داستان ترسناک واقعی ارواح

داستان ترسناک واقعی ارواح

پیشنهاد شما مخصوص شما :

خواص دارویی و گیاهی

داستان ترسناک واقعی ارواح

داستان ترسناک واقعی ارواح

جمعه، 11 خرداد 1397 ساعت 08:00 توسط لست سکند

46690 بار نمایش

25 مکان ترسناک هند و داستان های ارواح واقعی آن ها

اگر به زندگی اعتقاد دارید، باید به مرگ هم اعتقاد داشته باشید. اگر به خدا اعتقاد دارید، باید به شیطان هم اعتقاد داشته باشید. اگر به دنیای زندگان اعتقاد دارید، باید به دنیای مردگان هم اعتقاد داشته باشید. و اگر به دنیای مردگان اعتقاد دارید، داستان های حقیقی ارواح در هند که در این قسمت ذکر شده اند، قرار است حسابی شما را بترساند.

هرکسی یک یا دو داستان راجع به تعدادی از ترسناک ترین مکان های هند شنیده است. بعضی از مردم شجاعانه برخورد می کنند اما حقیقت این است که تعداد کمی از این داستان ها واقعا شبح وار و حقیقی هستند. شاید بگویید بخاطر شرایط بوده اما گزارشهای ترسناکی به ویژه در روایات محلی وجود دارد که وجود ارواح را تایید می کند.

داستان ترسناک واقعی ارواح

 

افسانه های قدیمی پیرامون ترسناک ترین مکان های هند

در تصور عامه اغلب گورستان ها، قلعه ها و خانه های رها شده به نظر ترسناک هستند، اما مشهور ترین مکان های تسخیرشده ی هند شامل ساختمان های مدرسه و بیمارستان ، کتابخانه ها، هتل ها، دادگاه ها و ایستگاه های مترو است. به عنوان مثال، مکان های تسخیر شده در شیملا شامل کلیسای عیسی و مریم و دانشکده پزشکی Indira Gandhi است. مکان های تسخیر شده کلکته شامل ایستگاه مترو و کتابخانه می باشد. حتی دادگاه کارکاردوما دهلی نیز روایت مخصوص به خود را دارد.

اما حقیقت بسیار جالب این مکانها هسته اصلی روایت های ترسناک آنهاست. این داستانها نسل به نسل منتقل شده و برچسب های ترسناکی به این مکان ها زده شده که طی سالیان متوالی قوی تر شده اند. و حتی یک انجمن هم جرأت نمی کند حضور موجودات فراطبیعی را نفی کند؛ هر ایالت هند مکان های تسخیر شده و داستان های ترسناک مخصوص به خود را دارد. با هم نگاهی به این مکان های ترسناک و داستان های احتمالا واقعی در ارتباط با آنها داشته باشیم.

داستان های شبح وار در غرب

نشانه های هشداردهنده ای که انجمن باستان شناسی هند برای منع رفتن و آمد گردشگران در محوطه قلعه بعد از غروب قرار داده اند حد واقعی ترسناک بودن قلعه Bhangarh را نشان می دهد. و جای تعجب ندارد که این مکان در صدر لیست ترسناک ترین مکان های هند است.

قلعه Bhangarh در جهان به ترسناکی خود معروف است. داستانی که راجع به این مکان نقل می شود این است که روزی تانتریک سینگا (Tantrik Singhia) عاشق شاهزاده رِتناوِتی (Princess Ratnavati) شد. او برای بدست آوردن دل شاهزاده سعی داشت از جادو استفاده کند اما شاهزاده از نقشه های شیطانی او مطلع گردید و دستور قتل او را صادر کرد. تانتریک قبل از مرگش ساکنین قلعه را به مرگ و ساکنان دهکده ها را به زندگی بدون سقف تا ابد نفرین کرد. امروز برخی از دهکده های اطراف قلعه همچنان بدون سقف بوده و حتی اگر سقفی برای آن ها ساخته شود بعد از مدتی آن سقف خراب می شود.

 

عمارت Brij Raj Bhavan، عمارتی قدیمی که در اوایل قرن 19 ساخته و در سال 1980 به هتل میراث فرهنگی تبدیل شده ، یکی از مکان های ترسناک در هند است. ادعا شده که این مکان خانه ی روح Major Burton است که توسط سپاه هند در طول شورش های 1857 کشته شد. در هند شایعه شده است که این شبح در راهروهای عمارت قدم زده و گاهی اوقات به نگهبانانی که سر پست خود خوابند سیلی می زند.

 

این مکان به روستای شبح زده متروک شناخته می شود. Kuldhara در نزدیکی جیسلمیر واقع شده و از قرن نوزدهم میلادی متروکه شده است. روستا در سال 1291 توسط خانواده برجسته Paliwal که به هوش تجاری و دانش فراوان در کشاورزی معروف بودند، ایجاد گردید. یک شب در سال 1825 ، تمام اهالی Kuldhara و 83 روستای اطرافش ناگهان ناپدید شدند.

راز ناپدید شدن ناگهانی مردمان این روستاها بسیار جذاب است. داستانی درباره عشق سلیم سینگ (Salim Singh)، وزیر امور خارجه آن زمان، به دختر زیبای رهبر روستا نقل گردیده است. سلیم سینگ بدلیل ممانعت آنها از ازدواجش با آن دختر، روستاییان آن منطقه را به پرداخت مالیات های سنگین تهدید می کرد. مردم روستای Kuldhara و 83 روستای اطرافش تصمیم به ترک زادگاهشان گرفتند و گفته شده که آنها قبل از رفتنشان این مکان را نفرین کردند که پس از خودشان هیچکس نتواند در آنجا سکنا گزیند.

 

چیزی که در رابطه با ترسناک ترین مکان های هند جالب است تفاوت بسیار زیاد آنها در موقعیت جغرافیایی و طبیعت آن هاست. مردم اعتقاد دارند چون این ساحل برای مدت طولانی گورستان بوده امروز ارواح شکنجه شدگان در آن زندگی می کنند. تعداد زیادی از بازدیدکنندگان گزارش دادند هنگامی که در ساحل تنها نشسته اند صدای عده ای در حال صحبت در گوششان می پیچد. اما این گزارش ها از عده کمی به دست ما رسیده و بقیه آن ها هیچوقت از پیاده روی شبانه خود در این مکان زنده برنگشتند.

 

تجربه های عجیب و غریب در شمال

بلوک GP در میروت به ارواح متعددی خود مشهور است. تعداد زیادی از محلی ها ارواح دخترانی در لباس های قرمز و مردانی در حال نوشیدن را بیرون از ساختمان ها مشاهده کرده اند. با این حال برای هیچ یک از این شاهدین روشن نشد که این افراد واقعا چه کسانی بودند. این ارواح هرزمان که فردی شجاع جرأت نزدیک شدن به آن ها را پیدا می کرد ناپدید می شدند.

 

به اعتقاد مردم داگشای همه ارواح موجود در ترسناک ترین مکان های هند بد نیستند. بر اساس یک داستان، همسر باردار یکی از افسران ارتش بریتانیا که بر اثر یک تصادف جان خود را از دست داد در این مکان دفن شده است. مجسمه مرمر یک زن همراه با بچه اش که در این قبرستان قرار گرفته توسط یک جن برکت داده شده است. خرافه ای در میان همسران افسران ارتش هند وجود دارد که می گویند قطعه ای از این سنگ مرمر می تواند تولد فرزندی پسر را برای آن ها به ارمغان بیاورد.

 

تونل شماره 33 در مسیر راه آهن شیملا-کالکا یکی از ترسناک ترین اماکن شهر شیملاست. کاپتان بارو، مهندس بریتانیایی، مسئول ساخت این تونل بود ولی موفق به اتمام این کار نشد. بریتانیا او را جریمه کرد و او بخاطر این تحقیر خودکشی کرد. شایعه شده است که روح او در این تونل سرگردان بوده و با کسانی که او را می بینند مکالمات دوستانه ای دارد. محلی ها نیز ادعا دارند زنی را می بینند که در حال جیغ زدن وارد تونل شده و سپس ناپدید می شود.

 

عمارت صدساله و متروک چارلویل در دوران استعمار بریتانیا در هند ساخته شده و در سال 1913 توسط افسر بریتانیایی ویکتور بِیلی و همسرش اجاره گردید. اما بِیلی اطلاعات کمی راجع به این مکان داشت و فقط می دانست که این خانه متعلق به یک کلاهبردار بوده است. زمانی که سرگذشت آن کلاهبردار را از زبان یکی از محلی ها شنید تصمیم گرفت که صحت این داستان های ترسناک را آزمایش کند. بنابراین او درب اتاقی که بیشترین اتفاقات ترسناک در آنجا رخ داده را قفل کرد. پس از مدتی وقتی درب اتاق را دوباره باز کرد از منظره ای که دید شگفت زده شد، اتاق بهم ریخته و درهم بود. پس از آن داستان های متعدد دیگری از خانواده بِیلی و صاحبان بعدی این خانه نقل شد.

 

شایعه شده که روح خانمی به نام Garnet Orme هتل ساووی در ماسوری را تسخیر کرده است، جایی که او را با اضافه کردن سم استریکنین در شیشه دارویش به قتل رساندند. سال ها بعد پزشک معالج او مانند Garnet Orme در همان موقعیت به قتل رسانده شد. این داستان مشهور شد و در کتاب های متعددی از جمله رمان مشهور آگاتا کریستی، ماجرای اسرارآمیز در استایلز، راه یافت. به همین دلیل هتل ساووی یکی از ترسناک ترین هتل های هند می باشد.

داستان ترسناک واقعی ارواح

 

منطقه اردوگاهی دهلی مکانی بسیار تمیز و سرسبز بوده و منظره ای فوق العاده برای دیدن در روشنایی روز است. اما در شب باید خوش شانس (یا بدشانس) باشید تا بخش شبح وار و ترسناک این منطقه را نیز تجربه کنید. محلی ها ادعا می کنند که در این منطقه زنی با لباس ساری را می بینند که تقاضای کمک داشته و با سرعتی غیرانسانی خودرو را تعقیب می کند.

 

وکلای زیادی در مجموعه دادگاهی کارکاردوما اتفاقات غیرطبیعی اطرافشان را گزارش کرده اند. این مکان بین تمام اماکن ترسناک هند وحشتناک تر و غیرمترقبه تر است. دوربین حفاظتی نصب شده در این دادگاه تصاوریری از باز و بسته شدن درب ها، پرتاب شدن پرونده ها از کشو ها، چشمک زدن چراغ ها، ظاهر شدن سایه های مبهم روی دیوار ها و حتی جابجا شدن صندلی ها را ضبط کرده است.

 

مالچا محل خانه ای تسخیر شده مربوط به دوران تغلق شاهیان است. شاهزاده “ولایت محل” یکی از آخرین بازماندگان خاندان سلطنتی اوده بود و بعد از استقلال نتوانست عمارت خانوادگی خود را پس بگیرد. او با نوشیدن سم خودکشی کرد. گفته می شود از آن زمان تا امروز روح او در این عمارت سرگردان است. طبق شایعات کسی که بدون اجازه وارد عمارت شود هیچ وقت زنده بر نمی گردند. حقیقت این شایعات را نمی توان اثبات کرد اما باز هم نمی توان از این محل به عنوان یکی از ترسناک ترین اماکن هند گذشت.

 

داستان های ترسناک جنوب هند

شهرک فیلم سازی راموجی، یکی از بزرگترین شهرک های فیلم سازی در هند، مکانی تسخیر شده و ترسناک است. شاهدین افتادن نور افکن ها، هل داده شدن کارکنان، ظاهر شدن علامت های عجیب و غریب بر روی آینه ها، و آسیب دیدگی جدی تعدادی از دست اندرکاران را گزارش کرده اند. زنان نیز گفته اند ناگهان درب اتاق ها قفل شده و در داخل حبس می شدند.

 

داستانها حاکی از دزدی است که برای سرقت وارد خانه ای دو طبقه در Kundanbagh شده و با اجساد ساکنین آن خانه روبرو می شود. بلافاصله به اداره پلیس رفته و موضوع را شرح می دهد. گزارش های قضایی تاریخ مرگ این 3 نفر را سه ماه قبل از سرقت اعلام می کند. اما همسایه ها ادعا می کردند حتی تا یک روز قبل از سرقت آن مادر و دو دخترش را در حال قدم زدن در بالکن دیده یا نور شمع های خانه را در هنگام شب مشاهده کرده بودند.

 

خودکشی های سریالی سال 2012 در محله Ravindra Nagar آن را در لیست ترسناک ترین مکان های هند قرار داد. مردم بر این باورند که این خودکشی ها بخاطر خشم الهه ایست که معبدش را خراب کرده اند. به دنبال این اتفاقات بسیاری از خانواده ها از ترس جانشان این محله و خانه هایشان را ترک کردند. تعدادی از آن ها خانه هایشان را با چراغ های روشن رها کردند و این احتمال که در حال فرار از چیزی بودند را قوت می بخشد.

 

براساس روایات روح پسری 13 ساله در این قلعه سرگردان بوده و شب هایی که ماه کامل است خود را بیشتر نشان می دهد. طبق داستان ها شاهزاده نارایان ، جانشین تاج و تخت خاندان پیشوایان، به شکلی وحشیانه به قتل رسید. محلی ها ادعا می کنند که صدای گریه روحش و التماس او به عمویش برای نجات دادنش را می شنوند.

 

عمارت شگفت انگیز معروف در نزدیکی جاده باشگاه محلی در پونه یکی از ترسناک ترین اماکن هند به شمار می رود. روایات بر این اساس است که این عمارت توسط روح بانویی پیر که در خانه اش به قتل رسیده تسخیر گشته است. رهگذران مدعی شده اند که شکل سایه مانند از یک پیرزن را دیده اند که از پنجره بیرون آمده و جیغ کمک سر می دهد.

 

این محله بخشی دیگر از پونه بوده که در لیست ترسناک ترین اماکن هند قرار دارد. بیش از یک دهه قبل، هنگام ساخت مجتمعی در محله Chandan Nagar پونه، دختری کشته شد. از آن روز داستان های دیده شدن روح آن دختر در این محله بسیار شنیده شده و معروف است. مردم مدعی شدند که دختری را با ردای سفید خونی و عروسکی در دست در این محله می بینند. اینکه این دختر چگونه کشته شده همچنان رازی سر به مهر است. اما آنگونه که از شنیده ها بر می آید روح او در این محله سرگردان است و اگر احساس ترس می کنید هرگز به این محله نروید.

 

داستان ها حاکی از روح یک زن بوده که در راهرو های این Chawl سرگردان است. منبع آب شیرین این مجتمع یک چاه بود تا زمانی که زنی درون آن افتاد کشته شد. مردم آنجا می گویند از زمان مرگ او تا به امروز روحش در این محله سرگردان است.

 

طبق گفته های وکلایی که در این دادگاه کار می کنند، یکی از دادگاه ها توسط یک روح تسخیر شده که متهمین به قتل را از ورود به دادگاه تهدید می کند. یک شوخی برای این داستان ساخته شده است. می گویند اگر دادگاه اجازه بدهد، این روح که احتمالا یک وکیل وظیفه شناس یا قاتل محکوم سابق بوده، می تواند در حل پرونده های قتل براحتی به دادگاه کمک کند!

 

این هتل با فیلم برداری فیلم بالیوودی “راز” در این هتل به شهرت رسید و بخاطر اتفاقات ترسناکی که در این هتل رخ داده برای همیشه تعطیل شد. یک شب ساروج خان، مربی رقص فیلم و همکارانش از سر و صدای جابجا شدن لوازم طبقه اول از خواب بیدار شده و سعی می کنند با پذیرش تماس بگیرند اما خطوط تلفن ظاهرا قطع شده بودند. صبح روز بعد کارکنان پذیرش به آنها می گویند که اصلا طبقه اولی در این هتل وجود ندارد!

 

ویلای Vas محل سکونت خواهران Vas بوده است.  Doice Vas و  Vera Vasدختران یک وکیل سرشناس بودند. پس از اینکه Doice در این خانه به قتل رسید او را در همین خانه دفن کردند و Vera خانه را ترک کرد. ظاهرا خانه توسط روح Doice تسخیر شده است. تیم های متعددی در جست و جوی فعالیت های غیر طبیعی به این خانه آمده و وجود انرژی های منفی در این خانه را تایید کرده اند.

 

داستان هایی ترسناک شرق هند

این مکان از قبرهای بسیار قدیمی سربازان بریتانیایی و افراد دیگر تشکیل شده است. اولین رخداد ترسناک در این گورستان زمانی که گروهی از دوستان برای عکاسی به اینجا آمدند، اتفاق افتاد. همه آنها احساس سرگیجه و تنگی نفس پیدا کردند. یکی از آنها دچار حمله آسمی شد با اینکه سابقه این بیماری را نداشت. برخی تصاویر ثبت شده در آن روز حاوی سایه هایی ترسناک است.

 

ساختمان نویسندگان یا رایترز در میدان BBD شهر کلکته به ترسناک بودن مشهور است. داستان آن به روز هشتم دسامبر سال 1930 باز می گردد، زمانی که سه مبارز آزادی خواه وارد ساختمان شده و فرماندار کل آنجا، سرهنگ N.S Simpson را به قتل رساندند.

حکایت است که روح سرهنگ سیمپسون همچنان در این ساختمان و میدان BBD سرگردان است. این ساختمان سابقا دفتر منشی ها و کارکنان جوان تحت خدمت حکومت راج بریتانیا بود، اما امروز این ساختمان دبیرخانه دولت است. تعدادی از کارکنان این ساختمان شب ها صدای گریه ها و کمک خواستن های یک مرد را از اتاق های مختلف آن می شنوند.

 

مدرسه شبانه روزی دخترانه Dow Hill و دبیرستان پسرانه Victoria از دیگر اماکن ترسناک در هند بوده که بخاطر داستانهای ترسناک ارواح آن ها مشهور هستند. محلی ها مدعی شدند که بعد از تعطیل شدن این مدارس در آن ها صدای قدم زدن شنیده شده و یا پسری بدون سر را در حال دویدن در آنجا مشاهده کرده اند.

 

 

منبع: traveltriangle

 

2379

1

5 خرداد 98 ساعت 16:00

خبر های سایت

4515

2

20 فروردین 98 ساعت 12:00

مطالب جالب و خواندنی

50954

8

18 فروردین 98 ساعت 07:00

مطالب جالب و خواندنی

79550

7

28 اسفند 97 ساعت 08:00

پیشنهاد ایرانگردی

2045

0

25 اسفند 97 ساعت 12:00

مطالب جالب و خواندنی

14927

6

24 اسفند 97 ساعت 08:00

مطالب جالب و خواندنی

سه شنبه، 4 تیر 98 ساعت 02:31

خیلیم ترسناک بودن روزی روزگاری پامو هند نمیزارم والا بخدا

سه شنبه، 25 دی 97 ساعت 17:37

ترسناک نبودن

یکشنبه، 4 فروردین 98 ساعت 11:21

واقعااصلا ترسناک نبودن

از:
9,695,000تومان
+
95دلار

از:
7,400,000تومان

از:
15,950,000تومان

از:
7,430,000تومان

از:
5,880,000تومان

از:
3,370,000تومان

از:
3,890,000تومان

از:
6,740,000تومان

نویسنده: مرجان خالقی

نویسنده: فاطمه فراهانی

نویسنده: زهرا میرزایی

نویسنده: مرجان خالقی

نویسنده: مرجان خالقی

نویسنده: لست سکند

نویسنده: لست سکند

نویسنده: لست سکند

نویسنده: سیما خواجوی

نویسنده: لست سکند

نویسنده: لست سکند

نویسنده: لست سکند

نویسنده: سیما خواجوی

نویسنده: زهرا میرزایی

نویسنده: لست سکند

در صورتیکه تمایل دارید پیامک و آفرهای ما را دریافت کنید فرم زیر را تکمیل نمایید

لست سکند در سال 89 با هدف ارائه خدمات متفاوت و با کیفیت به شما عزیزان در صنعت گردشگری تاسیس شده است. سیاست اصلی سایت، ارائه اطلاعات کامل و صحیح و بدون جهت گیری و جانب داری و بدون واسطه میباشد. همچنین اشتراک گذاری تجارب مسافران در بخشهای مختلف از ویژگیهای بارز و خاص سایت محسوب میشود و با استقبال بسیار زیاد کاربران نیز مواجه شده است.

کليه حقوق اين سايت متعلق به لست سکند می باشد | 1397-1389

دخترکی کنار جاده

ساعت حدود دو نیمه شب بود و من که تازه از مهمانی دوستم آمده بودم، مشغول رانندگی به سمت خانه بودم. من در «بیگو» واقع در شمال جزیره «گوام» زندگی می کنم. از آنجایی که به شدت خواب آلود بودم. ضبط ماشین را روشن کردم تا احیانا خوابم نبرد. سپس کمی به سرعت ماشین افزودم، آن چنان که سرعتم از حد مجاز بالاتر رفت. اواسط راه بودم که ناگهان دختربچه ای را کنار جاده دیدم. سنگینی نگاه خیره اش را کاملا روی خود احساس می کردم. در حالی که از سرعتم کاسته بودم، از خود می پرسیدم که دختربچه ای به آن سن و سال در آن وقت شب کنار جاده چه می کند، می خواستم دنده عقب بگیرم که ناگهان احساس کردم شخصی نزدیکم حضور دارد. وقتی از آینه، نگاهی به عقب انداختم، نزدیک بود از فرط وحشت قالب تهی کنم؛ چرا که همان دختربچه را دیدم که صورتش را به شیشه پشت ماشین چسبانده بود. ابتدا تصور کردم که دچار توهم شده ام، در نتیجه بعد از کلی کلنجار رفتن، دوباره از آینه نگاهی به عقب انداختم، ولی زمانی که چیزی را ندیدم، تا حدی  خیالم راحت شد. وقتی به کنار جاده نگاهی انداختم، آنجا هم اثری از دخترک ندیدم. آینه ماشین را رو به بالا قرار دام تا بار دیگر با آن صحنه های هولناک مواجه نشوم. اگرچه، هنوز هم همان احساس عجیب همراهم بود، احساس می کردم تنها نیستم. با ناراحتی و تا حدی وحشت زده، به سرعت به سمت منزل به راه افتادم و خدا خدا می کردم که پلیس در این حین به علت رانندگی با سرعت غیر مجاز دستگیرم نکند. طولی نکشید که آن احساس عجیب را از یاد بردم و از این که به خانه خیلی نزدیک شده بودم، تا حدی احساس آرامش می کردم ولی…

 درست زمانی که مقابل راه ورودی خانه مان رسیدم، همان احساس عجیب- که این مرتبه عجیب تر از قبل بود- به سرغم آمد. وقتی به سمت پیاده رو نگاهی انداختم، دخترک را آنجا دیدم؛ او کنار پیاده رو نشسته بود و به من لبخند می زد!

 من که از فرط حیرت شوکه شده بودم، ناگهان کنترل ماشین را از دست دادم و با درخت مقابل خانه برخورد کردم. و در حالی که بیخود و بی جهت نعره می زدم، از پنجره ماشین به بیرون پرتاب شدم. در اثر داد و فریادهایم، پدر و مادرم و همسایه ها از خواب پریدند و دوان دوان به سراغم آمدند تا ببیند جریان از چه  قرار است. ابتدا پدر و مادرم به دلداریم پرداختند ولی وقتی کل ما وقع را برایشان تعریف کردم، پدرم به سرزنشم پرداخت که چرا آبروریزی به را ه اندخته ام، همسایه ها را از خواب پرانده ام و ماشین را درب و داغان کرده ام. ولی من حتم داشتم که روح دیده ام و دچار توهم نشده ام.

داستان ترسناک واقعی ارواح

چند روز بعد به همان نقطه ای رفتم که دخترک را دیده بودم. در آنجا زیر علف ها، یک صلیب کوچک را پیدا کردم. ظاهرا در آن نقطه سالها قبل دخترک به همراه خانواده اش در اثر یک سانحه رانندگی کشته شده بود. البته مطمئن نیستم، ولی تصور می کنم که آن شب، او قصد داشت سوار ماشینم شود. هرگز آن شب کذایی را از یاد نمی برم و از بعد از آن هر وقت که شب، دیروقت به خانه بر می گردم، شخصی را همراه خود می کنم تا تنها نباشم!

***این یکی ترسناک نبود بریم بعدی***

روح هفت

 خانه ای در واشنگتن وجود دارد که روح در آن هست. همه نام آن را «روح هفت» گذاشته اند. چرا که آن روح خودش را همیشه رأس ساعت هفت بر همه نمایان می کند! چندی قبل، پسری به نام «جیمز» در آن خانه زندگی می کرد. روزی، دوستش، «پیت» به خانه او رفت و قرار شد که شب پیش او بماند. جیمز از کارهای روح در آن خانه برای پیت صحبت کرد. در نتیجه، آن دو قرار گذاشتند که تمام طول شب بیدار بمانند تا ببینند روح چه می کند. اگرچه، آن دو انتظار نداشتند که تا قبل از ساعت هفت صبح اتفاقی رخ دهد، ولی تازه شب از نیمه گذشته بود که ناگهان روح نعره کشید: چرا نمی خوابید؟ هرچه زودتر به رختخواب بروید؛ سپس در اتاق را محکم به رویشان بست! آنها مدتی حیرت زده به یکدیگر خیره شدند و سپس از پله ها پایین رفتند. سپس در اتاق نشیمن، روی کاناپه ای نشسته و مشغول صحبت شدند که ناگهان کامپیوتر خود به خود روشن شد و بعد در کمال ناباوری، متوجه شدند که اتاق گفتگویی کامپیوتری مقابلشان نمایان گشته است. جیمز به سمت کامپیوتر رفت و سیم آن را از پریز درآورد ولی عجیب آن که دستگاه خاموش نشد. پیت، فورا یک توپ اسفنجی را برداشت و آن را به سمت صندلی مقابل کامپیوتر پرتاب کرد تا ببیند که آیا کسی روی آن نشسته است یا نه و جالب این که توپ، گویی ه چیزی یا کسی برخورد کرده باشد، معلق خورد و به سمت پیت برگشت. بعد یک دفعه اوضاع به حالت اولیه برگشت و کامپیوتر ، خود به خود، خاموش شد.رأس ساغت هفت صبح، مبلمان خانه به حرکت درآمدند و صدای خنده های شیطانی روح در فضا طنین انداخت. بعد با نعره به آن دو گفت: فورا از خانه من بیرون بروید! و جیمز هم فریاد زنان به روح گفت: ای روح احمق! هیچ کس از تو نمی ترسد، پس بهتر است دست از سرمان برداری و از اینجا خارج شوی! همان موقع، سر و صداها متوقف شدند و به مدت سه روز هیچ اثری از روح مشاهده یا شنیده نشد. اگرچه، بعد از ورز سوم، درست رأس ساعت هفت عصر، ناگهان گربه جیمز به غرش افتاد و رفتاری جنون آمیز از خود بروز داد. بعد در حالی که پرزهایش تکه تکه از بدنش جدا می شدند، در هوا معلق شد. جیمز که از فرط ترس، فلج شده بود. می دانست که دیگر کاری از دستش برنمی آید. بعد یک دفعه، صدای شلیک خنده های شیطانی و بلندی در فضا طنین انداخت و روح پرسید: هنوز هم از من نمی ترسی؟!

 

وخخخخخ! مزخرف بود …بریم بعدی

دانشگاهی در محاصره ارواح

احتمالاً عده زیادی راجع به ارواح واشباح موجود در کالج «سانوی» و محوطه دانشگاهی «موناش» در مالزی چیز هایی شنیده اید. این دو مکان در محوطه ای نزدیک بندر «سانوی» واقع شده اند که حومه ای از «کوآلالامپور» محسوب می شود. آن محوطه شامل 2 بلوک از ساختمان های اصلی می شود که یکی مختص دانشگاه موناش و دیگری مختص کالج سانوی است. هم چنین در این محوطه یک مجتمع آپارتمانی مربوط به خوابگاه وجود دارد که آپارتمانی 4 طبقه است.                         

اینها همگی بناهایی نسبتاً نوساز هستند ولی احتمالاً روی زمین قدیمی و متروکه و شاید هم روی زمین قبایل باستانی بنا شده اند. راجع به ساختمان اصلی روایات و ماجراهای زیادی گزارش نشده است ولی در آن مجتمع خوابگاهی رخدادها و پیشامدهای خوف انگیز و ترسناکی به وقوع پیوسته است.                                  

سالها پیش دانشجویان یکی از آپارتمانهای واقع در بلوک 1 صدای خنده و گریه اشباح را به وضوح شنیده بودند و بعد از مدتی با قطرات و لکه های خون تازه روی دیوار مواجه شده بودند. سر انجام مدیر خوابگاه مجبور شد که در آن آپارتمان را مهر و موم کند واز واسطه های احضار روح درخواست کرد که آن محل را از شر چنین ارواح و اشباح خبیثی پاکسازی نماید. حالا بشنوید از ماجراهای بلوک3؛ دانشجویان آن بلوک اکثر اوقات صدای گریه می شنیدند، که بسیاری از اوقات خیلی شدید تر و خوفناک تر از صدای گریه عادی بود. این سرو صدای عجیب و دلهره آور آن چنان بلند و گوش خراش بود که همه دانشجویان به مرز جنون رسیده بودند و هنگامی که این صدا آغاز می شد آنها از ترس و وحشت سر جای خود میخکوب شده و در حقیقت زهره ترک می شدند. هم چنین بسیاری از دانشجویان گزارش کرده بودند که به وضوح صدای گریه های بچگانه ای به گوششان خورده است. حتی پاره ای از دانشجویان قسم یاد کرده بوند که صدای گریه ی مادری را می شنوند که به خاطر فرزند از دست رفته اش می گرید.                                                                                                       

می شد گفت که تمام خوابگاه ها به تسخیر ارواح واشباح خبیثه در آمده بودند. من هم خود به شخصه زمانی که چند سال قبل ساکن آن خوابگاه بودم، از یکی از همکلاسانم که مدتی با هم، هم اتاق بودیم، ماجرایی تکان دهنده و هولناک را شنیدم.«لوک» یعنی همکلاسم چندی قبل اتاقی در یکی از طبقات آن آپارتمان داشت که با دیواری مقوایی از اتاق دیگر مجزا شده بود. شبی که او نیمه خواب و بیدار بود ، ظاهراً احساس می کند که شخصی پتویش را کنار می کشد و به محض آن که او چشمانش را کاملاً باز می کند صدای پنجه کشیدن و کندن چیزی به گوش می خورد. او که از شدت ترس فلج شده بود چند دقیقه ای بی حرکت و در سکوت سر جایش می نشیند تا بفهمد که جریان از چه قرار است. بعد با صدای بلند فریاد می کشد تا اگر شخصی در اتاق مجاور صدایش را می شنود، به او پاسخ دهد، ولی پاسخی نمی شنود، فقط صدای پنجه ها متوقف می شود.صبح روز بعد او جریان را برای ما تعریف کرد و ما همگی به او گفتیم که حتماً خیالاتی شده و آن صدا حتماً در اثر تماس پنجه های یک موش و یا یک حشره ایجاد شده است و به این ترتیب ماجرا را کاملاً به دست فراموشی سپردیم و دیگر اشاره ای به آن نکردیم.                                     

تا این که یک شب دیگر زمانی که او در خوابی عمیق و آرام فرو رفته بود، احساس می کند که شخصی تختش را تکان می دهد. او سراسیمه چشمانش را باز می کند و نگاهی به اطرافش می اندازد ولی چیزی نمی بیند؛ با وجود این که تختش تکان می خورد! بلافاصله صدای پنجه کشیدن ها روی دیوار آغاز می شود. او دوباره وحشت زده و با صدای بلند فریاد می زند و چند دقیقه تمام سروصداها و تکان خوردن ها از بین می روند. ماجراهایی از این دست فراوان است، مع هذا ماجرایی استثنایی و منحصر به فرد در خوابگاه رخ داده بود که همه را به دردسر انداخته بود. ماجرا از این قرار بود: 

دختری به نام «ین» که در اتاقی در خوابگاه درست در روبروی ساختمان دانشگاه «موناش» اقامت داشت، شبی برای هوا خوری پنجره اتاقش را باز می کند و به مناظر اطراف خیره می شود. یک دفعه در کمال تعجب شبحی را مشاهده می کند که رو بروی او درست روی پشت بام دانشگاه ایستاده بود. «ین» با دقت بیشتری به آن سمت می نگرد ولی نمی تواند شکل و شمایل درست آن شبح را توصیف کند ولی اطمینان داشت که شخصی روی پشت بام ایستاده بود. حیرت زده از خود می پرسداین وقت شب چه کسی روی پشت بام ایستاده و مشغول چه کاری است، چون اصلاً شبیه یک کارگر ساختمانی یا یک بنا به نظر نمی رسید.                        

«ین» چند دقیقه ای با تعجب به آن شخص خیره می شود تا این که یک دفعه شبح از روی پشت بام به پایین می پرد. ین که به شدت شوکه و وحشت زده بود فریاد دلخراشی سر می دهد، سپس روی زمین را می نگرد تا ببیند آیا او روی زمین افتاده است یا نه. او گمان می کرد که شاهد عینی یک خود کشی بوده و اطمینان نداشت چون در تاریکی نمی توانست چیزی را تشخیص دهد.                                         

 او دستپاچه و سراسیمه دوباره به پشت پنجره می رود و نگاه دقیقی به اطراف می اندازد ولی در کمال شگفتی همان شخص را دوباره می بیند که همان نقطه یعنی روی پشت بام ایستاده بود. ین احساس کرد که اینها همه زاییده ی تصورات و خیالات او هستند، چندین بار  چشمانش را می مالد تا مطمئن شود که بیدار است آخر چطور چنین چیزی امکان داشت؟ او گیج شده بود ولی قدرت فکر کردن و حرکت از او سلب شده بود و همانجا به نگاه کردن ادامه می دهد.                                                

بعد…دوباره آن شخص از روی پشت بام جستی به پایین زد، این مرتبه ین با دقت بیشتری رد شبح را تعقیب می کند و متوجه می شود که او در نیمه های راه یعنی میان زمین و هوا محو می شود. حالا از شدت ترس تمام موهای بدنش راست شده بودند و س جایش میخکوب شده بود. او دوباره با دقت هر جه تمام به محوطه خیره می شود ولی چیزی نمی بیند تا این که دوباره آن شخص را روی پشت بام می بیند و دوباره همان برنامه تکرار می شد و شبح در میان زمین و هوا غیبش نمی زند. این مرتبه تکانی به خودش می دهد و دوان دوان و سراسیمه به اتاق مجاور می رود آنقدر شوکه و وحشت زده شده بود که به محض آن که دوستش در اتاقش را باز می کند، بدون گفتن حتی یک کلام در آغوش دوستش از حال می رود.                               

دوستش هم از دیدن رنگ و روی پریده وقیافه وحشت زده اش هول می شود و بعد از آن که یک لیوان آب قند به ین می دهد و او کمی حالش بهتر می شود، جریان را از ین می پرسد. ین هم تمام جریان را از ابتدا تا انتها بدون کم و کاست برای دوستش تعریف می کند. فردای آن روز که آن دو، در صدد پیگیری ماجرا بر می آیند، در کمال تعجب هیچ گونه گزارشی مبنی بر خودکشی یا سقوط شخصی را در محوطه دانشگاه پیدا نمی کنند. عده ای از دانشجویان سابق آن دانشگاه بعد از شنیدن این ماجرا، مدعی می شوند که احتمالاً آن روح یک کارگر ساختمانی بوده که زمانی در ساختمان دانشگاه موناش در دست ساخت بوده، از روی پشت بام سقوط نمود و جا بجا کشته شده است…                                  

این چجور بود؟؟؟؟؟ من خوششششششششم اومد ولی زیاد ترسناک نبود! بعدی:

 در ظلمت شب چش مانی کهربایی مرا می پاییدند!                                          

نوزده سال دارم و در طول این مدت در دو خانه زندگی کرده ام. اولین خانه همان مکان تولدم بود و به گفته پدر و مادرم منزلی کوچک در جنوب شهر بود. مادرم تعریف می کرد که روزی پدرم مشغول تماشای مسابقه ی فوتبال از تلویزیون بود که ناگهان شبکه عوض می شود. این اتفاق عجیب دو سه مرتبه رخ می دهد، تا اینکه پدرم وحشت زده و عصبانی اتاق را ترک می کند. عجیب آن که به محض خروج پدرم از اتاق، اتفاقات متوقف می شوند.

دومین رخداد هم بر می گردد به زمانی که من خیلی کوچک بودم. خودم خوب یادم نیست، ولی مادرم می گوید که آن زمان با دختری دوست و همبازی بودم. البته مادرم ابتدا تصور می کرد که او دوست تخیلی من است، ولی روزی مادرم هم او را می بیند. آن روز من و دوستم مشغول باز ی در کوچه بودیم و مادرم در حیاط به گلها و گیاهان  رسیدگی می کرد. ظاهرا من وارد خانه می شوم تا چیزی بردارم ، ماردم هم در همان حین به کوچه نگاهی می اندازد  و متوجه می شود که دوستم رفته است. وقتی به کوچه رفتم و دوستم را ندیدیم، ماردم گفت که حتما به خانه رفته و ناراحت نباشم. خوب یادم هست که او بهترین دوست من بود.

چند سالی از آن زمان گذشت و روزی مادرم می بیند که خواهر کوچکم(آن زمان چهار سال داشت) مشغول بازی با همان همبازی عزیز من است. او حیرت کرده بود، بیشتر دقت می کند و می بیند که دخترک هان لباسهایی را به تن دارد که چند سال قبل در حین بازی با من پوشیده بود. مادر که به شدت یکه خورده بود، ابتدا مات و مبهوت چند دقیقه ای به او خیره می شود و بعد که به آنجا می رود، می بیند که دخترک ناپدید شده است و خواهر کوچکم با ناراحتی در جستجوی اوست. البته من و خواهرم، حالا آ ن خاطرات را خوب به یاد نمی آوریم.

 بعد از آن به خانه دیگری نقل مکان کردیم. من وارد دانشگاه شدم و در یکی از اتاقهای خوابگاه سکونت گزیدم. جالب این که شبیه همان اتفاقات در خانه جدید هم رخ می داد. ماجرا از این قرار بود که بعد از گذشت چند هفته از اقامتمان در منزل جدید، روزی من ، پدرم و سگمان مولی در سالن نشسته و مشغول تماشای تلویزیون بودیم. ناگهان سر و صداهای عجیبی از زیر زمین به گوشمان خورد. مولی بی درنگ و پارس کنان، به سمت زیر زمین دوید و من و پدرم حیرت زده به آن سو روان شدیم. اگرچه چیزی آنجا ندیدیم ولی به وضوح احساس خوفناک عجیبی به ما دست داد. طوری که من از شدت وحشت به لرزه افتادم، گویی حضوری نامرئی در آن اطراف وجود داشت. چندی بعد سرو کله ” گربه” ی عجیب و سیاهی در خانه ما پیدا شد. خواهرم آنقدر از آن گربه می ترسید که وقتی می خواست به اتاقش برود از من در خواست می کرد که دنبالش بروم تا تنها نباشد. جالب این که گربه سیاه ،ناگهان ظاهر می شد و یک دفعه غیبش می زد.

چند شب بعد که به تنهایی در اتاقم خوابیده بودم، ناگهان از شدت ترس از خواب پریدم… ناخودآگاه توجهم به سمت کتابخانه جلب شد، یک جفت چشم کهربایی رنگ که به من خیره شده بودچشمانی عجیب و شبیه چشمان گربه ! من که در و پنجره های اتاقم را قبل از خواب قفل می کنم، به شدت وحشت کردم. چرا که گربه ای نمی توانست وارد اتاقم شود، به وضوح برق چشمانش را می دیدم. چندی قبل نیز همان نگاه را در آشپز خانه روی  خودم اساس کردم که به لرزه افتادم ولی وقتی به اطراف نگاه کردم ، هیچ جاندار ی را ندیدم.

سال گذشته در ایام کریسمس نیز به خانه خودمان برگشتم . پدر و مادرم به همراه خانواده به مهمانی رفته بودند و من تنها بودم. دلم به شدت شور می زد، اگرچه دختر ی شجاع و نترس بودم ولی دلهره عجیبی داشتم. تا ساعت دو نیمه شب خودم را مشغول مطالعه کردم که ناگهان صدای پایی را شنیدم که از پله ها بالا آمده و به سمت اتاقم می آمد. من که به شدت عصبی و وحشت زده بودم، فورا چوب اسکی ام را برداشتم تا از خودم دفاع کنم. عجیب آن که بلافاصله صدای پاها را شنیدم که از پله ها پایین برگشت. من هم که از ترس سرجایم میخکوب شده بودم، حتی توان آن را هم داشتم که از جایم بلند شوم و پشت در اتاقم را نگاهی بکنم. فقط چوب به دست آماده دفاع از خود بودم. طولی نکشید که دوباره صدای پا را به وضوح شنیدم. این مرتبه تکانی به خود دادم و در اتاقم را باز کردم. وقتی چراغ را روشن کردم، هیچ کس را ندیدم. در حالی که مثل بید می لرزیدم، به اتاقم برگشتم و سرم را زیر پتو بردم تا این که پدر  و مادرم به خانه بازگشتند. وقتی جریان را برایشان تعریف کردم، آنها هم به شدت متعجب شدند ولی تا امروز هم علت واقعی آن مشخص نشده است.

به هر حال اینها اتفاقات وحشتناکی بودند که هرازگاهی رخ می دهند و دلیلی هم برایشان پیدا نمی شود. هنوز هم که هنوز است حال عجیبی دارم و از یادآوری آنها تمام موهای بدنم راست می شوند. حالا هروقت که به خانه می روم، از مادر یا خواهرم خواهش می کنم که شب ها در اتاقم بخوابند تا تنها نباشم…

 مراسم تشییع جنازه در سالن مخصوص برگزاری این مراسم صورت گرفت. بعد طبق آداب و رسوم چینی ها، تابوت متوفی را به مدت پنج روز در سالن نگه داشتند تا دوستان و اقوامی که نتوانسته بودند در مراسم شرکت کنند، به دیدن او بیایند و تسلیت بگویند. رسم براین بود که پسرها و مردهای خانواده شب ها را در سالن سپری کنند و مراقب تابوت باشند.

همان شب اول، نیمه های شب در سکوت مطلق، ناگهان تمام چراغ ها خود به خود خاموش شد! مردان خانواده تصور کردند که فیوز پریده و یکی از آنها به سراغ جعبه برق رفت تا مشکل را برطرف سازد ولی فیوز مشکلی نداشت. به هر حال این جریان سه مرتبه دیگر تکرار شد. کم کم همه به وحشت افتادند و یکی از پسرها سعی کرد با پدرش به نحوی صحبت کند. در نتیجه به محراب رفت و گفت: پدر، خواهش می کنم این کارها را نکن. ما همگی به وحشت افتاده ایم!

بعد، همه چراغها را خاموش کردند، به جز یک لامپ مهتابی را. پس از مدتی دوباره همان اتفاق تکرار شد. آنها عودی را سوزادند و به پدرشان گفتند: پدرجان، هرچه می خواهی ، بگذار ما هم بدانیم. شاید دوست داری همه چراغها خاموش باشند. در نتیجه ما همه چاغها را خاموش کرده ایم. به جز یک لامپ مهتابی را . پس لطفا ما را نترسان!

بعد از آن دیگر اتفاق خاصی رخ نداد. صبح روز بعد، آنها از یک عکاس حرفه ای دعوت به عمل آوردند تا عکسی از تابوت پدرشان بگیرد. آنها می خواستند یکی از عکسها را به عنوان یادبود نگه دارند و یکی را برای بزرگترین دختر خانواده بفرستد که چون در انگلستان زندگی می کرد، نمی توانست در مراسم حضور یابد. هنگامی که عکاس کارش را آغاز کرد، در کمال حیرت متوجه شد که دوربینش کار نمی کند. از آنجایی که خودش را عکاس حرفه ای و قابلی می دانست، تا حدی خجالت زده شد. در عین حال با این که می خواست از رو نرود، کمی احساس وحشت کرد. بزرگترین پسر دوباره عودی را سوزاند و ه پدرش گفت: پدر جان! ما فقط می خواهیم یک عکس از تو بگیریم تا آن را برای دختر عزیزت بفرستیم که در انگلستان زندگی می کند و موفق به حضور در مراسم نشده است.

بعد از آن از عکاس تقاضا کردند که دوباره امتحان کند و این مرتبه مشکلی پیش نیامد. بعدا مراسم خاکسپاری نیز به خوبی و خوشی انجام شد.

داستان ترسناک واقعی ارواح

چند رزو بعد از پایان مراسم وقتی دخترها مشغول مرتب کردن کشوهای میزکار پدرشان بودند، کاغذی را پیدا کردند. آنها تصور می کردند که شاید در این یادداشت کوتاه علت رخ دادن آن اتفاق عجیب و غریب نوشته شده باشد. آنها به محض دیدن یادداشت، دست خط پدرشات را تشخیص دادند. در آن یادداشت، او از تمام اعضای خانواده اس خواهش کرده بود که هیچ یک به خاطر مرگش گریه و زاری نکند. هم چنین درخواست کرده بود که هیچ یک شب را در سالن در کنار تابوتش سپری نکنند!

میدونم خیلی بی مزه بود!

پسرکی بدون صورت

این ماجرا در خوابگاه دانشگاه ما رخ داده است. یکی از دوستانم به نام «جو» که با او در مسابقات تیراندازی  آشنا شده ام، این ماجرا را به نقل از یکی از دانشجویان برایم تعریف کرده است:

خوابگاه دانشگاه ساختمانی سه طبقه است و تمام دانشجویان پسر در تمام سطوح سنی در آنجا ساکن هستند. گاهی اوقات، برخی از دانشجویان ارشد به دانشجویان سال اول و تازه وارد زور می گفتند و قلدری می کردند. به هر حال روزی یکی از همین پسرها ی قلدر که سعی داشت به دانشجوی زیردستش زور بگوید، آن چنان درس عبرتی گرفت که تصور می کنم تا آخر عمر آنرا از یاد نبرد. او «مین» نام داشت. شبی «مین» به اتاق دوستش در طبقه دوم می رود تا با هم درد دل کنند. طولی نمی کشد که او متوجه می شود خیلی دیر شده، درنتیجه با دوستانش خداحافظی می کند و راهی اتاقش می شود. شب خیلی گرمی بود و گهگاهی نسیمی گرم می وزید. شبها محوطه خوابگاه در سکوت کامل فرو می رود و فقط صدای جیرجیرکها از بیرون ساختمان به گوش می رسد. اواسط هفته بود و همه زود خوابیده بودند تا صبح به کارهایشان برسند. مین به آرامی به سوی اتاقش می رفت که ناگهان در انتهای راهروی طبقه اول، پسری را دیدکه به طرز عجیبی آنجا نشسته است. قیافه آن پسر برای مین ناآشنا وبد. درنتیجه مین تصور می کرد که او یکی از دانشجویان خیلی اهل مطالعه و درسخوان است که هیچگاه با همکلاسانش گرم نمی گیرد. به نظر، بچه سال می آمد. دستهایش را روی زانوانش قرار داده و صورتش زیر بازوهایش پنهان بود. از پشت به نظر می رسید که آنجا خوابش برده است. مین به او نزدیک شد. به ناچار پسر را صدا زد تا بتواند از آنجا عبور کند. مین گفت: هی پسر اینجا چه می کنی؟اوه، شاید در حال گریستن هستی! ای پسر لوس و نازنازی! اگر می خواهی گریه کنی به اتاقت برگرد یا به خانه مادرت برو و در آغوش او زار بزن. به هر حال اینجا جای نشستن نیست. از جلوی راهم برو کنار! آن پسر اعتنایی به حرفهای مین نکرد و از جایش تکان نخورد. از این رو، مین به او نزدیک شد و لگدی به پاهایش زد و گفت: به تو گفتم زود از جلوی راهم برو کنار! مین از این که می دید پسرک از او واهمه ای ندارد و ملاحظه سن و جثه او را نمی کند، به شدت عصبانی شد ه بود. در همین وقت یک دفعه آن پسر از جایش بلند شد و به آرامی صورتش را به سمت مین چرخاند. مین متوجه شد که پسرک صورت ندارد ، یک تکه پوست سفید بدون دهان، دماغ و چشم به جای صورتش قرار داشت.مین تا چند لحظه قدرت هیچ گونه حرکتی را نداشت. فقط مستقیم به چهره پسرک نگاه می کرد و برای اولین بار بود که نمی دانست چه باید بکند. می خواست فریاد بزند، ولی صدایی از گلویش خارج نمی شد. دچار گیجی و منگی شده بود و نمی توانست به اعضای بدنش فرمان بدهد. آن پسرک حرکتی به خود داد و قصد داشت به مین نزدیک شود که ناگهان او به خودش آمد و پا به فرا گذاشت. مین در حالی که با قدرت تمام می دوید، مرتب به پشت سرش نگاه می کرد و می دید که آن پسر در تعقیبش است! او به سرعت وارد اتاقش شد، در را قفل کرد و روی تختش دراز کشید و خودش را زیر پتو مخفی نمود. در حالی که هنوز شوکه بود و از فرط وحشت می لرزید، شروع به خواندن دعا کرد. طولی نکشید که صدای باز شدن در اتاقش را شنید و متوجه شد که شخصی وارد اتاقش شده است. مین که از شدت ترس تقریبا قالب تهی کرده بود، جرأت نداشت از جایش بلند شود و ببیند که چه کسی وارد اتاقش شده است. ولی احساس می کرد که آن شخص مستقیم به سمت تختش آمد و آنجا ایستاد . سرانجام، ترس و وحشت شدید باعث شد که او از حال برود. زمانی به هوش آمد که صبح شده و از شدت گرما زیر پتو عرق کرده بود. هنگامی که متوجه شد پیژامه خوابش را به تن ندارد، یاد جریان هولناک شب گذشته افتاد. در اولین فرصت جریان را برای دوستانش تعریف کرد و از آن به بعد هرگز به خودش جرأت نداد که زمانی که همه در خواب هستند از اتاقش خارج شود!

همین بود امیدوارم ترسیده باشین!!!!!!!!!!!!!

خخخخخخهههههه!!!

ولی این نگاه ها واقعیت داره من خودم بعضی وقتا حس میکنم یکی داره نگام میکنه … یا مثلا یکی کنارمه !

جان خودم !!!!

———————————————————————————————————

من کارمند یه شرکت مهندسی بودم . فردی مجرد با کلی کار در شرکت مهندسی. خانه ایی داشتم تک مرتبه با مادرم در ان جا زندگی میکردم که بعد روزها مادرم دار فانی را وداع گفت . من یک برادر و دو خواهر داشتم که همشون متاهل بودند. روزی خیلی خسته بودم از این که خیلی کار کرده بودم . رفتم خانه مون چراغ ها را روشن کردم لیوانی از بالای کابینت افتاد پایین خیلی ترسیدم  رفتم که لیوان را بردارم در یخچال باز شد. خیلی خیلی ترسناک بود چون اصلا به غیر من کسی تو داخل خانه است از ترس تو خودم مونده بودم. که با سرعت دیدم به سمت بیرون یه چند ساعتی تو بیرون ماندم . همسایه ها که از من می پرسیدن چکارمیکنی می گفتم دارم هوا میخورم . می دونستن که تو هوای زمستونی جایی برای هوا خوری نیست . با شک می گذشتن بعد که گشنگی زیاد به من قلبه امد گفتم به خدا توکل ارامی در را بستم و رفتم داخل هر قدمی که بر میداشتم ضربان قلبم از ترس زیاد تر می شد. وارد خانه شدم جو بدی بود اصلا یادم رفته بود که اول باید چه کار کنم که غذا رو بخورم از ترس به خودم پیچیدم ماندم تو وسط خانه . که یهویی یکی با ضربه ی اخر زد تو وسط کمرم همانجا بیهوش شدم . دیگه ندونستم که چی شد ولی انقدر که یادمه چیزی محکم خورد به من که اونجوری بیهوش شدم. بعد چند ساعت که به هوش امدم تو زمین بودم که دیدم صدای عجیبی که صدای وحشتناکی بود را شنیدم  خودم را به بیهوشی زدم تا نفهمند که من زنده ام . امدن بالا سرم من که زیره چشمی نگاه می کردم  پاهایی سیاه را می دیدم که به ان ور و این ور میرفتن . نفسم از ترس بند امده بود به زوری نفس می کشیدم که دیدم کسانی نامرئی من را می کشن به بیرون من که از وحشت صدا می زدم همسایه ها در را زدن من که از ترس و ضعف حالی نداشتم که برم در را بازکنم صحنه های بسیار ترسناکی بود که اصلا هیچ کس فکر شم هم نمی کرد . خلاصه فردای ان روز مردم امدن من را به بیمارستان بردند طوری ترسیده بودم که وقتی که کسی به جلو می امد دستم را میگرفتم چون می ترسیدم . خلاصه جریان را به همه توزیح دادم که ان خانه را پلمپ کردن تا کسی به انجا نرود چون خانه ی وحشت بود تا یک خانه ی زندگی . الان که به ذهنم اسیب های جدی وارد شده الان تو دارم یه مغازه ی ابزار فروشی کار میکنم و خونه ایی اجاره ایی دارم . یک پسر و دختر و همسر دارم.

———————————————————————————–

داستانی ترسناک بر اساس رویدادهای واقعی.

آنها به خانه ای متروکه در مزرعه خود نقل مکان می کنند، اما دائما با رویدادهای نگران کننده روبرو می شوند. بازیگران فیلم های برتر در لوس آنجلس، تایید می کنند که فیلم “توطئه” واقعا ترسناک است..

داستان ترسناک واقعی ارواح

فیلم هیجان انگیز “توطئه”، داستان روح سرگردانی است که از یک سرگذشت واقعی اقتباس شده است. جیمز وان، کارگردان فیلم های ترسناک “اره” و “دسیسه گر”، در این فیلم رویدادهای واقعی خانواده پرون را در ایالت رود آیلند آمریکا دنبال می کند که دارای پنج دخترند و به گفته او مورد ارعاب ارواح شیطانی قرار گرفته اند.

آنها به خانه ای متروکه در مزرعه خود نقل مکان می کنند، اما دائما با رویدادهای نگران کننده روبرو می شوند. بازیگران فیلم های برتر در لوس آنجلس، تایید می کنند که فیلم “توطئه” واقعا ترسناک است.
جوی کینگ یکی از بازیگران این فیلم می گوید: “زمان فیلم برداری هرگز نترسیدم. اما پس از آن و زمانی که فیلم را تماشا کردم، بسیار وحشتناک بود. من هم یکی از بیست هزار نفری بودم که پس از دیدن فیلم از خود می پرسیدند که چقدر ترسناک بود. برای من شگفت آور بود و من هنگام تماشا از ترس به گریه افتادم.”
در فیلم “توطئه”، ورا فارمیگا و پاتریک ویلسون، در نقش اد و لورا وارن، یعنی پژوهشگران امور ماورای طبیعی بازی کرده اند که به کمک خانواده پرون می آیند.
پاتریک ویلسون، یکی از بازیگران این فیلم: “من تا کنون تجربه ای اینچنین از برخورد با یک روح را نداشتم که آشکارا در برابر من بایستد و بگوید: حال شما چطور است؟ اگرچه که تجربه کافی در مورد نیروهای غیرعادی مطرح در یک داستان، مانند نیروی سرنوشت یا تصادف و از این قبیل را داشتم.”
ورا فارمیگا، بازیگر دیگر فیلم در مورد اینکه هنگام بازی ترسیده یا نه، می گوید: “احساس ترس و وحشت نداشتم. اما احساسی از نگرانی داشتم که آنرا از خود دور می کردم. این توان در درون ما هست که نگرانی را از خود دور کنیم.”
پدر و مادر خانواده پرون، پنج دختر خود را روانه یک خانه متروکه در مزرعه خود می کنند تا ببینند چه اتفاق غیر عادی و ترسناکی در خانه جدیدشان می افتد.
پژوهشگران و کارشناسان امور ماورای طبیعی تلاش می کنند تا خانواده را که با ارعاب یک شبح در خانه روبرو هستند، یاری دهند.
فیلم توطئه در طول تابستان ۲۰۱۳ در سراسر جهان اکران می شود.

1398/04/25

1398/04/25

1398/04/20

Khob o Ali
Mamnon
man akhario dos dashtam
haiajan angiz bod

I love them
good
thanks

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاه

وب‌سایت

پنج
 × 
1
 = 

.hide-if-no-js {
display: none !important;
}

برای خواندن به ادامه مطلب بروید

سلام من سرتاسر زندگیم پر از اتفاقاتیه که دارم ازش یک کتاب میسازم

۱۲ سالم بود متدین و نماز خون بودم از مدرسه اومدم خونه طبق معمول خونه کسی نبود

در رو بستم و شروع به درس خوندن کردم خونه ما کنار قبرستان پر از درختیه داشتم درس میخوندم که دیدم از توی راه رو صدای پا میاد از ترس دزد رفتم

داستان ترسناک واقعی ارواح

نگاه کردم کسی پشت در نبود در حیاطو قفل کرده بودم پس گفتم حتما روزه گرفتتم ولی گرسنه نبودم

باز نشستم صدا اومد ولی این بار صدایی بود که انگار انسانی رو دارند خفه میکنند وخس خس میکرد ترسیدم بسم الله گفتم

داخل آشپز خانه رفتم کسی را ندیدم میز تلویزیون بزرگی داشتیم جثه کوچکم را پشتش پنهان کردم

تلویزیون روشن بود ولی با صدای کم

در کابینت ها محکم بهم میخورد وباز هم صدای خس خس گریه کردم حس کردم وارد خانه شده ودر کمد دیواری را باز کرد من از پشت میز تلویزیون یواشکی سرگ کشیدم

صدای ممتد تلویزیون که موجود پنهانی کم وزیاد میکردش را شنیدم واز خدا خواستم بمن که برایشروزه گرفته بودم کمک کند

هوا داغ وسنگین تر میشد نفس های تند میکشید انگار قصد پیدا کردنم را داشت جسم زرد رنگی را دیدم که دارد وارد اتاق خواب میشود

داشتم سکته میکردم ولی کمی دور شد من با چشمانم بدن زشت او را دیدم انگار داشت با خودش حرف میزد

ولی جمله ای با صدای ظریف ونامفهوم شب شده بود ومن مادر را تو دلم فریاد میزدم

صدای زیبای ربنا از تلویزیون پخش شد و واشک ریختم اون موجود ترسناک با صدای وحشتناکی چرخ خورد وبه زمین افتاد

اذان گفت ومن حاظرم دستم را روی قرآن بگذارم که هوای خانه سنگینی خود را از دست داد وعادی شد

ولی در باز شد ومن باز ترسیدم صدایی مرا بخود خواند دخترم وقتی مادر چهره کبود شده من را دید گریست و این علنا واقعیت بود

ست لاوس از خانه‌های ترسناک و مکان‌های عجیبی عکاسی کرده که کسی جرات ندارد به آن پا بگذارد. خانه‌های متروکه و دورافتاده ایالت متحده آمریکا و داستان‌های ترسناک آن بیش از هر چیز سوژه عکاسی ست لاوس بوده است. در این مطلب، ترسناک‌ترین عکس‌های ست لاوس را ببینید و به داستان‌های آن گوش بسپارید. 

وقت سفارت انگلیس

«ست لاوس» عکاسی ‌است که به جرات می‌توان گفت زندگی‌اش را با دیدن و عکاسی کردن از خانه‌های ترسناک آمریکایی به خطر انداخته است. قتل‌های فجیع، جادوگری، پرستش‌های‌ مرموز و ترسناک، در مکان‌هایی اتفاق افتاده است که هیچ کسی شهامت رفتن به آنجا را ندارد. شما هم نیازی به رفتن به آنجا ندارید؛ کافیست کتاب «یک داستان ترسناک آمریکایی» اثر «ست لاوس» را ببینید. عکس‌هایی که ست لاوس در این کتاب به چاپ رساند بیشتر شامل بناهای متروکه و کارخانه‌های مخروبه است؛ اما دلیل شهرت این کتاب بیشتر به عکس‌هایی است که از خانه‌های متروکه ثبت شده. معروف است که این خانه‌ها محل زندگی ارواح است و کسی جرات ورود به آن را ندارد.  

این خانه در بوفالو نیویورک واقع شده و به خانه «کیتر» معروف شده است. این خانه  از سال 1968، پس از خودکشی صاحبش، کلانتر کیتر، خالی و متروک باقی ماند. به گفته‌ محلی‌ها، دائما صداهای مرموزی از این خانه به گوش می‌رسد. به همین خاطر کسی جرات نزدیک شدن به آن را ندارد. اما ست لاوس این کار را انجام داد. 

داستان ترسناک واقعی ارواح

 

خانه‌ای که دو مرد و یک زن هم‌زمان در آن کشته شدند نظر ست لاوس را به خود جلب کرد. این حادثه در آگوست 1942 اتفاق افتاد و بعد از آن دیگر کسی داخل آن نرفت. از آن روز، این خانه به «معبد روح‌زده» معروف شد. 

 

خانه‌ هوستون در تگزاس، یک مهمان‌خانه بین راهی بود که اتفاقات عجیبی در آن رخ داد. می‌گویند چندین مسافر در تخت خواب و حین صرف صبحانه در آن به قتل رسیدند؛ این حادثه در سال 1970 اتفاق افتاد.

 

پیتسبورگ خانه‌ای متروک در پنسیلوانیا است؛ عجیب است که ساکنان این خانه تعدادی عروسک هستند که کنارشان اره و اشیا فلزی دیده می‌شود. همین مسئله ست لاوس را ترغیب کرد تا برای ورود به این خانه خطر کند.

 

به گفته‌ی محلی‌های اوهایو آمریکا، در این خانه جادوگری زندگی می‌کرده است. گردهمایی جادوگران در این خانه برگزار می‌شد و جسد صاحب خانه در همین خانه خاک شده است.

 

اینجا عمارت خانواده‌‌ی «الیور» است که در چستر واقع شده. خانواده الیور در سال 1898، در این مکان گم شدند. این خانواده هرگز پیدا نشدند و این مسئله به راز کشف نشده‌ای تبدیل شد. محلی‌ها می‌گویند گاهی روح آن‌ها را در پشت پنجره‌های این خانه می‌بینند. ست لاوس از این گفته نترسید و به عکاسی خود در متروکه‌های آمریکا ادامه داد.

 

می‌گویند این خانه متروک متعلق به «آنتونی ساول»، یکی از قاتلان سریالی آمریکا است، این قاتل، قربانی‌ها‌یش را در خانه پنهان می‌کرد. از آن زمان کسی جرات ورود به این خانه را نداشته و به خانه‌ای متروک تبدیل شده. نکته عجیب این است که افرادی که به این خانه نزدیک شده‌اند صداهای عجیبی شنیده‌اند. آیا ست لاوس هم این صداها را شنیده؟

در پایان باید گفت: در جهان، مکان‌ها و گفته‌های عجیب زیادی وجود دارد که برای برخی بسیار جذاب است. در مطلب 11 مکان توریستی ترسناک اطلاعات بیشتری کسب کنید. 

 

منابع: سایت www.theguardian.com

www.slate.com

تور استانبول

کارشناس ارشد فلسفه غرب، علاقه‌مند به سینما، مطالعه و ورزش

تهیه و تدوین: تحریریه دالاهولطفا در نشر دانسته‌های خود کوشا باشید.برداشت و استفاده غیرتجاری از مطالب این وب‌سایت، حتی بدون ذکر منبع آزاد است.

با وارد کردن ایمیل خود مطالبی خواندنی و جذاب دریافت کنید.

داستان ترسناک واقعی ارواح

داستان ترسناک واقعی ارواح

0

پیشنهاد شده برای شما :
0 حسین پروفایل مخصوص نام دسامبر 15, 2018
برچسب ها :

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *