند شد و @@[email protected]@راه افتاد. به هرمغازه ای می رسید، داخل می شد و می پرسید: «شاگرد نمی خواهید؟»

@@[email protected]@هرکس جوابی می داد که معنی همه آن ها می شد: «نه»

@@[email protected]@یکی می گفت: «خودم هم اضافه هستم.»

 

@@[email protected]@یکی دیگر می گفت: «سهمیه کارگر با وام اشتغال زایی مان تمام شده.»

@@[email protected]@دیگری می گفت:«فقط جا برای کارآموز داریم.»

 

@@[email protected]@آن یکی می گفت:«باید فرم پرکنی، ده هزارتومان هم بریزی به حساب و منتظر قرعه کشی @@[email protected]@بمانی، از بین صدهزار داوطلب، یکی را انتخاب می کنم. شاید آن یکی، تو باشی.»

@@[email protected]@حسن کچل آن قدر، این مغازه و آن مغازه سرزد و پرسید، تا خسته شد. گوشه ای نشست و @@[email protected]@سربه دیوار تکیه داد. داشت خوابش می برد که سروکلّه چند مگس مزاحم پیدا شد. هرچه @@[email protected]@حسن کچل با دست، آن ها را دور کرد، دوباره آمدند و روی سروکلّه و صورت حسن کچل @@[email protected]@نشستند. بالاخره حسن کچل عصبانی شد. چوبی را که نزدیکش بود برداشت و با یک ضرب، @@[email protected]@شش تای آن ها را چسباند به دیوار. بقیه مگس ها که این صحنه فجیع را دیدند، دمشان را @@[email protected]@گذاشتند روی کولشان و فرار کردند. حسن کچل با غرور، نگاهی به اجساد له شده @@[email protected]@مگس های روی دیوار انداخت و بعد تکه گچی از دیوار کند و با آن، روی چوب نوشت: «با @@[email protected]@یک ضربه این سلاح، شش نفر را کشتم.» بعد، چوب را کنارش گذاشت و خوابید تا شاید @@[email protected]@گشایشی در کارش شود. از قضا پادشاه، همراه با عده ای از اطرافیان و سربازانش از @@[email protected]@همان محل می گذشتند. به حسن کچل که رسیدند ایستادند. پادشاه با تعجب به او نگاه کرد @@[email protected]@و رو به وزیر گفت: «این جوان، توی مملکت ما در این ساعت روز، چرا خوابیده؟ مگر تو @@[email protected]@نگفتی توی مملکت، بی کار و بی عار پیدا نمی شود؟»

@@[email protected]@وزیر که رنگش پریده بود، گفت: «قر… قربان، شاید از خستگی کار، خوابش برده.»

@@[email protected]@پادشاه گفت: «از شکم گنده اش معلوم است.»

 

@@[email protected]@همه خندیدند غیر از وزیر، که داشت با دقت حسن کچل را ورانداز می کرد تا راه چاره ای @@[email protected]@بیابد؛ بالاخره هم گیر آورد. داد زد: «آن چیه؟»

@@[email protected]@و اشاره کرد به چوب کنار دست حسن کچل. یکی از سربازها رفت و آن را آورد به دست @@[email protected]@پادشاه داد. پادشاه با خواندن نوشته روی چوب، سر عقب کشید و با چشم های از حدقه @@[email protected]@بیرون آمده، به وزیر نگاه کرد. وزیر یک قدم عقب گذاشت و گفت: «ملاحظه فرمودید! حق @@[email protected]@با این جانب بود.»

@@[email protected]@پادشاه گفت: «کجای حق با شما بود؟!»

 

@@[email protected]@وزیر یک قدم جلو گذاشت و گفت: «همین که گفتم، توی مملکت، بی کار وجود ندارد. این @@[email protected]@جوانک هم قاتل بوده، حتماً حالا هم از زندان فرار کرده و این گوشه، بی کار خوابیده @@[email protected]@و گرنه غیر از قاتل ها ـ که کاری را که نباید بکنند، کرده اند ـ بقیه همه سرکارند.»

@@[email protected]@پادشاه، سری به تأیید تکان داد و گفت: «بگیرید این … را.»

@@[email protected]@سربازها چشم به هم زدنی بر سر حسن کچل ریختند و او را کشان کشان به طرف زندان @@[email protected]@بردند. حسن کچل هم که از خواب پریده بود، هرچه دادوفریاد کرد که: «بابا! داستان @@[email protected]@این جوری نبود. توی قصه نوشته شما باید مرا به استخدام سپاهیانتان درآورید، کسی گوش @@[email protected]@نداد؛ تازه پادشاه گفت: «چه پررو، با این سوء پیشینه ای که داری، حتماً باید @@[email protected]@فرمانده لشکرت هم بکنم.»

@@[email protected]@خلاصه حسن کچل به زندان افتاد. ننه اش هم که فهمید هرچه این ور و آن ور زد و گریه و @@[email protected]@زاری و پارتی و زیرمیزی به کار بست، فایده ای نکرد. از آن طرف، حسن کچل به برکت طرح @@[email protected]@خودکفایی و خوداشتغالی زندانیان، چندتاحرفه یاد گرفت و بعد که بالاخره با @@[email protected]@وثیقه گذاشتن سند خانه آزاد شد، وام خود اشتغالی زندانیان گرفت و رفت توی کار دلالی @@[email protected]@و خریدوفروش (علت این که از حرفه هایی که توی زندان یاد گرفته بود استفاده نکرد، @@[email protected]@این است که به دلیل سوء پیشینه ای که حسن کچل پیدا کرده بود، دیگر کسی به او کار @@[email protected]@نمی داد.)

@@[email protected]@بعد از مدتی، یک روز که حسن کچل سرکوچه ایستاده بود و داشت با سوئیچ کنترلی، هی قفل @@[email protected]@درهای زانتیایش را باز و بسته می کرد و کیف تلفن همراهش هم روی کمربندش نصب بود، @@[email protected]@اصغری و اکبری دست توی گردن هم، لنگان لنگان به سرکوچه رسیدند. حسن کچل که حال زار @@[email protected]@آن ها را دید پرسید: «چه طورید بچه ها؟»

@@[email protected]@اصغری و اکبری با صدایی که به گریه شبیه بود، گفتند: «چندماه است که از صبح تا شب، @@[email protected]@دنبال کار می گردیم؛ ولی کو کار؟! تازه ننه هایمان گفته اند: اگر امروز کار پیدا @@[email protected]@نکردید؛ همان بلایی که ننه حسن کچل سر او آورد، بر سرتان می آوریم.»

@@[email protected]@حسن کچل گفت: «یادتان هست چه قدر بهتان گفتم؛ این همه موهایتان را نشوئید تا کچل @@[email protected]@شوید؛ چون کچل ها خوش شانسند. حالا هم دیر نشده، فقط اشکال کار این جاست که حالا @@[email protected]@

این مجله مخصوص کودک و نوجوان می باشد.

داستان حسن کچل و غول

داستان حسن کچل و غول

0

پیشنهاد شده برای شما :
0 yalda طرز تهيه آوریل 10, 2019
برچسب ها :

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *