اشعار زیبا قشنگ

اشعار زیبا قشنگ

پیشنهاد شما مخصوص شما :

خواص دارویی و گیاهی

عکسهای جدید دنیا جهانبخت در اینستا 1

خوش تر از دوران عشق ایام نیست

 

زیباترین اشعار عاشقانه و احساسی کوتاه و بلند برای همسر و عشق زندگی با موضوعات : ابراز عشق، دلتنگی و غمگین سوزناک، دوری و جدایی، دلشکسته بودن و شعرهای عاشقانه زیبا و رمانتیک عاطفی از شاعران مشهور ایران و جهان برای زن و شوهر های عاشق و دوران نامزدی

میخواهمت که خواستنی تر از هر کسی …

 

******

 

شعر عاشقانه زیبا برای همسرم

 

اشعار زیبا قشنگ

 

تورا دوست دارم
بدون آن که علتش را بدانم
محبتی که علت داشته باشد
یا احترام است یا ریا …

******

 

شعر عاشقانه زیبا و کوتاه برای همسر

 

کی می رسد آن صبح
که من صدایت بزنم
تو بگویی جانا

 

***

 

سلام من
به آن پرنده سپیده و شادمان
که در سپیده با نسیم
ترانه ساز می شود
صبح زیبات بخیر

******

 

اشعار عاشقانه زیبا و کوتاه

 

از چهره ى تو
چیز زیادى یادم نیست
جز این که
اقیانوس آرامى
ریخته بود بین چشمهات
و روى طراوت لب هات
زمزمه ى تردى بود
که گنگم مى کرد
و نمى گذاشت
از چهره ى تو چیز زیادى
یادم باشد

******

 

چه شد در من نمی دانم
فقط دیدم پریشانم
فقط یک لحظه فهمیدم
که خیلی دوستت دارم …

******

 

تو معشوق ناب من هستی
همیشه عاشقت و مجنون تو می مانم لیلی جانم

تک بیتی عاشقانه زیبا برای شوهرم

 

صبح خورشید نگاهت به سرش خواب ندارد؟
پس بیا خوب نگهم کن که دلم تاب ندارد

******

 

شعر عاشقانه زیبا و غمگین

 

یا مشکل ارسال پیام از دل ما بود
یا منبع گیرنده ی قلب تو خراب است

زاییده ی دردیم و به بار آمده ی عشق
در مکتب ما عشق فقط حرف حساب است

یک جمله بگو دلبرکم حرف دلت چیست
عاشق شده این شاعر و دنبال جواب است

******

 

عاشقی را چه نیاز است به توجیه و دلیل
که تو ای عشق همان پرسش بی زیرایی

******

 

شعر نو عاشقانه زیبا برای همسرم

 

صدا بزن مرا
مهم نیست به چه نامی
فقط میم مالکیت را آخرش بگذار
می خواهم باور کنم، مال تو هستم …

***

 

همسر عزیزم، تو تنها یار و همدم زندگی ام هستی
چه بخواهی چه نخواهی تا ابد در قلب من می مانی …
دوستت دارم

******

 

اگر باغ نگاهم پر ز خار است، گلم تاراج دست روزگار است
به چشمانت قسم، با بودن تو، زمستانی ترین روزم بهار است

******

 

شعر عاشقانه برای همسر عزیزم

 

تا تو نگاه می‌کنی کار من آه کردن است
ای به فدای چشم تو، این چه نگاه کردن است؟
شهریار

گرمای دستات آرامش منه

 

******

 

شب وقتی زیبا است که بدانی
یک نفر، یک جایی از این دنیا
با تصویرسازی آغوش تو به خواب رفته است
و چه زیباتر می‌شود وقتی که آن یک نفر
همانی باشد که تو هم هرشب
در خیال خودت در آغوشش می‌گیری

اشعار زیبا قشنگ

 

******

 

شعر رمانتیک زیبا برای عشقم

 

امروز
بیشتر از هر روز دیگری دوستت دارم
دست خودم نیست جمعه‌ها عاشق‌ترم!
مخصوصا اگر
چشم در چشم #تُ
از خواب بیدار شوم…

******

 

شعر دوبیتی عاشقانه زیبا

 

یکی درد و یکی درمان پسندد
یک وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد

بابا طاهر

 

***

 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آن چنان مات که حتی مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

فریدون مشیری

 

******

 

شاعر میگه :
لا تقسوا علی أنثی إلا فی عناقها…
به زن سخت نگیرید
مگر به هنگام در آغوش کشیدنش :))

******

 

شعر عاشقانه برای همسر مهربانم

 

بوی شور انگیز باراڹ می دهی
با نگاهت بر دلم جان می دهی

بسکه خوب و مھربان و صادقی
بر دلم عشقی فراوان می دهی

خواهشا با قلب تنھایم بمان
چون فقط تو بوی انسان می دهی

******

 

شعر عاشقانه زیبا و رمانتیک

 

من سردم و سردم ، تو شرر باش و بسوزان
من دردم و دردم ، تو دوا باش خدا را

جان را که مه آلود و زمستانی و قطبی ‏ست‏
با گرم‏ترین پرتو خورشید بیارا

از دیده بر آنم همه را جز تو برانم‏
پاکیزه کنم پیش رخت آینه‏ ها را

من برکه ی آرام وُ تو پوینده نسیمی‏
دریاب ز من لذت تسلیم و رضا را

گر دیر و اگر زود ، خوشا عشق که آمد
آمد که کند شاد و دهد شور فضا را

هر لحظه که گل بشکفد آن لحظه بهار است‏
فرزانه نکاهد ز خزان ارج و بها را

می ‏خواهمت آن قَدْر که اندازه ندانم‏
پیش دو جهان عرضه توان کرد کجا را

از باده اگر مستی جاوید بخواهی‏
آن باده منم، جام تنم بر تو گوارا

سیمین بهبهانی

 

******

 

شعرهای عاشقانه زیبا و دلنشین جدید

 

از پشت تریبون دلم عشق چنین گفت
محبوب تو زیباست، قشنگ است، ملیح است
اعضای وجودم همه فریاد کشیدند
احسنت صحیح است، صحیح است، صحیح است

ملک الشعرای بهار

 

******

 

فکر هایم تکه تکه شده اند
تو که نباشی
بهانه ایی برای جمع کردنشان ندارم
کاش باشی
تا فکرهایم بکر و خواستنی باشند

******

 

شعر عارفانه عاشقانه زیبا

 

بیا بیا دلدار من دلدار من
درآ درآ در کار من در کار من
تویی تویی گلزار من گلزار من
بگو بگو اسرار من اسرار من

******

 

چون درد عاشقی به جهان هیچ درد نیست
تا درد عاشقی نچشد مرد مرد نیست

آغاز عشق یک نظرش با حلاوتست
انجام عشق جز غم و جز آه سرد نیست

عشق آتشی ست در دل و آبی ست در دو چشم
با هر که عشق جفت ست زین هر دو فرد نیست

شهدیست با شرنگ و نشاطی‌ست با تعب
داروی دردناکست آنرا که درد نیست

آنکس که عشق بازد و جهان بازد و جهان
بنمای عاشقی که رخ از عشق زرد نیست

سنایی

 

******

 

تو را با قلب و جانم برگزیدم
وزین نا مردمی ها دل بریدم

به شوق دیدن روی تو ای دوست
هزاران غمزه و نازت خریدم

******

 

اشعار عاشقانه جدید و زیبا

 

به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
به دریا بنگرم دریا ته وینم

بهر جا بنگرم کوه و در و دشت
نشان روی زیبای ته وینم

******

 

شعر دلتنگی و جدایی زیبا

 

امشب دلم از آمدنت سرشار است
فانوس به دست کوچه دیدار است

آن گونه تو را در انتظارم که اگر
این چشم بخوابد ، آن یکی بیدار است

******

 

بیراهه دور می‌زند بی تو دلم
لبخند به زور می‌زند بی تو دلم

هر وقت که دیر می‌کنی مثل سه تار
در مایه شور می‌زند بی تو دلم

احسان افشاری

 

******

 

شغر غمگین و عاشقانه زیبا

 

ببار ای باران، ببار که غم از دلم رفتنی نیست
اشک های روی گونه ام دیدنی نیست

ببار ای باران که این تنهایی تمام شدنی نیست
آن لحظه های زیبا تکرار شدنی نیست

ببار ای باران که شعر تلخ جدایی خواندنی نیست
غم تلخی که در سینه دارم فراموش شدنی نیست

******

 

گر تو گرفتارم کنی من با گرفتاری خوشم
داروی دردم گر تویی در اوج بیماری خوشم

مولانا

 

******

 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی، ها می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

محمد علی بهمنی

 

******

 

غزل عاشقانه زیبا

 

ماه اگر بی تو برآید به دو نیمش بزنند
دولت احمدی و معجزه سبحانی

جلوه بخت تو دل می‌برد از شاه و گدا
چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی

حافظ

 

******

 

گفتم که پر از عطر بهاری بانو
خب حرف بزن گاه گداری بانو
گفتی به خدا حرف ندارم آقا
گفتم به خدا حرف نداری بانو

بهمن بنی‌هاشمی

 

******

 

شعر انگلیسی عاشقانه زیبا

 

To my dear Husband
I just want to say
You made my life complete
On our Wedding Day
I Love You

شوهر عزیزم فقط یه چیزی می خواهم بگم
تو در روز عروسی
زندگی مرا کامل کردی
دوستت دارم

******

 

شعر عاشقانه برای ابراز عشق

 

اگر دریای دل آبی ست
تویی فانوس زیبایش
اگر آیینه یک دنیاست
تویی معنای دنیایش

تو یعنی یک شقایق را
به یک پروانه بخشیدن
تو یعنی از سحر تا شب
به زیبایی درخشیدن

تو یعنی یک کبوتر را
ز تنهایی رها کردن
خدای آسمان ها را
به آرامی صدا کردن

تو یعنی چتری از احساس
برای قلب بارانی
تو یعنی در زمستان ها
به فکر پونه افتادن

اگر یک آسمان دل را
به قصد عشق بردارم
میان عشق وزیبایی ترا من دوست می دارم

******

 

هوا خواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی
که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی

******

 

کاش قلبم درد پنهانی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت

کاش برگ آخر تقویم عشق
خبر از یک روز بارانی نداشت

******

 

مانند یک بهار مانند یک عبور
از راه می رسی و مرا تازه می کنی

همراه تو هزار عشق از راه می رسد
همراه تو بهار
بر دشت خشک سینه من سبز می شود

وقتی تو می رسی، در کوچه های خلوت و تاریک قلب من مهتاب می دمد
وقتی تو می رسی
ای آرزوی گم شده بغض های من
من نیز با تو به عشق می رسم

******

 

شعر عاشقانه در وصف یار

 

وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی
تا با تو بگویم غم شب‌های جدایی
هوشنگ ابتهاج

******

 

عشق تو چیزی دارد که به من آرامش می‌بخشد
حتی اگر همه جهان بلرزد
من با عشق تو محکم و استوار بی ترس می‌خوابم

******

 

بگیر این گل از من یاد بودى
که تنها لایق این گل تو بودى
فراوان آمدند این گل بگیرند
ندادم چون عزیز من تو بودى

******

 

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم تو را دوست دارم

***

 

از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود

بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایره‌ ی کبود اگر عشق نبود

از آینه‌ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود

در سینه‌ی هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟

قیصر امین پور

 

******

 

نه به چاهی نه به دام هوسی افتاده
دلم انگار فقط یاد کسی افتاده

******

 

شعر عاشقانه زیبا برای همسر

 

منم تنها ترین تنهای تنها
و تو زیبا ترین زیبای دنیا

منم یلدای بی پایان عاشق
تو بودی مرحم زخم شقایق

 

نگاهت را پرستم ای نگارم
فدای تار مویت هرچه دارم

******

 

غزل عاشقانه زیبا

 

ممکن ز تو چون نیست که بر دارم دل
آن به که به سودای تو بسپارم دل

گر من به غم تو نسپارم دل
دل را چه کنم بهر چه می‌دارم دل

***

 

شعر عاشقانه برای همسر از مولانا

 

هم نظری هم خبری هم قمران را قمری
هم شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری

مولانا

 

******

 

یار با ما بی‌ وفایی می‌کند
بی‌ گناه از من جدایی می‌کند

شمع جانم را بکشت آن بی‌ وفا
جای دیگر روشنایی می‌کند

سعدی

 

******

 

چو به خنده بازیابم اثر دهان تنگش
صدف گهر نماید شکر عقیق رنگش

بکنند رخ به ناخن بگزند لب به دندان
همه ساحران بابل ز دو چشم شوخ و شنگش

خاقانی

 

******

 

شعر زیبای عاشقانه برای عشقم

 

ای روی خوب تو سبب زندگانی‌ ام
یک روزه وصل تو طرب جاودانی‌ ام

جز با جمال تو نبود شادمانی‌ ام
جز با وصال تو نبود کامرانی‌ ام

بی‌ یاد روی خوب تو ار یک نفس زنم
محسوب نیست آن نفس از زندگانی‌ ام

دردی نهانی‌است مرا از فراق تو
ای شادی تو آفت درد نهانی‌ ام

انوری

 

******

 

شعر عاشقانه زیبا برای عشقم

 

به جان جوشم که جویای تو باشم
خسی بر موج دریای تو باشم

تمام آرزوهای منی، کاش
یکی از آرزوهای تو باشم

 

محمدرضا شفیعی کدکنی

 

******

 

شعرهای عاطفی و احساسی زیبا

 

کافیست
صبح که چشمانت را باز می‌کنی
لبخندی بزنی جانم
صبح که جای خودش را دارد
ظهر و عصر و شب هم
بخیر می‌شود

محمد خسرو آبادى

 

******

 

بوسه یعنی وصل جانان وصل عشق
بوسه یعنی یک شدن در درس عشق

 

فال حافظ

 

 

 

 

 

سلامت و پزشکی
سبک زندگی
گیاهخواری
اطلاعات دارویی
خواص ها
مد و فشن

سرگرمی
چهره ها
عکس های جالب و دیدنی
اشعار زیبا
آهنگ
ویدیو کلیپ
آهنگ تولدت مبارک

کپی برداری ممنوع !

 

© کپی بخش یا کل هر کدام از مطالب کوکا به هر نحو غیر مجاز می باشد.
هر گونه کپی برداری از محتوای سایت کوکا پیگرد قانونی دارد.
استفاده از مطالب سایت کوکا در سایت های خبر خوان و دارای آی فریم نیز اکیدا ممنوع است.

مطالب بخش سلامت و پزشکی سایت کوکا فقط جنبه اطلاع رسانی و آموزشی دارند. این مطالب توصیه پزشکی تلقی نمی شوند و نباید آنها را جایگزین مراجعه به پزشک جهت تشخیص و درمان کرد.

اشعار عاشقانه زیبا از شاعران بزرگ قدیمی و معاصر درباره همسر و عشق زندگی، دلتنگی و جدایی، شکست عشقی و دوری از یار و زیباترین شعرهای عاشقانه غمگین و کوتاه

عشق من
اگر زندگی فرصت دوباره متولد شدن به من بدهد
این بار زودتر تو را پیدا خواهم کرد
تا زمان طولانی تری عاشقت باشم

******

 

شعر عاشقانه کوتاه برای همسر

 

قبل از آنی که بیایی
چه کویری بودم
زندگی با تو
چه گلدان قشنگی ست گلم

اشعار زیبا قشنگ

 

******

 

همان گوشه خالی دلت
که هیچ کس پیدایش نمی کند، هیچ کس
آن جا را برای من کنار بگذار

حتما ببینید : متن عاشقانه زیبا

 

******

 

شعر عاشقانه زیبا برای همسرم و عشقم

 

تو مثل خنده گل
مثل خواب پروانه
تو مثل آنچه
که ناگفتنی است، زیبایی

******

 

خدا وقتی تو را آفرید
معجزه کرد
من هر وقت
به چشمانت نگاه می کنم
ایمان می آورم

******

 

شعر عاشقانه زیبا برای دوران نامزدی

 

زندگی رقص دل انگیز
خطوط لب توست

 

******

 

مرا تا دل بود، دلبر تو باشی

 

“نظامی”

 

******

 

شعر عاشقانه برای همسر عزیزم

 

“تو را دوست دارم”
و این دوست داشتن
حقیقتی است که مرا
به زندگی دلبسته می کند …

“احمدشاملو”

 

******

 

کاش
میگفتی چیست
آنچه از چشم تو
تا عمق وجودم جاریست …

“فریدون مشیری”

 

******

 

شعر کوتاه عاشقانه جدید

 

گفته بودم
به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدی و همه ی فرضیه ها ریخت به هم

******

 

تا در تو نظر کردم رسوای جهان گشتم
آری همه رسوایی اول ز نظر خیزد

“عطار”

 

******

 

شعر برای همسر مهربان

 

قلب من کودکی ست
که تا “تو” بیشتر بلد نیست بشمارد

******

 

وقتی با منی
معجزه ای به نام آرامش
در من رخ می دهد!

******

 

بیهوده مگو که دوش حیران شده ای
سر حلقه ی عاشقان دوران شده ای

از زلزله و عشق خبر کس ندهد
آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای …

اشعار زیبا قشنگ

 

“شفیعی کدکنی”

 

******

 

ناله اگر که برکشم، خانه خراب می شوی
خانه خراب گشته ام، بس که سکوت کرده ام …

“صائب تبریزی”

 

******

 

کاش پیدا بشوی … سخت تو را محتاجم

 

******

 

شعر عاشقانه حافظ

 

تا که از جانب معشوقه نباشد کششی
کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

“حافظ”

 

******

 

من
می دانم به کجای قلبت
شلیک کرده ام
تو
دیگر
خوب نخواهی شد

“افشین یداللهی”

 

******

 

آن بهشتی که همه در طلبش معتکف اند
من کافر همه شب با تو به آغوش کشم

“خواجوی کرمانی”

 

******

 

غم دل با تو نگویم که نداری غم دل
با کسی حال توان گفت که حالی دارد…!

“سعدى”

 

******

 

صدای خنده های تو
افتادن تکه های یخ است
در لیوان بهار نارنج
بخند!
می خواهم گلویی تازه کنم!

“محسن حسین خانی”

 

******

 

شعر عاشقانه مولانا

 

این سینه پرمشغله از مکتب اوست
و امروز که بیمار شدم از تب اوست

پرهیز کنم ز هرچه فرمود طبیب
جز از می و شکری که آن از لب اوست

“مولانا”

 

******

 

شعر عاشقانه دلنشین

 

ماجرای من و تو، باور باورها نیست
ماجراییست که در حافظه دنیا نیست

نه دروغیم نه رویا نه خیالیم نه وهم
ذات عشقیم که در آینه ها پیدا نیست

تو گمی درمن و من درتو گمم باورکن
جز دراین شعر نشان و اثری ازما نیست

شب که آرام تر از پلک تو را میبندم
بادلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

من و تو ساحل و دریای همیم اما نه!
ساحل اینقدر که درفاصله با دریا نیست…

“محمد علی بهمنی”

 

******

 

ماییم و شب تار و غم یار و دگر هیچ
صبر کم و بی تابی بسیار و دگر هیچ …!

“عرفی شیرازی”

 

******

 

تو چه دانی که چه ها کرد فراقت با من؟
داند این آنکه ازین غم بود او را قدری

غم هجران تو ای دوست، چنان کرد مرا
که ببینی نشناسی که منم یا دگری؟

“عراقی”

 

******

 

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟ “سعدی”

******

 

آمدم یاد تو از دل به برونی فکنم
دل برون گشت ولی یاد تو با ماست هنوز …!

“مهدی اخوان ثالث”

 

******

 

در امتداد هر شب
من هستم و تمامت
با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن

“حمید مصدق”

 

******

 

خسته از عمری زمستانم
بهارم می شوی ..؟

 

******

 

همین که گاه به من فکر می‌کنی کافیست
بمان و پشت سرم عاشقانه غیبت کن

“امید صباغ نو”

 

******

 

شعر عاشقانه نو

 

مرفین آغوشت را
نه هلال احمر دارد
نه کوچه هاى ناصر خسرو !!
و این ..
بدترین تجویز شب هاى من است

******

 

من در تو گریزان شدم از فتنه خویش
من آن توام مرا به من باز مده

“مولانا”

 

******

 

بار اول که دیدمت
چنان بی مقدمه زیبا بودی
که چند روز بعد
یادم افتاد
باید عاشقت می‌شدم..!

******

 

پشت پرچینت اگر بزم، اگر مهمانی ست
پشت پرچین من این سو همه اش ویرانیست

انفرادی شده سلول به سلول تنم
خود من در خود من در خود من زندانیست

دست های تو کجایند که آزاد شوم؟
هیچ جایی به جز آغوش تو دیگر جا نیست

ابرها طرحی از اندام تو را می سازند
که چنین آب و هوای غزلم بارانیست

شعر آنیست که دور لب تو می گردد
شاعری لذت خوبیست که در لب خوانیست

دوستت دارم اگر عشق به آن سختی هاست
دوستم داشته باش عشق به این آسانیست!

“حسین جنت مکان”

 

******

 

تار و پودم تو بگو با دل تنها چه کنم؟

 

“شهریار”

 

******

 

چه ماندن دلچسبی خواهد شد
برود
برگردد
بگوید: نشد!

******

 

هزار درد مرا، عاشقانه درمان باش
هزار راه مرا، ای یگانه پایان باش

برای آنکه نگویند، جسته‌ایم و نبود،
تو آن‌که جسته و پیداش کرده‌ام، آن باش!

“حسین منزوی”

 

******

 

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی
الا بر آن‌که دارد با دلبری وصالی…

“سعدی”

 

******

 

خنده ات طرح لطیفیست که دیدن دارد
ناز معشوق دل آزار خریدن دارد

فارغ از گلّه و گرگ است شبان عاشق
چشم سبز تو چو دشتی است! دویدن دارد

شاخه ای از سر دیوار به بیرون جسته
بوسه ات میوه ی سرخی است که چیدن دارد

“کاظم بهمنی”

 

******

 

جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت
بر همان عهد که بودیم بر آنیم هنوز…

“ادیب نیشابوری”

 

******

 

شعر عاشقانه غمگین

 

قهوه می‌ریزم برایت نیستی آن سوی میز
هی شکر می‌ریزم و تلخ است جای خالی ات!

******

 

ﺷﺎﯾﺪ ﺷﺒﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﺗﻮ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﻮﺩ ﻭﻟﯽ
ﺩﯾﮕﺮ ﮐﺴﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ نمیشوﺩ !

******

 

می رود کز ما جدا گردد ولی
جان و دل با اوست هر جا می رود

“رهی معیری”

 

******

 

شعر عاشقانه برای شوهرم

 

جان دلم…
غرور مردانه و این حرفها…
بماند برای غریبه ها…!
به من که رسیدی…
ورد زبانت باشد دوستت دارم…

******

 

آزرده دل از کوی تو رفتیم و نگفتی
کی بود؟ کجا رفت؟ چرا بود و چرا نیست!؟

“شهریار”

 

******

 

گفته بودی با قطار اینبار خواهم رفت و من!
مانده ام باید چطور این چرخ را پنچرکنم؟!

******

 

از پریدن‌های رنگ و از تپیدن‌های دل
عاشق بیچاره هرجا هست رسوا می‌شود …

******

 

تو باید بتابی به دنیای من
که بی‌تاب ماندم، که دلواپسی
ببین! زندگی تاب بازی شده
که هی میروی و به من میرسی

******

 

زن ها
آن شبی که دوستت دارم دلخواهشان را می شنوند
با گوشواره می خوابند….

******

 

به چه مشغول کنم دیده و دل راکه مدام
دل تو را می‌طلبد ، دیده تو را می‌جوید…

“صائب تبریزی”

 

******

 

شعر عاشقانه کوتاه برای همسر

 

جای مهتاب،به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند

“فریدون مشیری”

 

******

 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

******

 

یک جرعه چشاندی به من از عشقت و مستم
یک جرعه ی دیگر بچشان مست ترم کن

“حسین منزوی”

 

******

 

شعر عاشقانه برای عشقم

 

کائنات
فداى لبخند شیرین اول صبحت؛
بخند جانم!
تو دلخوشی
روزهاى کسل کننده‌اى…

“علی قاضی مقام”

 

******

 

با هجر تو هر شب ز پی وصل تو گویم
یارب تو شب عاشق و معشوق مکن روز

“سنایی”

 

******

 

غزلیات عاشقانه کوتاه

 

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوش‌تر نمی گیرد

“حافظ”

 

******

 

نیم بیت های مشهور عاشقانه

 

در اندک من … تویی فراوان

 

******

 

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد …

 

******

 

ما را که “تو” منظوری خاطر نرود جایی!

 

******

 

زندگی بی تو پر از غم شدنش حتمی بود!

 

******

 

شعر غمگین عاشقانه

 

گفتی زسرت فکر مرا بیرون کن!
جانا ، سرم از فکر تو خالیست …
دلم را چه کنم؟

******

 

بیستون هیچ ، دماوند اگر سد بشود
چشم تو قسمت من بوده و باید بشود

******

 

گاهی میان مردم، در ازدحام شهر
غیر از تو
هر چه هست فراموش می‌کنم …

“فریدون مشیری”

 

******

 

کسی ‌سوال‌ می‌کند به خاطر چه زنده‌ ای؟
و من برای زندگی تو را بهانه می‌کنم

“نیمایوشیج”

 

******

 

مومنم کردی به عشق و جا زدی تکلیف چیست
بر مسلمانی که کافر می شود پیغمبرش

******

 

پنهان اگر چه داری، جز من هزار مونس؛
من جز تو کَس ندارم، پنهان و آشکارا…!

“اوحدی”

 

******

 

عشق یعنی در میان صدهزاران مثنوی
بوی یک تک بیت ناگه مست و مدهوشت کند

“فاضل نظری”

 

******

 

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟!

 

******

 

زیبایی ات
هر بار وسوسه برانگیزتر از پیش است!
مثل سرخ ترین سیب دورترین نقطه ی درخت…
ومن کودکی که همیشه با زانوی زخمی به خانه بر می گردد…!!!

******

 

تک بیتی کوتاه عاشقانه

 

در چشم تو نشستم به تماشای خودم
که مگر حال مرا چشم تو تصویر کند

******

 

نیم بیت های عاشقانه و زیبا

 

حرامم باد اگر بعد از نگاهت، نگاهی لرزه اندازد به جانم!

******

 

عاشقى جرم قشنگیست به انکار مکوش!

 

******

 

اَندر مرضِ عشق بجُز عشق، دوا نیست!

 

“مولانا”

 

******

 

تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان ها

******

 

آنکه برگشت و جفا کرد و به هیچم بفروخت
به همه عالمش از من نتوانند خرید…

“سعدی”

 

******

 

شعر عاشقانه دلتنگی یار

 

بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل
بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل

این غم، که مراست کوه قافست، نه غم
این دل، که توراست، سنگ خاراست، نه دل

“رودکی”

 

******

 

دیده را فایده آنست که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را

******

 

آوای باد انگار آوای خشک سالیست
دنیا به این بزرگی ، یک کوزه سفالیست

باید که عشق ورزید ، باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن هر لحظه احتمالیست …

******

 

چیست در گردش جادویی چشمت که هنوز
قلم فرشچیان دور خودش می چرخد

******

 

اندوه من این است، که در دفتر شعرم
یک بیت به زیبایی چشم تو ندارم

“ملک الشعرا بهار”

 

******

 

سر زیبایی چشمان تو دعوا شده است
بین ماه و من و یک عده اساتید هنر …

******

 

شعر درباره شکست عشقی

 

چشم من چشم تو را دید ولی دیده نشد
من همانم که پسندید و پسندیده نشد

******

 

دیوانگی ام بالا زده
مرا فقط “تو”
تسکین می دهد

 

******

 

شدم از عشق تو شیدا، کجایی؟
به جان می‌جویمت جانا، کجایی؟

همی پویم به سویت گرد عالم
همی جویم تو را هر جا، کجایی؟

******

 

می روی
و قلب من
برای خداحافظی
به احترامت خواهد ایستاد…

******

 

و تو گفتی دوستت دارم
بقیه اش را نمی دانم!
من سال هاست
که با آن لالایی کوتاهت
به خواب رفته ام …

******

 

من جمعه ترین حالت یک عاشقم! اما
تو صبح ترین جمعه هر روز دلم باش

******

 

بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست …

 

******

 

گیرم از چنگ جان به در ببری
گیرم از تن فرار خواهی کرد

عقل من هم فدای چشمهایت
با جنونم چکار خواهی کرد؟

******

 

آمار کشته های جنگ همیشه غلط بوده است ؛
هر گلوله دونفر را از پا درمیاورد
سرباز و دختری که در میان قلبش بود …

******

 

شعر عاشقانه بوسه

 

حرف برای گفتن زیاد بود
وقت کم
“بوسیدمت ” …

 

******

 

هیچ چیز سر جایش نیست
مثلاً تویى که
الان
زیر این باران
باید کنارم باشى و
نیستى…
مثلاً منى که
تا الان
باید فراموشت می کردم و
نکردم…

******

 

دل نخواهم جان نخواهم، آنِ من کو؟ آنِ من ….

 

“مولانا”

 

******

 

سهم من از تو
دلتنگی بی پایانیست
که روزها دیوانه ام می کند
شب ها شاعر …

******

 

عشق
همین است
همین که
یک ذره از تو
می شود تمام من …

******

 

یک جور دوستت دارم
که بودنت را با هیچ کس عوض نمی کنم!

******

 

تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو
چیزی چون تورا
کم داشت

“سهراب سپهری”

 

******

 

شعر عاشقانه جدایی

 

نامه ات را هنوز میخوانم گفته بودی بهار می‌آیی …
می‌نویسم قطار اما تو … با کدامین قطار می‌آیی ؟!

******

 

العفو نخوان!
قبل از خدا باید کسی تو را ببخشد
که بعد از تو سنگدل ترین موجود
روی زمین شده است…

******

 

هرچه پل پشت سرم هست خرابش بنما!
تا بفکرم نزند از ره تو برگردم…

“شهریار”

 

******

 

یا ز آه نیم شب‌، یا از دعا، یا از نگاه
هرچه باشد در دل سختت اثر خواهیم کرد

“ملک الشعرا بهار”

 

******

 

هرجا سخن از جلوه آن ماه پری بود
کار من سودازده، دیوانه گری بود

“فرخی یزدی”

 

******

 

مهربان که می شوم
تمام شهر
می فهمند مرا بوسیدی…
“من”
به تمام
آدمهای مهربان دنیا
مشکوکم…!

******

 

خودمانیم، خدا هم شاعر بوده ..
حاضرم قسم بخورم صبح ها که تو
از زیر درختان راه می روی،
خدا آن بالا،
لای ابرها نشسته ،
دستهاش را زیر چانه‌ اش زده و
تو را نگاه می کند و
زیر لبش زمزمه می کند:
«رقصی چنین میانه‌ میدانم آرزوست..»

******

 

دلبران، دل می برند اما، تو جانم می‌بری…!

 

******

 

با آن همه دلداده دلش بسته ی ما شد
ای من به فدای دل دیوانه پسندش…

“سیمین بهبهانی”

 

******

 

صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم
یا راه نمیدانی، یا نامه نمی خوانی!

******

 

صدا کن مرا

 

صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید

******

 

اگر تو نبودی
این کوچه
با کدام بهانه بیدار می‌شد
و این شب
با کدام قصه می‌خوابید؟

******

 

“تو را دوست دارم ”
و این دوست داشتن
حقیقتی است که مرا
به زندگی دلبسته می کند …

“احمد شاملو”

 

******

 

خوش است خلوت اگر یار، یار من باشد

 

“حافظ”

 

******

 

از خاک ، مرا برد و به افلاک رسانید
این است که من معتقدم “عشق” زمینیست …

“فاضل نظری”

 

******

 

بمون ولی به خاطرِ غرور خسته‌ام برو
برو ولی به خاطرِ دل شکسته‌ام بمون

به موندن تو عاشقم، به رفتن تو مبتلا
شکسته ام ولی برو، بریده‌ام ولی بیا

چه گیج حرف می‌زنم، چه ساده درد می‌کشم
اسیر قهر و آشتی میون آب و آتشم!

تو را نفس کشیدم و به گریه با تو ساختم
چه دیر عاشقت شدم، چه دیرتر شناختم…

“عبدالجبار کاکایی”

 

******

 

ترک ما کردی ولی با هرکه هستی یار باش!

 

“وحشی بافقی”

 

******

 

همسر عزیزم
تنها نگاه کردن به چشمانت، لبخند به لب هایم می نشاند
و آغوش گرمت مایه آرامش من است
و با بوسه شیرینت در آسمان ها پرواز می کنم
و با لمس تنت بر فراز ابرها سیر می کنم
وقتی کنار تو هستم
احساس می کنم هر لحظه عاشق می شوم، بارها و بارها

******

 

هنوز هم نمی توانم باور کنم که واقعا اتفاق افتاده باشد
ما همدیگر را ملاقات کردیم و ناگهان تو
بخش خاص و مهم زندگی ام شدی
عزیزم
عشق تو باعث شادی هر روز من است.
دوستت دارم

******

 

زمانی که برای اولین بار دیدمت
از دور همانند فرشته بودی
وقتی نزدیک تر شدم
قلبم بیشتر و بیشتر به تپش افتاد
همان لحظه بود که فهمیدم
بقیه عمرم را عاشق تو خواهم بود
با لمس دستان تو همه زندگی ام دگرگون شد
و اکنون، برای همیشه می خواهم کنارت باشم.

******

 

عشق من نسبت به تو مانند دریای مواج است
عشقی عمیق و قدرتمند و جاودان
که در برابر طوفان ها و بادها و باران ها
همیشه زنده خواهد ماند
قلب های ما سرشار از پاکی و عشق هستند
و من با هر ضربان قلب بیشتر از قبل عاشقت می شوم

******

 

عاشقت هستم
عاشق هر آنچه هستی
عاشق هر آنچه انجام می دهی
تو بانوی جذاب زندگی ام هستی
فریبندگی و عشق تو زندگی ام را با ارزش کرده
تو عشق من و بهترین دوستم هستی
همسرم
همیشه عاشقت هستم!

حتما ببینید : متن عاشقانه زیبا

 

 

 

کپی برداری از مطالب سایت پرشین استار اکیدا ممنوع است و پیگرد قانونی دارد!

استفاده از مطالب سایت پرشین استار در سایت های خبرخوان، آی فریم و لینک باکس ها اکیدا ممنوع است.

 

 

 

 

احمد شاملو یکی از شعرای معاصر ایرانی است که به جهت مضمون های خاص شعرهایش دارای شهرت زیادی است. شاید بتوان از شعر های عاشقانه و کوتاه شاملو به عنوان پرطرفدارترین اشعار او نام برد. اشعار سیاسی شاملو هم دارای طرفدارارن خاص خود است باید گفت که مجموعه شعرهای سیاسی شاملو به جهت فعالیتهای سیاسی او است.

 

به این ترتیب می توان گفت که بیوگرافی احمد شاملو سرشار از اتفاقات زیادی است که ممکن است شما را هم بر آن وا دارد تا ببینید در زندگی او چه خبر بوده است.

ازدواج احمد شاملو هم دارای روایت خاصی است چرا که او سه بار ازدواج کرده است و آخرین همسر احمد شاملو خانم آیدا سرکیسیان بوده است که حتی او به نام این همسرش شعر معروفی نیز دارد. در این مقاله از پارسی نو برای شما در مورد شاملو و شعرهایش و همینطور در مورد زندگی شاملو مطالبی را گردآوری و منتشر کرده ایم.

احمد شاملو (۲۱ آذر ۱۳۰۴مرداد ۱۳۷۹) متخلص به الف. بامداد یا الف. صبح، شاعر، نویسنده، روزنامه‌ نگار، پژوهشگر، مترجم، فرهنگ‌نویس و از دبیران کانون نویسندگان ایران پیش و پس از انقلاب ۱۳۵۷ بود. شاملو تحصیلات کلاسیک نامرتبی داشت؛ زیرا پدرش افسر ارتش بود و پیوسته از این شهر به آن شهر اعزام می‌شد و از همین روی، خانواده اش هرگز نتوانستند برای مدتی طولانی جایی ماندگار شوند. زندانی شدنش در سال ۱۳۲۲ به سبب فعالیت‌های سیاسی، پایانِ همان تحصیلات نامرتب را رقم می‌زند.

اشعار زیبا قشنگ

 

شهرت اصلی شاملو به خاطر نوآوری در شعر معاصر فارسی و سرودن گونه‌ای شعر است که با نام شعر سپید یا شعر شاملویی که هم اکنون یکی از مهم‌ترین قالب‌های شعری مورد استفاده ایران به‌شمار می‌رود و تقلیدی است از شعر سپید فرانسوی یا شعر منثور شناخته می‌شود. شاملو که هر شاعر آرمانگرا را در نهایت امر یک آنارشیست تام و تمام می‌انگاشت، در سال ۱۳۲۵ با نیما یوشیج ملاقات کرد و تحت تأثیر او به شعر نیمایی روی آورد؛ اما نخستین بار در شعر «تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن» که در سال ۱۳۲۹ با نام «شعر سفید غفران» منتشر شد وزن را رها کرد و به صورت پیشرو سبک نویی را در شعر معاصر فارسی شکل داد. شاملو علاوه بر شعر، فعالیت‌هایی مطبوعاتی، پژوهشی و ترجمه‌هایی شناخته‌شده دارد. مجموعهٔ کتاب کوچه او بزرگ‌ ترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامه مردم ایران می‌باشد. آثار وی به زبان‌های: سوئدی، انگلیسی، ژاپنی، فرانسوی، اسپانیایی، آلمانی، روسی، ارمنی، هلندی، رومانیایی، فنلاندی، کردی و ترکی∗ ترجمه شده‌اند. شاملو از سال ۱۳۳۱ به مدت دو سال، مشاور فرهنگی سفارت مجارستان بود.

 

«نخستین شب شعر بزرگ ایران» در سال ۱۳۴۷ ، از سوی وابسته فرهنگی سفارت آلمان در تهران برای احمد شاملو ترتیب داده شد. احمد شاملو پس از تحمل سال‌ها رنج و بیماری، در تاریخ ۲ مرداد ۱۳۷۹ درگذشت و پیکرش در امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده شده‌است. عشق، آزادی و انسان‌ گرایی، از ویژگی‌ های آشکار سروده‌ های شاملو هستند. سنگ مزار شاملو را چندین بار افراد ناشناسی شکسته‌ اند.

شبانه

 

من سرگذشتِ یأسم و امید

 

با سرگذشتِ خویش:

 

می‌مُردم از عطش،

 

آبی نبود تا لبِ خشکیده تر کنم

 

می‌خواستم به نیمه‌شب آتش،

 

خورشیدِ شعله‌زن به‌درآمد چنان که من

 

گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم

 

با سرگذشتِ خویش

 

من سرگذشتِ یأس و امیدم…

 

 

اشعار زیبای شاملو

 

راز

 

با من رازی بود

 

که به کو گفتم

 

با من رازی بود

 

که به چا گفتم

 

تو راهِ دراز

 

به اسبِ سیا گفتم

 

بی‌کس و تنها

 

به سنگای را گفتم

 

 

با رازِ کهنه

 

از را رسیدم

 

حرفی نروندم

 

حرفی نروندی

 

اشکی فشوندم

 

اشکی فشوندی

 

لبامو بستم

 

از چشام خوندی

 

۱۳۳۴

 

 

اشعار زیبا قشنگ

 

تو را دوست می‌دارم

 

طرفِ ما شب نیست

 

صدا با سکوت آشتی نمی‌کند

 

کلمات انتظار می‌کشند

 

من با تو تنها نیستم، هیچ‌کس با هیچ‌کس تنها نیست

شب از ستاره‌ها تنهاتر است…

 

 

طرفِ ما شب نیست

 

چخماق‌ها کنارِ فتیله بی‌طاقتند

 

خشمِ کوچه در مُشتِ توست

 

در لبانِ تو، شعرِ روشن صیقل می‌خورد

 

من تو را دوست می‌دارم، و شب از ظلمتِ خود وحشت می‌کند

۱۳۳۴

 

 

گزیده‌ای از اشعار کوتاه احمد شاملو

 

شانه‌ات مُجابم می‌کند

 

در بستری که عشق

 

تشنگی‌ست

 

زلالِ شانه‌هایت

 

همچنانم عطش می‌دهد

 

در بستری که عشق

 

مُجابش کرده است

 

اردیبهشتِ ۱۳۵۴

 

 

میانِ کتاب‌ها گشتم

 

میانِ روزنامه‌های پوسیده‌ی پُرغبار،

 

در خاطراتِ خویش

 

در حافظه‌ ایی که دیگر مدد نمی‌کند

 

خود را جُستم و فردا را

 

عجبا!

 

جُستجوگرم من

 

نه جُستجو شونده

 

من این‌جایم و آینده

 

در مشت‌های من

 

۱۳۶۰

 

 

اندیشیدن

 

در سکوت

 

آن که می‌اندیشد

 

به‌ناچار دَم فرو می‌بندد

 

اما آنگاه که زمانه

 

زخم‌خورده و معصوم

 

به شهادتش طلبد

 

به هزار زبان سخن خواهد گفت

 

۱۳۶۰

 

 

اشعار شاملو بصورت عکس نوشته برای پروفایل

 

صبوحی

 

به پرواز شک کرده بودم

 

به هنگامی‌که شانه‌هایم

 

از توان سنگین بال

 

خمیده بود،

 

و در پاک‌بازی معصومانه گرگ‌ومیش

 

شبکور گرسنه چشم حریص

 

بال می‌زد

 

به پرواز شک کرده بودم من

 

سحرگاهان

 

سحر شیری‌رنگی نام بزرگ

 

در تجلی بود

 

با مریمی که می‌شکفت گفتم:«شوق دیدار خدایت هست؟»

بی که به پاسخ آوایی برآورد

 

خستگی باز زادن را

 

به خوابی سنگین

 

فروشد

 

همچنان

 

که تجلی ساحرانِ نام بزرگ؛

 

و شک

 

بر شانه‌های خمیده‌ام

 

جای نشین سنگینی توانمند

 

بالی شد

 

که دیگر بارش

 

به پرواز

 

احساس نیازی

 

نبود

 

 

در نیست

 

در نیست

 

راه نیست

 

شب نیست

 

ماه نیست

 

نه روز و

 

نه آفتاب،

 

ما

 

بیرون زمان

 

ایستاده‌ایم

 

با دشنه تلخی

 

در گرده‌هایمان

 

هیچ‌کس

 

با هیچ‌کس

 

سخن نمی‌گوید

 

که خاموشی

 

به هزار زبان

 

در سخن است

 

در مُرده‌گان خویش

 

نظر می‌بندیم

 

با طرح خنده‌ای،

 

و نوبت خود را انتظار می‌کشیم

 

بی‌ هیچ

 

خنده‌ای !

 

 

عکس نوشته از اشعار شاملو

 

جادوی لبخند

 

شما که زیبایید تا مردان

 

زیبایی را بستایند

 

و هر مردی که به راهی می‌شتابد

 

جادویی لبخندی از شماست

 

و هر مرد در آزادگی خویش

 

به زنجیر زرین عشقی ست پای‌بست

 

عشقتان را به ما دهید

 

شما که عشقتان زندگی‌ست!

 

و خشمتان را به دشمنان ما

 

شما که خشمتان مرگ است

 

 

و حسرتی

 

نه

 

این برف را دیگر

 

سر بازایستادن نیست،

 

برفی که بر ابرو و موی ما می‌نشیند

 

تا در آستانه آیینه چنان در خویش نظر کنیم

 

که به وحشت

 

از بلند فریادوار گُداری

 

به اعماق مغاک

 

نظر بردوزی

 

 

یکی کودک بودن

 

«به ایسای شاعر»

 

یکی کودک بودن

 

آه!

 

یکی کودک بودن در لحظه‌ غرش آن توپ آشتی

 

و گردش مبهوت سیب سرخ

 

بر آیینه

 

یکی کودک بودن

 

در این روز دبستان بسته

 

و خش‌خش نخستین برف سنگین‌بار

 

بر آدمک سرد باغچه

 

در این روز بی‌امتیاز

 

تنها

 

مگر

 

یکی کودک بودن

 

 

اشعار شاملو کوتاه

 

سلاخی می‌گريست…

 

سلاخی

 

می‌گريست

 

به قناری کوچکی

 

دل باخته بود

 

 

 

بر سکوتی که با تنِ مرداب

 

بوسه خیسانده گشته دست‌آغوش

 

وز عمیقِ عبوس می‌گوید

 

راز با او، به نغمه‌یی خاموش،

 

رقصِ مهتابِ مهرگان زیباست

 

با دمش نیم‌سرد و سرسنگین

 

هم‌چو بر گردنِ ستبرِ «کاپه»

 

بوسه‌یِ سُرخِ تیغه‌یِ گیوتین!

 

 

کار دیگری نداریم

 

من و خورشید

 

برای دوست داشتنت بیدار می‌شویم

 

هر صبح

 

 

قصه نیستم که بگویی

 

نغمه نیستم که بخوانی

 

صدا نیستم که بشنوی

 

یا چیزی چنان‌که ببینی

 

یا چیزی چنان‌که بدانی

 

من درد مشترکم

 

مرا فریاد کن

 

 

آه اگر آزادی سرودی می‌خواند

 

کوچک

 

همچون گلوگاه پرنده‌ای

 

هیچ کجا دیواری فروریخته برجای نمی‌ماند

 

سالیان بسیاری نمی‌بایست

 

دریافتی را

 

که هر ویرانه نشان از غیاب انسانی است

 

 

شبانه

 

عشق

 

خاطره یی ست به انتظار حدوث و تجدد نشسته

 

چرا که آنان اکنون هردو خفته اند

 

در این سوی بستر

 

مردی

 

وزنی

 

در آنسوی

 

تند بادی بر درگاه و

 

تند باری بر بام

 

مردی و زنی خفته

 

ودر انتظار تکرار و حدوث

 

عشقی خسته

 

 

در لحظه

 

به تو دست می سایم و جهان را در می یابم

 

به تو می اندیشم

 

و زمان را لمس می کنم

 

معلق و بی انتها

 

عریان

 

می وزم،می بارم،می تابم

 

آسمان ام

 

ستارگان و زمین

 

وگندم عطر آگینی که دانه می بندد

 

رقصان

 

در جان سبز خویش

 

از تو عبور می کنم

 

چنان که تندری از شب

 

می درخشم

 

و فرو می ریزم

 

 

من،مرگ را زیسته ام

 

مرگ را دیده ام من

 

در دیداری غمناک

 

من مرگ را به دست سوده ام

 

من مرگ را زیسته ام

 

با آوازی غمناک

 

غمناک

 

وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده

 

آه!

 

بگذاریدم!

 

بگذاریدم!

 

اگر مرگ

 

همه آن لحظه ای آشناست که ساعت سرخ

 

از تپش باز می ماند

 

وشمعی که به رهگذر باد

 

میان نبودن و بودن

 

درنگی نمی کند

 

خوشا آن دم که زن وار

 

با شادترین نیاز تنم

 

به آغوشش کشم

 

تا قلب

 

به کاهلی از کار باز ماند

 

ونگاه چشم

 

به خالی های جاودانه بر دوخته

 

وتن عاطل

 

دردا!

 

دردا که مرگ

 

نه مردن شمع

 

و نه باز ماندن ساعت است

 

نه استراحت آغوش زنی

 

که در رجعت جاودانه بازش یابی

 

نه لیموی پر آبی که می مکی

 

تا آن چه به دور افکندنی ست

 

تفاله یی بیش نباشد

 

تجربه یی است غم انگیز

 

غم انگیز

 

به سالها و به سالها و به سالها

 

وقتی که گرداگرد تو را مرده گانی زیبا فراگرفته اند

یا محتضرانی آشنا

 

که تو را بدیشان بسته اند

 

با زنجیر های رسمی شناسنامه ها

 

واوراق هویت

 

و کاغذهایی که از بسیاری تمبرها و مهرها

 

ومرکبی که خوردشان رفته است

 

وقتی که به پیراهن تو

 

چانه ها

 

دمی از جنبش باز نمی ماند

 

بی آنکه از تمامی صداها

 

یک صدا آشنای تو باشد

 

وقتی که دردها از حسادتهای حقیر بر نمی گذرد

 

وپرسش ها همه

 

در محور روده ها است

 

آری،مرگ

 

انتظاری خوف انگیزست

 

انتظاری که بی رحمانه به طول می انجامد

 

مسخی است دردناک

 

که مسیح را

 

شمشیر به کف می گذارد

 

در کوچه های شایعه

 

تا به دفاع از عصمت مادر خویش برخیزد

 

وبودا را

 

با فریادهای شور و شوق هلهله ها

 

تا به لباس مقدس سربازی در آید

 

یا دیو ژن را

 

با یقه ی شکسته وکفش برقی

 

تا مجلس را به قدوم خویش مزین کند

 

در ضیافت شام اسکندر

 

من مرگ را زیسته ام

 

با آوازی غمناک

 

غمناک

 

وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده

 

 

پرپرواز ندارم

 

اما

 

دلی دارم و حسرت درناها

 

و به هنگامی که مرغان مهاجر

 

در دریاچه ی ماهتاب

 

پارو می کشند

 

خوشا رها کردن و رفتن

 

خوابی دیگر

 

به مردابی دیگر

 

خوشا ماندابی دیگر

 

به ساحلی دیگر

 

به دریایی دیگر

 

خوشا پر کشیدن

 

خوشا رهایی

 

خوشا اگر نه رها زیستن

 

مردن به رهایی!

 

آه

 

این پرنده

 

در این قفس تنگ

 

نمی خواند.

 

 

مرگ من سفری نیست

 

هجرتی ست

 

از سرزمینی که دوست نمی داشتم

 

به خاطر نامردمانش

 

خود آیا از چه هنگام

 

این چنین

 

آیین مردمی

 

از دست بنهاده اید؟

 

 

با گیاه بیابانم

 

خویشی و پیوندی نیست

 

خود اگر چه درد رستن و ریشه کردن

 

با من است

 

وهراس بی بار و بری

 

ودرین گلخن مغموم

 

پا در جای

 

چنانم

 

که مازوی پیر

 

بندی دره ی تنگ

 

وریشه های فولادم

 

در ظلمت سنگ

 

مقصدی بی رحمانه را

 

جاودانه در سفرند!

 

 

شعر شب در راهست شاملو

 

شب در راهست

 

دل را

 

در پستوی تاریکیها

 

با اندوه می توان

 

در کنج قفس

 

زندانی کرد

 

زنجیر تعلق

 

چون دیو پلیدی

 

مرا از اسارت خود

 

رها نمی کند

 

باغچه ی زندگی

 

طراوت خود را

 

در بهاری دگر

 

تجربه نمی کند

 

شعری از فهیمه خراسانی

 

 

شعر رانده

 

دست بردار ازین هیکل غم

 

که زویرانی خویش است آباد

 

دست بردار که تاریکم و سرد

 

چون فرومرده چراغ از دم باد

 

دست بردار،زتو در عجبم

 

به در بسته چه می کوبی سر

 

نیست ،می دانی،در خانه کسی

 

سر فرو می کوبی باز به در

 

زنده،این گونه به غم

 

خفته ام در تابوت

 

حرفها دارم در دل

 

می گزم لب به سکوت

 

دست بردار که گر خاموشم

 

با لبم هرنفسی فریاد است

 

به نظر هر شب و روزم سالی است

 

گر چه خود عمر به چشمم باد است

 

رانده اندم همه از درگه خویش

 

پای پرآبله ،دل پراندوه

 

از رهی می گذرم سر در خویش

 

می خزد هیکل من از دنبال

 

می دود سایه ی من پیشاپیش

 

می روم با ره خود

 

سر فرو،چهره به هم

 

با کسم کاری نیست

 

سد چه بندی به رهم؟

 

دست بردار!چه سود آید بار

 

از چراغی که نه گرماش و نه نور؟

 

چه امید از دل تاریک کسی

 

که نهاندش سر زنده به گور؟

 

می روم یکه به راهی مطرود

 

که فرورفته به آفاق سیاه

 

دست بردار ازین عابر مست

 

یک طرف شو،منشین بر سر راه

 

 

شعر افق روشن از احمد شاملو

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

 

ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

 

روزی که کمترین سرود

 

بوسه است

 

وهر انسان

 

برای هر انسان

 

برادری ست

 

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

 

قفل

 

افسانه ییست

 

وقلب

 

برای زندگی بس است

 

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

 

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

 

روزی که آهنگ هر حرف،زندگی ست

 

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم

 

روزی که هر لب ترانه ییست

 

تا کمترین سرود،بوسه باشد

 

روزی که تو بیایی،برای همیشه بیایی

 

ومهربانی با زیبایی یکسان شود

 

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم

ومن آن روز را انتظار می کشم

 

حتی روزی که

 

دیگر نباشم

 

 

به تو سلام می کنم

 

به تو سلام می کنم کنار تو می نشینم

 

ودر خلوت تو شهر بزرگ من بنا می شود

 

اگر فریاد مرغ وسایه ی علفم

 

در خلوت تو این حقیقت را باز می یابم

 

خسته،خسته،ازراهکوره های تردید می آیم

 

چون آینه یی از تو لبریزم

 

هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد

 

نه ساقه ی بازوهایت

 

نه چشمه های تنت

 

بی تو خاموشم ،شهری در شبم

 

تو طلوع می کنی

 

من گرمایت را از دور می چشم

 

وشهر من بیدار می شود

 

با غلغله ها،تردیدها،تلاشها

 

وغلغله های مردد تلاشهایش

 

دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد

 

دور از تو من شهری در شبم

 

ای آفتاب

 

وغروبت مرا می سوزاند

 

من به دنبال سحری سرگردان می گردم

 

تو سخن نمی گویی

 

من نمی شنوم

 

تو سکوت می کنی

 

من فریاد می زنم

 

با منی ،با خود نیستم

 

وبی تو خود را نمی یابم

 

دیگر هیچ چیز نمی خواهد

 

نمی تواند تسکینم بدهد

 

اگر فریاد مرغ و سایه ی علفم

 

این حقیقت را در خلوت تو باز یافته ام

 

حقیقت بزرگ است

 

ومن کوچکم

 

با تو بیگانه ام

 

فریاد مرغ را بشنو

 

سایه ی علف را با سایه ات بیامیز

 

مرا با خودت آشنا کن

 

بیگانه ی من

 

مرا با خودت یکی کن

 

 

شعر عشق عمومی

 

اشک رازی ست

 

لبخند رازی ست

 

عشق رازی ست

 

اشک آن شب لبخند عشقم بود

 

قصه نیستم که بگویی

 

نغمه نیستم که بخوانی

 

صدا نیستم که بشنوی

 

یا چیزی چنان که ببینی

 

یا چیزی چنان که بدانی

 

من درد مشترکم

 

مرا فریاد کن

 

درخت با جنگل سخن می گوید

 

علف با صحرا

 

ستاره با کهکشان

 

ومن با تو سخن می گویم

 

نامت را به من بگو

 

دستت را به من بده

 

حرفت را به من بگو

 

قلبت را به من بده

 

من ریشه های تو را دریافته ام

 

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

 

ودستهایت با دستان من آشناست

 

در خلوت روشن با تو گریسته ام

 

برای خاطر زندگان

 

ود آر گورستان تاریک با تو خوانده ام

 

زیباترین سرودها را

 

زیرا که مردگان این سال

 

عاشقترین زندگان بوده اند

 

دستت را به من بده

 

دستهای تو با من آشناست

 

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

 

بسان ابر که با توفان

 

بسان علف که با صحرا

 

بسان باران که با دریا

 

بسان پرنده که با بهار

 

بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

 

زیرا که من

 

ریشه های ترا دریافته ام

 

زیرا که صدای من

 

با صدای تو آشناست

 

 

غزلی در نتوانستن

 

از دستهای گرم تو

 

کودکان توامان آغوش خویش

 

سخنها می توانم گفت

 

غم نان اگر بگذارد

 

نغمه در نغمه در افکنده

 

ای مسح مادر،ای خورشید

 

از مهربانی بی دریغ جانت

 

با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد

 

غم نان اگر بگذارد

 

رنگها در رنگها دویده

 

از رنگین کمان بهاری تو

 

که سراپرده در این باغ خزان رسیده برافراشته است

 

نقش ها می توانم زد

 

غم نان اگر بگذارد

 

چشمه ساری در دل و

 

آبشاری در کف

 

آفتابی در نگاه و

 

فرشته ای در پیراهن

 

از انسانی که تویی

 

قصه ها می توانم کرد

 

غم نان اگر بگذارد

 

 

متن شعر از قفس احمد شاملو

 

در مرز نگاه من

 

از هرسو

 

دیوارها

 

بلند

 

دیوار ها چون نومیدی بلندست

 

آیا درون هر دیوار

 

سعادتی هست

 

وسعادتمندی

 

وحسادتی؟

 

که چشم اندازها

 

ازاین گونه

 

مشبک است

 

و دیوارها و نگاه

 

در دوردستهای نومیدی

 

دیدار می کنند

 

و آسمان زندانی ست

 

از بلور؟

 

 

درجدال آیینه و تصویر

 

دیری با من سخنی به درشتی گفته اید

 

خود آیا تاب تان هست که پاسخی در خور بشنوید؟

 

رنج از پیچیدگی می برید

 

از ابهام و

 

هر آنچه شعر را در نظرگاه شما

 

به زعم شما

 

به معمایی مبدل می کند

 

اما راستی را

 

از آن پیش تر

 

رنج شما از ناتوانایی خویش است

 

در قلمرو دریافتن

 

که این جای اگر از عشق سخنی می رود

 

عشقی نه از آن گونه است

 

که تان به کار آید

 

وگر فریاد و فغانی هست

 

همه فریاد و فغان از نیرنگ است و فاجعه

 

خود آیا در پی دریافت چیستسد

 

شما که خود

 

نیرنگید و فاجعه

 

ولاجرم از خود

 

به ستوه

 

نه

 

دیری با من سخن به درشتی گفته اید

 

خود آیا تاب تان هست

 

که پاسخی به درشتی بشنوید

 

به درشتی بشنوید

 

 

شعری از احمد شاملو

 

اگر بگویم که سعادت

 

حادثه یی است بر اساس اشتباهی

 

اندوه

 

سراپایش را در بر می گیرد

 

چنان چون دریاچه یی

 

که سنگی را

 

ونیروانا که بودا را

 

چرا که سعادت را

 

جز در قلمرو عشق باز نشناخته است

 

عشقی که به جز تفاهمی آشکار نیست

 

بر چهره ی زندگانی من

 

که برآن

 

هر شیار

 

از اندوهی جانکاه حکایتی می کند

 

 

شعری از احمد شاملو

 

اندوهش

 

غروبی دلگیر است

 

در غربت و تنهایی

 

هم چنان که شادی اش

 

طلوع همه آفتاب هاست

 

و صبحانه

 

ونان گرم

 

وپنجره یی که صبحگامان

 

به هوای پاک

 

گشوده می شود

 

و طراوت شمعدانی ها

 

در پاشویه ی حوض

 

 

شعری از احمد شاملو

 

دوستش می دارم

 

چرا که می شناسمش به دوستی و یگانگی

 

شهر

 

همه بیگانگی و عداوت است

 

هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم

 

تنهایی غم انگیزش را در می یابم

 

 

یه شب مهتاب

 

ماه میاد تو خواب

 

منو می بره

 

کوچه به کوچه

 

باغ انگوری

 

باغ آلوچه

 

دره به دره

 

صحرا به صحرا

 

اونجا که شبا

 

پشت بیشه ها

 

یه پری میاد

 

ترسون و لرزون

 

پاشو میذاره

 

تو آب چشمه

 

شونه می کنه

 

موی پریشون

 

 

شعر کوتاه شبانه

 

من سرگذشت یاسم و امید

 

با سر گذشت خویش

 

می مردم از عطش

 

آبی نبود تا لب خشکیده تر کنم

 

می خواستم به نیمه شب آتش

 

خورشید شعله زن بدر آمد چنان که من

 

گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم

 

با سرگذشت خویش

 

من سرگذشت یاس و امیدم

 

 

شعر راز شاملو

 

با من رازی بود

 

که به کو گفتم

 

با من رازی بود

 

که به چا گفتم

 

تو را دراز

 

به اسب سیا گفتم

 

بیکس و تنها

 

به سنگای را گفتم

 

با راز کهنه

 

از را رسیدم

 

حرفی نروندم

 

حرفی نروندی

 

اشکی فشوندم

 

اشکی فشوندی

 

لبامو بستم

 

از چشام خوندی

 

 

شعر خاطره

 

شب

 

سراسر

 

زنجیر زنجره بود

 

تا سحر

 

سحرگه به ناگاه با قشعریره ی درد

 

در لطمه ی جان ما

 

جنگل از خواب واگشود

 

مژگان حیران برگ اش را

 

پلک آشفته ی مرگ اش را

 

ونعره ی ازگل اره ی زنجیری

 

سرخ بر سبزی ی نگران دره

 

فرو ریخت

 

تا به کسالت زرد تابستان پناه آریم

 

دل شکسته

 

به ترک کوه گفتیم

 

 

شعر ببر

 

آن دلادل حیات

 

که استتار مراقبت اش

 

در زخم خاک

 

سراسر نفسی فروخورده را ماند

 

سایه و زرد

 

مرگ خاموش را ماند

 

مرگ خفته را و قیلوله ی خوف را

 

هر کشاله اش کیفی بی قرار است

 

نهان

 

در اعصاب گرسنه گی

 

سایه ی بهمنی

 

به خویش اندر چپیده به هیات اعماق

 

هر سکون اش

 

لحظه ی مقدر چنگال نا منتظر

 

جلگه ی برف پوش

 

سراسر

 

اعلام حضور پنهان اش:

 

به خون در غلتیدن خفته گان بی خبری

 

در گرده گاه تاریخ

 

ای به خواب خرگوران فروشده

 

به نوازش دستان شرور یکی بدنهاد

 

ای زنجیر به خواب گسسته به آواز پای ره گذری خوش سگال!

 

حدیث بی قراری ماهان

 

شگفتا که نبودیم

 

عشق ما

 

در ما

 

حضورمان داد

 

پیوندیم اکنون

 

آشنا

 

چون خنده با لب و اشک با چشم

 

واقعه ی نخستین دم ماضی

 

غریویم و غوغا

 

اکنون

 

نه کلامی به مثابه ی مصداقی

 

که صوتی به نشانه ی رازی

 

هزار معبد به یکی شهر

 

بشنو:

 

گو یکی باشد معبد به همه دهر

 

تا من آن جا برم نماز

 

که تو باشی

 

چندان دخیل مبند

 

که بخشکانی ام از شرم ناتوانی ی خویش:

 

درخت معجزه نیستم

 

تنها

 

یکی درخت ام

 

نوجی در آبکندی

 

وجز این ام هنری نیست

 

که آشیان تو باشم

 

تخت ات و تابوت ات

 

یادگاریم و خاطره اکنون

 

دو پرنده

 

یادمان پروازی

 

وگلویی خاموش

 

یادمان آوازی

 

 

شعر سکوت

 

زنان و مردان سوزان

 

هنوز

 

دردناک ترین ترانه هاشان را نخوانده اند

 

سکوت سرشار است

 

سکوت

 

از انتظار

 

چه سرشار است!

 

 

این صدا

 

دیگر

 

آواز آن پرنده ی آتشین نیز نیست

 

که خود از نخست اش باور نمی داشتم

 

آهن

 

اکنون

 

نشتر نفرتی شده است

 

که درد حقارت اش را

 

در گلوگاه تو می کاود

 

 

این ژیغ ژیغ سینه در

 

دیگر

 

آواز آن غلتک بی افسار نیز نیست

 

که خود از نخست اش باور نمی داشتم

 

غلتک کج پیچ

 

اکنون

 

درهم شکننده ی برده گانی شده است

 

که روزی

 

با چشمان بربسته

 

به حرکت

 

نیروی اش داده اند.

 

 

شعر ای قلب در به در

 

با این همه

 

ای قلب در به در

 

از یاد مبر که ما یعنی من و تو

 

عشق را رعایت کردیم

 

از یاد مبر

 

که ما یعنی من وتو

 

انسان را رعایت کردیم

 

خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود

 

احمد شاملو

 

 

برای زیستن دو قلب لازم است

 

قلبی که دوست بدارد

 

قلبی که دوستش بدارند

 

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را

 

پرواز خواهیم داد

 

و مهربانی

 

دست زیبایی را خواهد گرفت

 

و من آن روز را انتظار می‌کشم

 

حتی روزی که نباشم

 

 

و عشق را

 

کنار تیرک راه‌بند

 

تازیانه می‌زنند

 

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

روزگار غریبی است نازنین

 

آنکه بر در می‌کوبد شباهنگام

 

به کشتن چراغ آمده است

 

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

 

مجموعه اشعار احمد شاملو

 

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود

 

و انسان با نخستین درد

 

در من زندانی، ستمگری بود

 

که به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد

 

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

 

 

ای‌کاش می‌توانستند

 

از آفتاب یاد بگیرند

 

که بی‌دریغ باشند

 

در دردها و شادی‌هایشان

 

حتی

 

با نان خشکشان

 

و کاردهایشان را

 

جز از برای قسمت کردن

 

بیرون نیاورند

 

 

دیدگاه

 

 

Current [email protected] *

 

Leave this field empty

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهــم♥
کپی برداری فقط با ذکر نام و آدرس سایت مجاز می باشد.

Copyright Parsino.com © 2018 – Allrights Reserved

 

میروم خسته و افسـرده و زار

 

سـوی منزلگــه ویرانه خویش

 

 

 

به خـدا می برم از شهـــر شما 

 

دل شوریــده و دیوانــه خویش

 

اشعار زیبا قشنگ

 

 

 

می برم تا که در ان نقطه دور

 

شستشویش دهم از رنگ گنـاه

 

 

 

شستشویش دهم از لکه عشــق

 

زین همـــه خواهش بیجا وتباه

 

 

 

می برم تا زتو دورش ســـازم

 

زتو ،ای جلــــوه امید محــــال

 

 

 

می برم زنـــده بگورش سازم

 

تا از این پس نکنــد یاد وصال

 

 

 

ناله می لرزد،می رقصد اشک

 

 آه ، بگــــذار که بگریزم مـــن

 

 

 

از تو ، ای چشمه جوشان گناه 

 

شایـد آن به کـه بپرهیـــزم من

 

 

 

بخـــدا غنچـــــه شـــادی بودم

 

دست عشق آمد و از شاخـم چید

 

 

 

شعلــه آه شد م ، صــد افسوس

 

که لبــم باز بر آن لب نرسیـــد

 

 

 

عاقبت بنــد سفـــر پایـــم بست

 

میروم، خنده به لب،خونین دل

 

 

 

می روم از دل من دست بردار

 

ای امیـــــد عبث بی حاصــــل…

 

 

 

فروغ فرخزاد

 

دهانت را میبویند

 

مبادا گفته باشی ” دوستت دارم “

 

دلت را می بویند …

 

اشعار زیبا قشنگ

 

روزگار غریبی است نازنین

 

وعشق را

 

کنار تیرک راهبند

 

تازیانه می زنند

 

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد…..

 

در این بن بست کج و پیچ سرما

 

آتش را به سوختبار سرود و شعر

 

فروزان می دارند

 

به اندیشیدن

 

خطر مکن

 

روزگار غریبی است نازنین

 

آن که بر در می کوبد شباهنگام

 

به کشتن چراغ آمده است

 

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

آنک قصابانند

 

بر گذرگاهها مستقر

 

با کنده و ساطوری خون آلود

 

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

 

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

 

روزگار غریبی است نازنین

 

ابلیس پیروز مست

 

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

 

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد…..

 

 

 

شاملو

 

خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم

 

 

 

 دیبا نتوان بافت از این پشم که رشتیم

 

 

 

                                                 بر لوح معاصی خط عذری نکشیدیم

 

 

                                                  پهلوی کبایر حسناتی ننوشتیم

 

 

ما کشته ی نفسیم و صد آوخ که برآید

 

 

 

از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم؟!

 

 

 

                                                افسوس بر این عمر گرانمایه که بگذشت

 

 

                                                 ما از سر تقصیر و خطا در نگذشتیم

 

 

دنیا که در او مرد خدا گل نسرشته است

 

 

 

نامرد که ماییم، چرا دل بسرشتیم؟

 

 

 

                                                 ایشان چو ملخ در پس زانوی ریاضت

 

 

                                                 ما، مور میان بسته روان بر در و دشتیم

 

 

پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند

 

 

 

ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم

 

 

 

                                                  واماندگی اندر پس دیوار طبیعت

 

 

                                                 حیف است دریغا که در صلح، بهشتیم

 

 

چون مرغ بر این کنگره تا کی بتوان خواند؟

 

 

 

یک روز نگه کن که بر این کنگره خشتیم

 

 

 

                                                  ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز

 

 

                                                  کامروز کسی را نه پناهیم و نه پشتیم

 

 

گر خواجه شفاعت بکند روز قیامت

 

 

 

شاید که ز مشاطه نرنجیم که زشتیم

 

 

 

                                                باشد که عنایت برسد ورنه مپندار

 

 

                                                با این عمل دوزخیان کاهل بهشتیم

 

 

سعدی مگر از خرمن اقبال بزرگان

 

یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم

 

 

 

سعدی

 

سینه از عطر توام سنگین شده

 

ای به روی چشم من گسترده خویش

 

شادیم بخشیده از اندوه بیش

 

همچو بارانی که شوید جسم خاک

 

هستیم زآلودگی ها کرده پاک

 

ای تپش های تن سوزان من

 

آتشی در سایه ی مژگان من

 

ای ز گندم زارها سرشارتر

 

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

 

ای در بگشوده بر خورشیدها

 

در هجوم ظلمت تردیدها

 

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

 

هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

 

ای دل تنگ من و این بار نور؟

 

ها ی هوی زندگی در قعر گور؟

 

ای دو چشمانت چمنزاران من

 

داغ چشمت خورده بر چشمان من

 

پیش از اینت گر که در خود داشتم

 

هرکسی را تو نمی انگاشتم

 

درد تاریکیست درد خواستن

 

رفتن و بیهوده خود را کاستن

 

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

 

سینه آلودن به چرک کینه ها

 

در نوازش نیش ماران یافتن

 

زهر در لبخند یاران یافتن

 

زر نهادن در کف طرارها

 

آه، ای با جان من آمیخته

 

ای مرا از گور من انگیخته

 

چون ستاره، با دو بال زرنشان

 

آمده از دور دست آسمان

 

جوی خشک سینه ام را آب تو

 

بستر رگهایم را سیلاب تو

 

در جهانی اینچنین سرد و سیاه

 

با قدمهایت قدمهایم براه

 

ای به زیر پوستم پنهان شده

 

همچو خون در پوستم جوشان شده

 

گیسویم را از نوازش سوخته

 

گونه هام از هرم خواهش سوخته

 

آه، ای بیگانه با پیرهنم

 

اشنای  سبزه واران تنم

 

آه، ای روشن طلوع بی غروب

 

آفتاب سرزمین های جنوب

 

آه، آه ای از سحر شاداب تر

 

از بهاران تازه تر سیراب تر

 

عشق دیگر نیست این، این خیرگیست

 

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

 

عشق چون در سینه ام بیدار شد

 

از طلب پا تا سرم ایثار شد

 

این دگر من نیستم، من نیستم

 

حیف از آن عمری که با من زیستم

 

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

 

خیره چشمانم به راه بوسه ات

 

ای تشنج های لذت در تنم

 

ای خطوط پیکرت پیرهنم

 

آه می خواهم که بشکافم ز هم

 

شادیم یک دم بیالاید به غم

 

آه، می خواهم که برخیزم ز جای

 

همچو ابری اشک ریزم های های

 

این دل تنگ من و این دود عود ؟

 

در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟

 

این فضای خالی و پروازها؟

 

این شب خاموش و این آوازها؟

 

ای نگاهت لای لائی سِحر بار

 

گاهوار کودکان بیقرار

 

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

 

شسته از من لرزه های اضطراب

 

خفته در لبخند فرداهای من

 

رفته تا اعماق دنیا های من

 

ای مرا با شور شعر آمیخته

 

اینهمه آتش به شعرم ریخته

 

چون تب عشقم چنین افروختی

 

لاجرم شعرم به آتش سوختی

…..

 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

 

رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

 

ما
گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

 

تو بمان  با دگران وای به حال دگران

 

رفته
چون مه به محاقم که نشانم ندهند

 

هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

 

میروم
تا که به صاحبنظری بازرسم

 

محرم ما نبود دیده‌ی کوته نظران

 

دل چون آینه‌ی
اهل صفا می‌شکنند

 

که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بیخبران

 

دل من دار که در
زلف شکن در شکنت

 

یادگاریست ز سر حلقه‌ی شوریده سران

 

گل این باغ بجز حسرت
و داغم نفزود

 

لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

 

ره بیداد گران بخت من
آموخت ترا

 

ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

 

سهل باشد همه بگذاشتن و
بگذشتن

 

کاین بود عاقبت کار جهان گذران

 

شهریارا غم آوارگی و
دربدری

 

شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

 

 

 

شهریار

 

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی

 

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را
دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

 

سیب را دست تو دید

 

غضب آلود به من كرد
نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

 

و تو رفتی و هنوز،

 

سالهاست كه
در گوش من آرام آرام

 

خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم

 

و من اندیشه كنان
غرق در این پندارم

 

كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت

 

جواب زیبای فروغ فرخ
زاد به حمید مصدق

 

من به تو خندیدم

 

چون كه می دانستم

 

تو به چه دلهره از
باغچه همسایه سیب را دزدیدی

 

پدرم از پی تو تند دوید

 

و نمی دانستی باغبان
باغچه همسایه

 

پدر پیر من است

 

من به تو خندیدم

 

تا كه با خنده تو پاسخ عشق
تو را خالصانه بدهم

 

بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و

 

سیب دندان
زده از دست من افتاد به خاك

 

دل من گفت: برو

 

چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را …

 

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

 

حیرت و
بغض تو تكرار كنان

 

می دهد آزارم

 

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

 

كه چه
می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت؟!

 

 

کاشکی شعر مرا می خواندی

 

 

گاه می اندیشم …

 

می توانی تو به لبخندی این  فاصله را برداری

 

تو توانایی بخشش داری

 

دستهای تو توانایی آن را دارد

 

که مرا زندگانی بخشد

 

 

 

چشمهای تو به من می بخشد

 

شور عشق و مستی

 

و تو چون مصرع شعری ی زیبا

 

سطر برجسته ای از  زندگی من هستی

 

 

 

دفتر عمر مرا

 

با وجود تو شکوهی دیگر

 

رونقی دیگر هست

 

می توانی تو به من

 

زندگانی بخشی

 

یا بگیری از من

 

آنچه را می بخشی

 

 

 

من به بی سامانی

 

باد را می مانم

 

من به سرگردانی

 

ابر را می مانم

 

من به آراستگی خندیدم

 

من ژولیده به آراستگی خندیدم

 

 

 

سنگ طفلی، اما

 

خواب نوشین کبوترها را

 

در لانه می آشفت

 

قصه ی بی سر و سامانی من

 

باد با برگ درختان می گفت

 

باد با من می گفت:

 

«چه تهیدستی مرد»

 

ابر باور می کرد

 

 

 

من در آیینه رخ خود دیدم

 

و به تو حق دادم

 

آه می بینم، می بینم

 

تو به اندازه ی  تنهایی من خوشبختی

 

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

 

چه امید عبثی

 

من چه دارم که تو را در خور؟

 

هیچ…..

 

من چه دارم که سزاوار تو؟

 

هیچ…..

 

تو همه هستی من، هستی من

 

تو همه زندگی من هستی

 

تو چه داری؟

 

همه چیز

 

تو چه کم داری؟

 

هیچ……

 

بی تو در می یابم

 

چون چناران کهن

 

از درون تلخی واریزم را

 

کاهش جان من این شعر من است

 

آرزو می کردم

 

که تو خواننده ی شعرم باشی

 

 

 

راستی شعر مرا می خوانی؟

 

نه، دریغا، هرگز

 

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

 

کاشکی شعر

 

مرا می خواندی…..

 

 

 

حمید مصدق

 

 

 

نه هست های ما

 

 

 

چونان که بایدند نه باید ها…..

 

 

 

مثل همیشه آخر حرفم 

 

و حرف آخرم را 

 

با بغض می خورم 

 

عمری است 

 

لبخند های لاغر خود را 

 

دردل ذخیره می کنم: 

 

باشد برای روز مبادا! 

 

اما…..

 

در صفحه‌های تقویم 

 

روزی به نام روز مبادا نیست 

 

آن روز هر چه باشد 

 

روزی شبیه دیروز 

 

روزی شبیه فردا 

 

روزی درست مثل همین روزهای ماست 

 

اما کسی چه می‌داند؟ 

 

شاید 

 

امروز نیز روز مبادا باشد! 

 

وقتی تو نیستی 

 

نه هست های ما 

 

چونانکه بایدند 

 

نه بایدها…

 

هر روز بی تو روز مباداست!

 

 

 

قیصر امین پور

 

در بهاری روشن از امواج نور

 

در زمستانی غبارآلود و دور

 

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

 

روزی از این تلخ و شیرین روزها

 

روز پوچی همچو روزان دگر

 

سایه‌ای ز امروزها‌، دیروزها

 

دیدگانم همچو دالان‌های تار

 

گونه‌هایم همچو مرمرهای سرد

 

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

 

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

می خزند آرام روی دفترم

 

دست‌هایم فارغ از افسون شعر

 

یاد می‌آرم که در دستان من

 

روزگاری شعله می زد خون شعر

 

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

 

می رسند از ره که در خاکم نهند

 

آه شاید عاشقانم نیمه شب

 

گل به روی گور غمناکم نهند

 

بعد من ناگه به یک‌سو می روند

 

پرده‌های تیرهٔ دنیای من

 

چشم‌های ناشناسی می خزند

 

روی کاغذها و دفترهای من

 

در اتاق کوچکم پا می نهد

 

بعد من، با یاد من بیگانه‌ای

 

در بر آیینه می‌ماند به جای

 

تار مویی، نقش دستی، شانه‌ای

 

می‌رهم از خویش و می‌مانم ز خویش

 

هر چه بر جا مانده ویران می‌شود

 

روح من چون بادبان قایقی

 

در افقها دور و پنهان می‌شود

 

می‌شتابند از پی هم بی‌شکیب

 

روزها و هفته‌ها و ماه‌ها

 

چشم تو در انتظار نامه‌ای

 

خیره می‌ماند به چشم راه‌ها

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا

 

می‌فشارد خاکِ دامنگیر خاک

 

بی‌تو دور از ضربه‌های  قلب تو

 

قلب من می‌پوسد آنجا زیر خاک

 

بعدها نام مرا باران و باد

 

نرم می‌شویند از رخسار سنگ

 

گور من گمنام می‌ماند به راه

 

فارغ از افسانه‌های نام و ننگ

 

 

 

فروغ فرخزاد

 

بی وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟

 

نوش‌دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

 

سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا؟

 

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

 

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟

 

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم

 

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

 

 

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار

 

این‌همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟

 

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

 

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا؟

 

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

 

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟

 

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

 

در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا؟

 

در خزان هجر  گل ای بلبل طبع حزین

 

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟

 

شهریارا بی حبیب خود نمی‌کردی سفر

 

این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا؟

 

 

 

شهریار

 

 

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم

 

با اشک تمام کوچه را تر کردم…

 

                                                             وقتی که شکست بغض تنهایی من

                                                             وابستگی ام را به تو باور کردم….

 من تمنا کردم

 

که توبا من
باشی

 

تو
به من گفتی

 

هرگز…..هرگز…..

 

 پاسخی سخت و درشت

 

ومرا غصه این هرگز کشت….

 

 

 

حمید مصدق

 

ز دودیده خون فشانم ز غمت شب جدایی

 

                                   چــه كنم كه هست اینها گـل باغ
آشــــنایی

 

 

همه شـب نهاده ام سر ،
چوسگان برآستانت

 

                                    كــه رقــیـب در نــیـایـد بــه بــهـانـه
گدایی

 

 

مــــژه‌ها و چــشـم یارم به نظر چــــنان نـماید

                                  كـه مـــیان سنبلــستان چـرد آهــوی ختــایی

 

 

در گـلستان چـشـمم زچـه رو همیشه باز است

 

                                 به امــیـد آنـكـه شـایـد تو به چشم من درآیی

 

 

سر برگ گــل ندارم ،به چه رو روم به گلشن

 

                                  كه شــنیده‌ام ز گلــــها هـــمه بوی
بی‌وفـایی

 

 

به كدام مذهب است این؟به كدام ملت‌است این؟

 

                                    كه كـشنـد عاشقی را كه تو عاشقم چرایی

 

 

به طـواف كــعبه رفـتم به حرم رهـم ندادند

 

                                     كه بـرون درچه كردی كه درون خانه آیی؟

 

 

به قـمـارخــانه رفتم، هــمه پاكــــباز دیدم

 

                                     چـو به صـومعه رسـیدم هـمـه زاهـد
ریـایی

 

 

درمیخانه زدم مــــن، که نـــدا ز در درآمد

 

                                    که در ا  درا عراقی که تو هم از ان مایی

 

 

 

 

تو رامن یاد میدارم همه هنگام

 

                                          نه چون نیما که میگوید شباهنگام

 

                                            من و تا ابد این غم جاودانه

من ان قصه تلخ درد افرینم

 

                                           که دیگر نپرسند از من نشانه

نجوید مرا چشم افسانه جویی

 

                                            نگوید مرا قصه گوی زمانه

من ان مرغ غمگین تنها نشینم

 

                                             که دیگر ندارم هوای ترانه

ربودند جفت مرا از کنارم

 

                                            شکستند بال مرا بی بهانه

من ان تک درختم که دژخیم پاییز

 

                                           چنان کوفته بر تنم تازیانه

که خفتست در من فروغ جوانی

 

                                           که مردست در من امید جوانه

نه دست بهاری نوازد تنم را

 

                                           نه مرغی به شاخم کند اشیانه

من ان بیکران کویرم که در من

 

                                           نیفشانده جز دست اندوه دانه

چه میپرسی از قصه غصه هایم؟

 

                                           که از من تورا خود همین بس فسانه

که من دشت خشکم که در من غنودست

 

                                            کران تا کران حسرتی بی کرانه

 

 

حسین منزوی

 

من چه می دانستم؟

 

درشبان غم تنهايي خويش

 

عـابد چشم سخنگوي تو ام

 

من در اين تاريكي

 

من در اين تيره شب جانفرسا

 

زائر ظلمت گيسوي تو ام

 

گيسوان تو پريشان تر از انديشه من

 

گيسوان تو شب بي پايان

 

جنگل عطرآلود

 

شكن گيسوي تو

 

موج درياي خيال

 

كاش با زورق انديشه شبی

 

از شط گيسوي مواج تو ، من

 

بوسه زن بر سر هر موج گذر ميكردم

 

كاش بر اين شط مواج سياه

 

همه عمر سفر ميكردم

 

شب تهي از مهتاب

 

شب تهي از اختر

 

ابر خاكستري بي باران پوشانده

 

آسمان را يكسر

 

ابر خاكستري بي باران دلگير است

 

و سكوت تو پس پرده خاكستري سرد كدورت افسوس

 

سخت دلگيرتر است

 

واي باران ! باران

 

شيشه پنجره را باران شست

 

از دل من اما

 

چه كسي نقش تو را خواهد شست؟

 

آسمان سربي رنگ

 

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

 

ميپرد مرغ نگاهم تا دور

 

واي باران، باران

 

پر مرغان نگاهم را شست

 

خواب روياي فراموشي هاست

 

خواب را دريابم

 

كه درآن دولت خاموشي هاست

 

با تو در خواب ، مرا

 

لذت ناب هماغوشي هاست

 

از گريبان تو صبح صادق

 

ميگشايد پر و بال

 

تو گل سرخ مني

 

تو گل ياسمني

 

تو چنان شبنم پاك سحري؟

 

نه ، از آن پاكتري

 

تو بهاري؟

 

نه ، بهاران از توست

 

از تو ميگيرد وام

 

هربهار اين همه زيبايي را

 

هوس باغ و بهارانم نيست

 

اي بهين باغ و بهارانم تو

 

سيل سيال نگاه سبزت

 

همه بنيان وجودم را ويرانه كنان ميكاود

 

من به چشمان خيال انگيزت معتادم

 

و در اين راه تباه

 

عاقبت هستي خود را دادم

 

باز كن پنجره را

 

من تو را خواهم برد

 

به شب جشن عروسي عروسكهاي

 

كودك خواهر خويش

 

كه در آن مجلس جشن

 

صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس

 

صحبت از سادگي و كودكي است

 

چهره اي نيست عبوس

 

گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت

 

يادگاران تو اند

 

رفته اي اينك و هر سبزه و دشت

 

در تمام در و دشت

 

سوگواران تو اند

 

در دلم آرزوي آمدنت ميميرد

 

رفته اي اينك، اما آيا

 

باز برميگردي

 

چه تمناي محال

 

خنده ام ميگيرد

 

آرزو ميكردم

 

دشت سرشار ز سرسبزي روياها را

 

من گمان ميكردم

 

دوستي همچون فصلي سرسبز

 

چار فصلش همه آراستگي ست

 

من چه ميدانستم

 

هيبت باد زمستاني هست

 

من چه ميدانستم

 

سبزه ميپژمرد از بي آبي

 

سبزه يخ ميزند از سردي دي

 

من چه ميدانستم

 

دل هركس دل نيست

 

قلب ها بي خبر از عاطفه اند

 

و چه روياهايي

 

كه تبه گشت و گذشت

 

و چه پيوند صميميت ها

 

كه به آساني يك رشته گسست

 

چه اميدي، چه اميد؟

 

چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد

 

دل من ميسوزد

 

كه قناري ها را پر بستند

 

كه پر پاك پرستوها را بشكستند

 

و كبوترها را

 

آه كبوترها را…

 

و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد

 

من در آيينه رخ خود ديدم

 

و به تو حق دادم

 

آه، ميبينم، ميبينم

 

تو به اندازه تنهايي من خوشبختي

 

من به اندازه زيبايي تو غمگينم

 

چه اميد عبثي

 

من چه دارم كه تو را در خور؟

 

هیچ من چه دارم كه سزاوار تو؟

 

هيچ….

 

تو همه هستي من، هستي من

 

تو همه زندگي من هستي

 

تو چه داري؟

 

همه چيز

 

تو چه كم داري؟

 

هيچ

 

گاه مي انديشم

 

خبر مرگ مرا با تو چه كس ميگويد؟

 

آن زمان كه خبر مرگ مرا

 

از كسي ميشنوي ، روي تو را

 

كاشكي ميديدم

 

شانه بالا زدنت را بي قيد

 

و تكان دادن دستت كه_ مهم نيست زياد_

 

و تكان دادن سر را كه عجب ، عاقبت مرد ، افسوس!

 

كاشكي ميديدم

 

من به خود ميگويم

 

چه كسي باور كرد

 

جنگل جان مرا

 

آتش عشق تو خاكستر كرد؟

 

من به هنگام شكوفايي گلها در دشت

 

باز برخواهم گشت

 

تو به من مي خندي

 

من صدا ميزنم، آي

 

باز كن پنجره را

 

پنجره را ميبندي

 

با من اكنون چه نشستن ها، خاموشي ها

 

با تو اكنون چه فراموشي هاست

 

چه كسي ميخواهد

 

من و تو ما نشويم

 

من اگر ما نشوم خويشتنم

 

تو اگر ما نشوي خويشتني

 

از كجا كه من و تو

 

شور يكپارچگي را در شرق

 

باز برپا نكنيم

 

از كجا كه من و تو

 

مشت رسوايان را وا نكنيم

 

من اگر برخيزم

 

تو اگر برخيزي

 

همه برميخيزند

 

من اگر بنشينم

 

تو اگر بنشيني

 

چه كسي برخيزد؟

 

چه كسي با دشمن بستيزد؟

 

چه كسي پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد

 

سخن از مهر من و جور تو نيست

 

سخن از

 

متلاشي شدن دوستي است

 

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

 

آشنايي با شور؟

 

و جدايي با درد؟

 

و نشستن در بهت فراموشي

 

يا غرق غرور؟

 

من چه ميگويم آه

 

با تو اكنون چه فراموشي ها

 

با من اكنون چه نشستن ها، خاموشي هاست

 

تو مپندار كه خاموشي من

 

هست برهان فراموشي من

 

من اگر بر خيزم

 

تو اگر برخيزي

 

همه برمي خيزند.

 

 

 

حمید مصدق

 

 

 

 

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

 

ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها

 

خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

 

از من گذر، تا تو هم در بلا نیفتی

 

بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن

 

ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده

 

بر آب دیده‌ی ما صد جای، آسیا کن

 

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

 

ای زرد روی عاشق، تو صبر کن، وفا کن

 

دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد

 

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟

 

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

 

با سر اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن

 

مولانا

 

 

چیست در زمزمه مبهم آب

 

 

چیست در همهمه دلکش برگ

 

چیست در بازی آن ابر سپید

 

روی این آبی آرام بلند

 

که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال

 

چیست در خلوت خاموش کبوترها

 

چیست در کوشش بی حاصل موج

 

چیست در خنده جام

 

که تو چندین ساعت

 

مات و مبهوت به آن می نگری

 

نه به ابر

 

نه به آب

 

نه به برگ

 

نه به این آبی آرام بلند

 

نه به این خلوت خاموش کبوترها

 

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

 

من به این جمله نمی اندیشم

 

من مناجات درختان را هنگام سحر

 

رقص عطر گل یخ را با باد

 

نفس پاک شقایق را در سینه کوه

 

صحبت چلچله ها را با صبح

 

بغض پاینده هستی را در گندم زار

 

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

 

همه را میشنوم می بینم

 

من به این جمله نمی اندیشم

 

به تو می اندیشم

 

ای سراپا همه خوبی

 

تک و تنها به تو می اندیشم

 

همه وقت …همه جا…

 

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

 

تو بدان این را تنها تو بدان

 

تو بیا…

 

تو بمان با من تنها تو بمان

 

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

 

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

 

اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز

 

ریسمانی کن از آن موی دراز

 

تو بگیر

 

تو ببند

 

تو بخواه

 

پاسخ چلچله ها را تو بگو

 

قصه ابر هوا را تو بخوان

 

تو بمان با من تنها تو بمان

 

در دل ساغر هستی تو بجوش

 

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست

 

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

 

 

فریدون مشیری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟!

 

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت …

ولی بسیار مشتاقم …

 

که از خاک گلویم سوتکی سازد …

 

گلوم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش …

که او پی در پی دم گرم خودش را بر گلویم سخت بفشارد ….

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد …

 

بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم !!

 

دکتر شریعتی

 

 

 

 

از زنــدگــانیــــم گــــله دارد جــوانیــــــم

شرمنده‌ی جوانـــیم از این زندگانیـم

 

دارم هـــوای صحبت یــــاران رفتـــــه را

 

یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم

 

 

 

 

 

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

 

این عشق آتشین پر از درد بی امید

 

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

 

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

 

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

 

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 

رفتم ، مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود

 

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

 

از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

 

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک

 

گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی

 

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

 

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

 

از خنده های وحشی طوفان گریختم

 

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

 

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

 

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

 

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

 

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

 

در دامن سکوت به تلخی گریستم

 

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

 

دیدم که لایق تو عشق تو نیستم

 

 

 

 

 

پدرم پشت دو خوابيدن در
مهتابی٬

 

پدرم پشت زمان ها مرده
است….

 

پدرم وقتی مرد آسمان آبی
بود٬

 

مادرم بی خبر از خواب پريد ٬خواهرم
زيبا شد.

 

پدرم وقتی مرد ٬پاسبانان همه شاعر
بودند.

 

مرد بقال از من پرسید چند من خربزه می خواهی؟!

 

من از او پرسیدم دل خوش سیری چند؟!

 

 

 

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم

 

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

 

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

 

شدم ان عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

 

باغ صد خاطره خندید

 

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم امد که شبی باهم از ان کوچه گذشتیم

 

پر گشودیم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم

 

ساعتی بر لب ان جوی نشستیم

 

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

 

من همه محو تماشای نگاهت

 

اسمان صاف و شب ارام

 

بخت خندان و زمان رام

 

خوشه ماه فرو ریخته در اب

 

شاخه ها دست بر اورده به مهتاب

 

شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به اواز شباهنگ

 

یادم امد تو به من گفتی: از این عشق حذر کن

 

لحظه ای چند بر این اب نظر کن

 

اب ایینه عشق گذران است

 

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

 

باش فردا که دلت با دگران است

 

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

 

با تو گفتم:حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم!!!!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

 

چون کبوتر لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

 

باز گفتم که تو صیادی و من اهوی دشتم

 

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

 

حذر از عشق ندانم،نتوانم!!

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

 

مرغ شب ناله تلخی زدو بگریخت…

 

اشک در چشم تو لرزید،ماه بر عشق تو خندید

 

یادم اید: که دگر از تو جوابی نشنیدم

 

پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم،نرمیدم…

 

رفت در ظلمت شب ان شب و شب های دگر هم

 

نگرفتی دگر از عاشق ازرده خبر هم

 

نکنی دیگر از ان کوچه گذر هم…

 

بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم…

 

 

 

 

بی تو مردم مردم…

 

گاه با خود می اندیشم

 

 خبر مرگ مرا با تو چه کسی خواهد گفت؟!

 

و ان زمان که خبر مرگ مرا میشنوی روی تو را کاشکی میدیدم

شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن سر و تکان دادن دستت

 که عجب عاقبت مرد افسوس؟!!!

 

من به خود می اندیشم

 

 چه کسی باور کرد جنگل جان مرا؟!

 

اتش عشق تو خاکستر کرد………….

 

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

 

وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

 

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

 

گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

 

یادمان باشد سر سجاده عشق

 

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

 

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

 

گر چه در خود شکستیم صدایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

 

طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم…

 

 

 

 

ای دیر بدست امده بس زود برفتی

 

                          اتش زدی اندر من و چون دود برفتی

چون ارزوی تنگدلان زود برفتی

                        چون دوستی سنگدلان زود برفتی

زان پیش که در باغ وصال تو دل من

 

                        از داغ فراغ تو براسود برفتی

ناگشته من از بند تو ازاد بجستی

                       ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتی

هرروز بیفزود و همی لطف تو با من

 

                      چون در دل من عشق بیفزود برفتی

بگـذار  تا  بگریـیـم  چون  ابر  در  بهــاران

کز  سنـگ  نـاله  خیـزد  روز  وداع  یـاران

 

هر کو شراب فـرقت روزی چشیـده باشد

 

داند  که  سخت  باشـد  قطع  امیـدواران

 

با  ساربان  بگویید  احــوال  آب  چشمـم

 

اشعار زیبا قشنگ

 

تا  بر  شتر  نبندد  محمل  بـه  روز بــاران

 

بگذاشتند  ما  را  در  دیـده  آب  حســرت

 

گریـان چـو در قیــامت چشــم گناهکــاران

 

ای صبـح شب نشینان جانم به طاقت آمد

 

از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران

 

چندین  که برشمردم  از  ماجرای عشقت

 

انــدوه  دل  نـگفتــم  الـا  یک  از  هـــزاران

سعدی به روزگاران  مهری نشسته در دل

 

بیـرون  نمی‌تــوان  کـرد  الا  به  روزگــاران

چندت کنم حکایت شـرح ایــن قدر کفـایت

 

باقی  نمی‌توان  گفت  الا  به  غمگساران

 

……………………….

 

سعدی

 

من پذیرفتم شکست خویش را،

 

پندهای عقل دوراندیش را،

 

 

من پذیرفتم که عشق افسانه است…

 

این دل درد آشنا دیوانه است

 

 

 میروم شاید فراموشت کنم

 

 

با فراموشی هم آغوشت کنم

 

 

 میروم از رفتن من شاد باش

 

 

 از عذاب دیدنم آزاد باش

 

 

 

گرچه تو تنهاتر از من میشوی

 

 

آرزو دارم شبی عاشق شوی

 

آرزو دارم بفهمی درد را

 

تلخی برخوردهای سرد را

 

 

 آرزو دارم خدا شادت کند

 

اشعار زیبا قشنگ

 

 

بعد شادی تشنه ی نامم کند

 

 

 آرزو دارم شبی سردت کند

 

بعد آن شب همدم دردت کند

 

 

تا بفهمی با دلم بد کرده ای

 

 

 

با وجود احتیاج دست مرا رد کرده ای……

 

 

می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی

 

 

 می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی….

 

 

 

       نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی…..

 

……………………..

 

 

حمید مصدق

 

با همه بی سر و سامانی ام

 

 

 

باز به دنبال پریشانی ام

 

 

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

 

 

 

 

 

آمده ام بلکه نگاهم کنی

 

 

 

 

 

دل خوش گرمای کسی نیستم

 

 

 

 

 

آمده ام با عطش سال ها

 

 

 

 

 

ماهی ی برگشته ز دریا شدم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حرف بزن . ابر مرا باز کن

 

 

 

 

 

حرف بزن حرف بزن سال هاست

 

 

 

 

 

ها… به کجا می کشی ام خوب من؟

 

 

 

ها… نکشانی به پشیمانی ام!

 

 …………………………

 

محمد علی بهمنی

 

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

 

 

 

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

 

 

 

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

 

 

 

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

 

 

 

این قافله از قافله سالار خراب است

 

 

 

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

 

 

 

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

 

 

 

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

 

 

 

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

 

 

 

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

 

 

 

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

 

 

 

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

 

 

 

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

 

 

 

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست 

 

 

 

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

 

 

 

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

 

…………………………..

 

هوشنگ ابتهاج

 

گفت دانایی که گرگی خیره سر

 

هست پنهان در نهاد هر بشر

 

 لاجرم جاری است پیکاری سترگ

 

روز و شب مابین این انسان و گرگ

 

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

 

صاحب اندیشه داند چاره چیست

 

ای بسا انسان رنجور پریش

 

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

 

 وی بسا زور آفرین مرد دلیر

 

هست در چنگال گرگ خود اسیر

 

هر که گرگش را دراندازد به خاک

 

رفته رفته می شود انسان پاک

 

 وانکه از گرگش خورد هردم شکست

 

گرچه انسان مینماید گرگ هست 

 

وانکه با گرگش مدارا می کند

 

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

 

 در جوانی جان گرگت را بگیر

 

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

 

روز پیری گر تو باشی همچو شیر

 

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

 

مردمان گر یکدگر را می درند

 

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

 

اینکه انسان هست این سان دردمند

 

گرگها فرمانروایی می کنند

 

 وان ستمکاران که با هم محرمند

 

گرگ هاشان آشنایان همند

 

 گرگ ها همراه و انسان ها غریب

 

با که باید گفت این حال عجیب؟

 

………………………..

 

فریدون مشیری

 

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند

 

بلبل شوقم هوای نغمهخوانی می کند

 

همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست

 

طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می کند

 

بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمن

 

با خزان هم آشتی و گل فشانی میکند

 

ما به داغ عشقبازی ها نشستیم و هنوز

 

چشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند

 

نای ما خاموش ولی این زهره ی شیطان هنوز

 

با همان شور و نوا دارد شبانی میکند

 

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان

 

با همین نخوت که دارد آسمانی میکند

 

سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز

 

در درونم زنده است و زندگانی میکند

 

با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من

 

خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند

 

بی‌ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی

 

چون بهاران میرسد با من خزانی میکند

 

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند

 

آنچه گردون میکند با ما نهانی میکند

 

می‌رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان

 

دفتر دوران ما هم بایگانی می‌کند

 

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید

 

ور نه قاضی در قضا نامهربانی میکند

 

……………………………

 

شهریار

 

 

 

 

    درحسرت دیدار تو بگذار بمیرم

 

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن

 

      بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

 

بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ 

 

        در وحشت و اندوه شب تار بمیرم

 

بگذارکه چون شمع کنم پیکر خود آب

 

         در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

 

می میرم از این درد که جان دگرم نیست

 

    تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم

 

تا بوده ام، ای دوست، وفادار تو بودم

 

       بگذار بدانگونه وفادار….  بمیرم …..

 

…………………………………

 

سیمین بهبهانی

اشعار زیبا قشنگ

اشعار زیبا قشنگ

0

پیشنهاد شده برای شما :
0 ایناز بصیری ادرس فوریه 1, 2019
برچسب ها :

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *